امسال اما ٬ حس می کنم که بوی عید را می توان استشمام کرد.بوی بهار را و نو شدن را و امید را . و در این آن است که حس می کنم بهار را در کنه درون باید نفس کشید . و عشق به نو شدن را در سمفونی ماکیان باید یافت.
یکی از دلخوشیهای صبح های این روزهای من ٬ که انگیزه از بستر برخاستن را به رغم بی میلی یا خستگی احیا می کند٬ نوای این پرندگان است که از اوان بامدادان آوا سر می دهند.یک یک و دو دو ٬ ریتم یکنواختی را سر می دهند که طبیعت ٬ به تمامه ٬ نقش تنظیم کننده آن را داراست.
صبح پرنده ای پشت پنجره ام می خواند. یک گوشه سه نتی٬ یک وقفه کوتاه و یک گوشه دیگر . این روندی بود که بیش از نیم ساعت آن را بی وقفه تکرار کرد.
کاش راهی برای ترجمه این نتها بود تا می فهمیدیم که این موجودات چه می خواهند و چه می گویند. با این وصف روشن است که تاروپود این نوع موسیقی از چه جنسی است.اما در این راه باید سلفژ زندگی را فراگرفت که طبیعت به شیوه ای بی بدیل از بر است.این نتها از جنس زندگی اند و ارتعاش درون گوش ما هنوز به تلنگر راستین زندگی خو نگرفته شاید.
بهار از درون می آید . بهار از دل برمی آید. بهار در دل آوای پرندگان است و درقلب اندیشه های تازه ٬ حس های نو و نگاههایی که از چشمان شسته می آیند.هوا پرسوز و باد وزان باشد یا آنکه خورشید بر بلندای کوهها قد برافرازد ٬ بهار را می توان بویید.
