کیفش کجا بود؟ توی کشو؟ زیرمیز کارش ؟ شاید هم توی دستشویی.همه جا را گشت.نبود.دوباره کیفش را زیرو رو کرد؛ اثری از کیف پول نبود.دیرش شده بود. اتوبوس ساعت هفت را برای رسیدن به سرکاراز دست داده بود.به اتوبوس بعدی می رسید.دوباره توی کشو را دید و زیرتختش را و زیرمیز را و توی دستشویی را . نبود.دیرش شده بود.سوئیچ اتومبیل را برداشت و رفت بیرون تا توی ماشینش را بگردد.همه جای توی ماشین را گشت.کیف پول آنجا هم نبود.واقعاً عجیب بود. یادش نمی آمد کیف پولش را کجا گذاشته .آخرین بار کی ازآن استفاده کرده بود؟دیشب،موقع خرید ازسوپرمارکت.اما یادش نمی آمد بعدش آن را کجا گذاشته .عجیب بود. یعنی چندان هم عجیب نبود،چون دائم وسایلش را گم می کرد.دائم . گاهی فکر می کرد اگر ساعتهای عمرش را تقسیم کنند،بیشترین سهم به جستجو تعلق می گیرد؛زمانی که او برای پیدا کردن وسایلش صرف می کند.دوباره زیر میز و زیرتخت و دستشویی را گشت.هیچ اثری از کیفش نبود.یک باردیگر کیفش را گشت.کیف پولش توی کیف دستی اش بود.باورش نمی شد که بعد از این همه گشتن ، دست آخر کیف پول را توی کیف دستی اش پیدا کرد. توی یک زیپ کیفش را نگشته بود.ازاتوبوس بعدی هم جا مانده بود.از این ناراحت بود که بعد ازاین همه گشتن ِتوأم با واهمه ازگم شدن کیف، نهایتاً کیف را به قیمت تأخیر دررسیدن به محل کار،همان جایی یافته بود که ازابتدا باید آن را خوب می گشت.
از خانه بیرون رفت.در ایستگاه به انتظاراتوبوس نشست.نگران بود ازاین که دیربه سرکار می رسد.
اتوبوس سررسید.
سوار اتوبوس که شد، پوستری را دید که بر دیواره توی اتوبوس چسبانده بودند. روز جهانی ایدز نزدیک بود و این پوستر را هم به همین بهانه در اتوبوس چسبانده بودند. روزجهانی ایدز. پیام پوستراین بود:" ...مراقب خود و دیگران باشید..."
ناگهان نگرانی همه وجودش را گرفت.نکند به ایدز مبتلا باشد؟به این بیماری لاعلاج؟ فکر کرد. چندی پیش آزمایش خون داده بود.سالم بود. اما از آن موقع چند ماه گذشته بود.از کجا معلوم که هنوز هم سالم باشد؟باید دوباره آزمایش خون می داد.اما آزمایش خون برای تشخیص این نوع بیماریها را سالی یک بار می دهند. اگر لازم باشد کسی زودتر از آن آزمایش بدهد چی؟ هیچ ، فقط بیمه هزینه اش را تقبل نمی کند. خوب نکند،بهتر از آن است که این همه وقت را با نگرانی بگذراند. کدام همه وقت؟ یادش نبود که چند ماه به زمان آزمایش باقی است.
به نحوه انتقال ایدز فکر کرد. چطور سرایت می کند؟ اگر غذایی که دررستوران خورده آلوده بوده باشد چه؟آن وقت چه باید بکند؟ اما می گویند که از این طریق منتقل نمی شود.
اتوبوس توقف کرد. آخرخط بود.باید سوارقطار زیرزمینی می شد.به زحمت از اتوبوس پیاده شد.درپاهایش احساس ضعف می کرد.به سختی راه می رفت.تپش قلب داشت. حس می کرد قلبش بی وقفه اکسیژن منتقل می کند. بدون مکث کوتاه دربین دو ضربه.نفسش کمی تنگ شده بود.پیش خود اندیشید:" بادمجان بم آفت ندارد."
سوار قطار که شد، هنوز از دقایق قبل به یاد بادمجان بم بود. ناگهان به یاد زلزله بم افتاد.چه ویرانی عظیمی. چه سوگ عمیقی. یادش آمد که مردم خودشان برای بیرون آوردن جنازه عزیزانشان آستین بالا زده بودند، چون روزهای اول نیروهای کمکی آنقدرنبودند که بتوانند همه جسدها را بیرون بیاورند.تصاویربم ِ پس از زلزله به یادش آمد؛سگهایی را که ازسوئیس آورده بودند تا بو بکشند و جنازه ها را پیدا کنند. به یاد آورد که امدادگران از مردم می خواستند عقب بکشند تا بوی بدن زنده ها با بوی جنازه ها درنیامیزد و سگها را گیج نکند. به یادآورد تصویری را که دوروزی بعداززلزله، تلویزیون از فرودگاه بم نشان می داد و از هلی کوپتری که برباند نشسته بود تا تعدادی زخمی را به بیمارستانی در کرمان انتقال دهد. گروهی امدادگر مشغول حمل برانکاردهای چند زخمی بودند. یکی از امدادگران به دیگری که درهلی کوپترسردیگرِ برانکارد را می گرفت، گفت:"این یکی قطع نخاعیه". شنیده بود که اگرنخاع کسی قطع شده باشد و او را به شکلی خاص بلند نکنند،نخاعش برای همیشه قطع می شود.به یاد آورد که آرزو می کرد همه " قطع نخاعی " ها به شیوه درست جابه جا شوند. یاد پیرزنی افتاد که پنج روز بعد اززلزله ،صحیح و سالم پیدا شده بود. یاد کودکی افتاد که آشنایی تعریف می کرد گفته:" مادرم موقع زلزله خود را روی من انداخته بود.نفس نفس می زد. بعد فهمیدم داره جون می ده..." دخترکی که این را تعریف می کرد، ده یازده ساله بود. منسوبی در انگلستان او را برد پیش خودش.
با صدای راننده قطار شهری به خود آمد. راننده نام ایستگاه را اعلام می کرد. دو ایستگاه ازمقصد دور افتاده بود. باید پیاده می شد و سوار قطاری درجهت عکس می شد تا بتواند دو ایستگاه به عقب برگردد.حسابی دیرش شده بود.فکر کرد کاش می شد زندگی را دو پله به عقب بازگرداند . ازدو پله پیش شروع کند ؛ از نو...