خنده اش می گیرد.باخودش می خندد.زنی که همراه او از آسانسور پیاده شده؛ به خنده بلند او چشم غره می رود.خجالت می کشد. سرش را به زیر می اندازد.شاید با خودش نخندیده . شاید بلند خندیده .لابد نباید می خندیده.
اما اینجا ایران است. نه؟ نمی داند.آدمهایش که همان شکلی اند.عصر با والانتین به گورستان می رود. گورها همان شکلی اند.روی سنگ گوری می نشیند. نباید بنشیند؟ اینجا مرده ها هم حریم خصوصی دارند؟
سرش گیج می رود. ازبهشت زهرا که به خانه برگردد ، باید به دکتر تلفن کند. شاید دارویش باید عوض شود. داروها با هم تداخل دارند.همان که روان پزشک می گوید. شاید برای دندان دردش باید برود پیش دکتر فهمی. از او پرسید:" آخر فهمی هم شد فامیل؟اصلاً یعنی چه ؟" والانتین تشرش می زد و می گفت:"آدم هر چه را به زبانش آمد که نمی گوید!" آخرش نفهمید چرا نمی گوید.تا کی نباید بگوید؟ بدبختی آنجاست که دردنیای آدمهای عادی زندگی نمی کند.نمی داند باید بگوید یا نباید.نمی فهمد چه وقت بگوید و چه وقت نه. به کی باید بگوید و به کی نباید. آدمهای سالم طور دیگری می بینند . لابد چشمهایشان را شسته اند. خنده اش می گیرد از این تعبیر.یادش نمی آید از کجا این تعبیر را وام گرفته.
هنوز روی سنگ گور نشسته است. والانتین برمی گردد از دستشویی. " برویم؟" پیش خود فکر می کند کاش می شد همان جا بماند. بخوابد. بیدار شود. بدون آنکه چیزی یادش برود. بی آنکه چیزی یادش بیاید. بی آنکه فراموش کند اینجا آمریکاست یا ایران. بی آنکه از یاد ببرد یکی از داروهایش را ساعت یازده بخورد.بی آنکه اصلاً دارو بخورد. بی آنکه دندانهایش بپوسند.
یک دندانش را باید بکشد. دندان زندگی را.
این داروهای لعنتی به او نمی سازند. یا او با آنها نمی سازد.
سرش گیج می رود.والانتین دوباره می پرسد :" برویم؟" این بار بلندتر.
یاد فیلم بمانی می افتد. بمانی ٍ مهرجویی. دخترکی که خودسوزی کرده بود آخرش نزد یک گورکن مأوی یافت. حالا که یادش می آید؛ به نظرش می رسد این پناه گرفتن هم معنای مادی داشته و هم معنوی لابد. یعنی هم ظاهری و هم باطنی. هردو درگورستان ماندند چون زندگی ، زنده به گورشان کرده بود. اما درآغوش یکدیگر پناه گرفتند. برای همین مهم نیست که مآوایشان دنیا باشد یا عقبی.اما آغوشی که او را پناه دهد باید شکیبایی فراوان داشته باشد. نمی داند آغوشی می یابد که شکیبایی سرکردن با او را داشته باشد یا نه. او چشمانش را نشسته . خنده اش می گیرد. چشم را با چای تازه دم می شویند؟
سرش گیج می رود." مسخره کرده ای مرا؟خوب اگر نمی آیی بگو که من بروم تو هم بعداٌ هروقت خواستی خودت بیا خانه."
والانتین کلافه شده بود. درست که خواهرش بود، اما از همان کودکی با او فرق داشت. اسم زیبا را به او داده بودند. آخر والانتین هم شد اسم ؟ آن هم اسم دختر ایرانی. یک عمر با اسمش فخر فروخته بود.اما خواهربزرگتر است. از او مراقبت کرده. او را می بًرَد پیش پزشک. دلش بهم می خورَد از اینکه خودش نمی تواند حتی برای خودش کاری بکند.جهت را گم می کند.اصلاً کودن است در جهت یابی و درجغرافی.همیشه بد بوده. برای همین کسی باید ببرد او را . یعنی درزندگی هم باید ببرندش . نمی تواند راهش را پیدا کند.برای همین هم گم است . گم. گیج.
سرش گیج می رود. والانتین از او دور شده . منتظر است صدایش کند و عذر بخواهد و درپی اش بدود. ولی این بار دیگر نه! اما جایی را بلد نیست. این جا مملکت بیگانه است.خوب تاکسی که می تواند بگیرد؛ راننده خودش بلد است. نه ، گران می شود. والانتین تهدید می کند. می داند که او دوان دوان درپی اش التماس می کند که او را تنها نگذارد.
سرش گیج می رود.حالا دیگر تنها سایه ای از والانتین می بیند.مثل وقتی هواپیما از روی زمین بلند می شود.همه چیز کوچک و کوچکتر می شود، والانتین هم. والانتین سرش را برمی گرداند.به او نگاه می کند.درنگ می کند.مثل هواپیمایی که منتظر می شود تا اوج بگیرد.چه می گوید؟ هذیان می گوید . نمی شود.شاید بشود گفت مثل هواپیمایی که جهتش را گم کرده . مثل خود او که جهت بلد نیست. جایی را بلد نیست.کورمال درتاریکی است حرکت او در روز روشن.
سرش گیج می رود.والانتین از گورستان بیرون می رود.می تواند در حریم خصوصی مردگان بماند؟سرش گیج می رود...آرام روی سنگ گور می آرمد.شاید ازحریم انجمن گورها بیرونش نرانند. سرش گیج می رود...
