قطار زندگی با شتاب پیش می رود . من از قطار جا مانده ام . اما هنوز سوارم برآن. عنان از کفم رفته . قطار به سرعت جلو می رود. من از این شتاب بیمناکم. می هراسم از آنکه ریزعلی خواجوی نباشد که ما را - مرا - نجات دهد. زندگی واقعی ریزعلی داشت...مگر نه؟شاید پیر شده . یا شاید به قول فرنگی ها "دٍمُده" شده.اما مرهمی باید این سواری را که گاه چنان است که از دیدن مناظر پیرامون بازمی مانی . چگونه می شود قطار را ایستاند یا کاری کرد که " با دنده سنگین "حرکت کند ؟
چرا محکومیم به فرجام محتوم محتوای اندیشه ها و حسهای خود؟ برخی از ما نیالوده ایم به تزویر و دیگرگونی اندیشه و سخن یا عمل. حس و رفتار . اما همین نیالوده ها آلوده ترینند با معیارهای آدمیان امروزین . یا شایددیروزین نیز.
خسته ام...به شدت...سرعت قطار برایم بسیار است و من از هضم آن عاجز.از تاب آوردن سرعت آن نیز...