... دشت زیبایی که مثل بهشت است( بهشتی که ندیده ایم) ...آدمی که فرشته آساست( فرشته ای که نمی شناسیم)...چشم اندازی که مثل تابلوی نقاشی است ( کدام تابلو؟کدام سبک؟ کدام نقاش؟)...شبیه کردن آنچه ملموس است به ملموسی دیگر قابل درک و حس است. چنان است که زیبایی یا خوبی پدیده یا جایی عمق و اهمیت که می یابد شبیه جا یا چیز دیگری می شود.اما شق دیگر آن از کجا منشإ می گیرد؟
گاه فکر می کنم این دردناک است که لحظه ها را به اندیشه آن می گذرانم که کدام زیبایی شبیه چیست و از درک درونی و راستین لحظه ای که درآن به سر می برم که می تواند لحظه باشکوهی باشد درمی مانم. این ناراحت کننده است.همواره رشک برده ام که نمی توانم درلحظه اکنون زندگی کنم و از آن بهره برم. دراندیشه فردا و نگران از بازمانده امروز و درحسرت دیروز لحظه ها را سر می کنم که یعنی کشتن آنِ اکنون...
همواره وقتی به آینده خوش بین بوده ام خوشحال زیسته ام. لحظه های شادی و سبکی لحظه هایی هستند که وقتی عمیق می شوم می فهمم به آینده می اندیشم : آینده ای خوب و روشن . چرا نمی توانم فکر آینده را به دریا بیافکنم و در جریان سیال اکنون به سربرم؟ بی دغدغه یا امیدبستن یا نومیدی نسبت به آینده.کدام آینده وقتی کمترین شناختی از بود و نبود و جنس و شکلش ندارم؟ کدام حال وقتی از آن خرسند نیستم؟ کدام گذشته وقتی بازتاب ندامت دارد؟
