تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

سرش گیج می رود. از آسانسور که پیاده می شود،حس می کند زمین زیرپایش حرکت می کند. همان موقع فکر کرد:" هرکه کشف کرده زمین می چرخد شاید سفری از ایران به آمریکا کرده و این همه ساعت توی راه بوده."

خنده اش می گیرد.باخودش می خندد.زنی که همراه او از آسانسور پیاده شده؛ به خنده بلند او چشم غره می رود.خجالت می کشد. سرش را به زیر می اندازد.شاید با خودش نخندیده . شاید بلند خندیده .لابد نباید می خندیده.

اما اینجا ایران است. نه؟ نمی داند.آدمهایش که همان شکلی اند.عصر با والانتین به گورستان می رود. گورها همان شکلی اند.روی سنگ گوری می نشیند. نباید بنشیند؟ اینجا مرده ها هم حریم خصوصی دارند؟

سرش گیج می رود. ازبهشت زهرا که به خانه برگردد ، باید به دکتر تلفن کند. شاید دارویش باید عوض شود. داروها با هم تداخل دارند.همان که روان پزشک می گوید. شاید برای دندان دردش باید برود پیش دکتر فهمی. از او پرسید:" آخر فهمی هم شد فامیل؟اصلاً یعنی چه ؟" والانتین تشرش می زد و می گفت:"آدم هر چه را به زبانش آمد که نمی گوید!" آخرش نفهمید چرا نمی گوید.تا کی نباید بگوید؟ بدبختی آنجاست که دردنیای آدمهای عادی زندگی نمی کند.نمی داند باید بگوید یا نباید.نمی فهمد چه وقت بگوید و چه وقت نه. به کی باید بگوید و به کی نباید. آدمهای سالم طور دیگری می بینند . لابد چشمهایشان را شسته اند. خنده اش می گیرد از این تعبیر.یادش نمی آید از کجا این تعبیر را وام گرفته.

هنوز روی سنگ گور نشسته است. والانتین برمی گردد از دستشویی. " برویم؟" پیش خود فکر می کند کاش می شد همان جا بماند. بخوابد. بیدار شود. بدون آنکه چیزی یادش برود. بی آنکه چیزی یادش بیاید. بی آنکه فراموش کند اینجا آمریکاست یا ایران. بی آنکه از یاد ببرد یکی از داروهایش را ساعت یازده بخورد.بی آنکه اصلاً دارو بخورد. بی آنکه دندانهایش بپوسند.

 یک دندانش را باید بکشد. دندان زندگی را.

این داروهای لعنتی به او نمی سازند. یا او با آنها نمی سازد.

 سرش گیج می رود.والانتین دوباره می پرسد :" برویم؟" این بار بلندتر.

یاد فیلم بمانی می افتد. بمانی ٍ مهرجویی. دخترکی که خودسوزی کرده بود آخرش نزد یک گورکن مأوی یافت. حالا که یادش می آید؛ به نظرش می رسد این پناه گرفتن هم معنای مادی داشته و هم معنوی لابد. یعنی هم ظاهری و هم باطنی. هردو درگورستان ماندند چون زندگی ، زنده به گورشان کرده بود. اما درآغوش یکدیگر پناه گرفتند. برای همین مهم نیست که مآوایشان دنیا باشد یا عقبی.اما آغوشی که او را پناه دهد باید شکیبایی فراوان داشته باشد. نمی داند آغوشی می یابد که شکیبایی سرکردن با او را داشته باشد یا نه. او چشمانش را نشسته . خنده اش می گیرد. چشم را با چای تازه دم می شویند؟

سرش گیج می رود." مسخره کرده ای مرا؟خوب اگر نمی آیی بگو که من بروم تو هم بعداٌ هروقت خواستی خودت بیا خانه."

والانتین کلافه شده بود. درست که خواهرش بود، اما از همان کودکی با او فرق داشت. اسم زیبا را به او داده بودند. آخر والانتین هم شد اسم ؟  آن هم اسم دختر ایرانی. یک عمر با اسمش فخر فروخته بود.اما خواهربزرگتر است. از او مراقبت کرده. او را می بًرَد پیش پزشک. دلش بهم می خورَد از اینکه خودش نمی تواند حتی برای خودش کاری بکند.جهت را گم می کند.اصلاً کودن است در جهت یابی و درجغرافی.همیشه بد بوده. برای همین کسی باید ببرد او را . یعنی درزندگی هم باید ببرندش . نمی تواند راهش را پیدا کند.برای همین هم گم است . گم. گیج.

سرش گیج می رود. والانتین از او دور شده . منتظر است صدایش کند و عذر بخواهد و درپی اش بدود. ولی این بار دیگر نه! اما جایی را بلد نیست. این جا مملکت بیگانه است.خوب تاکسی که می تواند بگیرد؛ راننده خودش بلد است. نه ، گران می شود. والانتین تهدید می کند. می داند که او دوان دوان درپی اش التماس می کند که او را تنها نگذارد.

سرش گیج می رود.حالا دیگر تنها سایه ای از والانتین می بیند.مثل وقتی هواپیما از روی زمین بلند می شود.همه چیز کوچک و کوچکتر می شود، والانتین هم. والانتین سرش را برمی گرداند.به او نگاه می کند.درنگ می کند.مثل هواپیمایی که منتظر می شود تا اوج بگیرد.چه می گوید؟ هذیان می گوید . نمی شود.شاید بشود گفت مثل هواپیمایی که جهتش را گم کرده . مثل خود او که جهت بلد نیست. جایی را بلد نیست.کورمال درتاریکی است حرکت او در روز روشن.

سرش گیج می رود.والانتین از گورستان بیرون می رود.می تواند در حریم خصوصی مردگان بماند؟سرش گیج می رود...آرام روی سنگ گور می آرمد.شاید ازحریم انجمن گورها بیرونش نرانند. سرش گیج می رود...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

دلش شور می زد. باید زودتر می رسید سرکار.حوصله قیافه گرفتن و بدخلقی رئیسش را نداشت. سوار اتوبوس شد.مسافران تقریباًً بدون تغییر و تفاوت ، هرروز سوار همین اتوبوس می شدند.گاه می اندیشید که مصداق زندگی خاکستری کارمندی همین مسافران اتوبوس هستند که هر روز با یک شکل و شمایل، سریک ساعت بخصوص ، سوار همین اتوبوس می شوند تا روز خاکستری خود را شروع کنند.

جایش را توی اتوبوس هرروز عوض می کرد.گاهی از پله انتهای اتوبوس بالا می رفت و روی یکی از صندلیهای عقب جا خوش می کرد.گاهی موقع ِ سوار شدن ، چشمهایش را یک آن می بست .وقتی بازشان می کرد، یک صندلی را برای نشستن انتخاب می کرد؛هرکدام چشمش اول به آن می افتاد.گاهی هم می رفت جلوتر و می نشست. زنی را می دید که هرروز با یک مدل شلوار،با یک  ژانر کفش، اخمو، می آمد وروی همان اولین صندلی می نشست. اما او به خودش اجازه نمی داد آنجا بنشیند. آنجا جای معلولان و سالمندان بود.

دلش شور می زد. به دنیای روزمرگی پیرامونش بازگشت.صندلی پیدا کرده بود و نشسته بود.وسط اتوبوس.جایش خوب بود.امیدش این بود که کسی کنار دستش ننشیند.در همه اتوبوسها این طوری بود؛تا وقتی که همه صندلیها اشغال نمی شد،کسی کنار دست کسی نمی نشست.آدمها ترجیح می دادند بخشی از تجمع بیش از یک نفر نباشند.

دلش شور می زد. لحظه ای سرچرخاند تا آن سوی اتوبوس را ببیند.خانمی را دید که گوشهایش او را به یاد گوشهای بزرگ مادربزرگش می انداخت. مادربزرگش چند سال پیش درگذشته بود.اما گوشهایش امروز برای او زنده شده اند...

پس برای همین بود که مادربزرگش زیاد حرف می زد؟ با خودش خندید.هرچه گوشت بزرگتر باشد کمتر حرف می زنی و بیشتر گوش می کنی ؟گوشهای خودش که کوچک بودند.شاید برای همین پرحرف بود...

دلش شور می زد.شورزدنش همراه با سوزش معده بود.بعد احساس آنکه معده اش ازسرجایش بلند می شود و می رود به سمت مری اش. بعد انگار لیوانی پراز الکل را روی مری اش خالی می کنند. مری اش داغ می شود؛ اما داغی اش نامطلوب است.بعد سوزش دوباره به معده اش می رسد.بعد معده اش از جای بلند می شود.دوباره بر می گردد سرجایش.

 فکرمی کند. به کار.به رئیسش.به همکاران.معده اش دوباره بلند می شود. دلش می خواهد نگاهش دارد و نگذارد از جای کنده شود این معده لعنتی. دلش می خواهد یک جوری جلوی دلشوره اش را بگیرد. تازه وقتی معده به سمت مری می رود و بعد بازمی گردد سرجایش،پاهایش سست می شود.انگار تمام خون و توان را با سرنگ از آنها خارج کرده اند.حالا پاهایش مثل پاهای عروسکهای پارچه ای سست است.

اتوبوس درامتداد خط ویژه حرکت می کند. زن متوجه صدای زمزمه ای می شود.سمت چپش را نگاه می کند که صدا از آن جا می آید. همسایه اش است که هرروز با همین اتوبوس می رود سرکار. مثل همیشه مشغول است. مشغول حرف زدن با خود.زمزمه می کند،اما زمزمه اش قابل شنیدن است.دستانش را به هم

می مالد و بعد انگشتانش را درهوا حرکت می دهد.برای خودش توضیح می دهد . تجزیه و تحلیل می کند. مرد نسبتاً جوانی است. دردنیای خودش سیر می کند.کاری به کسی ندارد.کسی هم به او کاری ندارد.

اتوبوس وارد بزرگراه می شود.سرعت می گیرد.زن چشمانش را می بندد.سرش کمی گیج می رود.به فرزند کوچکش نرسیده.یعنی رسیدگی نکرده چنان که باید.پدر فرزندش زنده است اما عملاً نیست.وجود ندارد.کودک داستان می نویسد.داستانهای کوتاه و بلند. کودک ،کم توقع است...زن ،دلش شور می زند.

دستانش خالی است.ازپدر.از توانایی.از روحیه قوی. کودک در نقاشی هایش اعضای خانواده را می کشد.این خانواده ، پدر دارد.پدر بی درنگ بعد از مادر می آید. بودن پدر در این نقاشی ها یعنی فریاد خلأ او.دلش شور می زند. این دلشوره فلجش می کند.

دلش شور می زند.حالا دارند سراسر مری اش را از الکل آغشته می کنند.مری اش می سوزد.معده اش می سوزد.دلش شور می زند.حالا پاهایش سست می شوند.وقتی ادامه پیدا می کند،دستهایش هم کمی سست می شوند.بعد دستهایش یخ می کنند.انگشتهایش بی حال می شوند.رنگ از رویشان می پرد.

دلش شور می زند.اتوبوس هنوز به مقصد نرسیده.مردم فعالیت روزانه را شروع کرده اند. دلش شور می زند...

اتوبوس توقف کرد.زن بیرون را نگاه کرد.چراغ قرمز است.به یاد درسهای نقد نویسی سینما افتاد.یکی نوشته بود- یادش نمی آید منتقد معتبری بود یا نه- که بعضی فیلمسازان چراغ قرمز را به شکل نمادین به معنای تأکید برموانع سرراه قهرمان داستان نمایش می دهند.زندگی زن مملو از مانع بود.اما همه این موانع،معلول وجود خودش بود که مانع اصلی بود.

چراغ ، سبز شده بود.اتوبوس به حرکت ادامه داد و دوباره بزرگراه بود و اتوبوسی که تمام تردد کُندِ خطوط موازی را دربزرگراه به سخره  می گرفت و به راهش ادامه میداد ؛ راهش از راه ترافیک سنگین موازی اش جدا بود و کاری به کار اتومبیلهایی نداشت که سپر به سپر پشت سرهم پیش می رفتند تا به بخشی از زندگی خاکستری روزانه شان برسند.

زن به خود آمد. از پنجره بیرون را نگاه کرد.یک آن فراموش کرد کجاست و کجا می رود. مبدأ و مقصد تیره و تار بودند، موهوم و مبهم .مکان را گم کرده بود.ترس برش داشت.بزرگراه را می دید و اتومبیلها را.از جریان روزمرگی جا مانده بود.احساس تنهایی می کرد.تنها بود. تنهایی می ترساندش.مکان را گم کرده بود...

بالاخره یادش آمد کجاست.سرش را تکان داد.انگار می خواست مغزش را جابه جا کند تا درست تر کار کند.به خاطر آورد مبدإ و مقصدش کجاست.به یاد جمله ای افتاد که در کتاب ادبیات فارسی دبیرستان خوانده بود که به مبدإ و مقصد مربوط می شد:"...ای برادر، هدفت روشن است؟!" از همان موقع خواندن این جمله به این نتیجه رسیده بود که این جمله بی معناست.اکنون بیش از هروقت دیگری حس می کرد نمی داند جواب این سؤال را.

دلش شور می زد.سرش کمی گیج می رفت.گم بود.تنها بود.

دلش شور می زد.کاش یکی از آن قرصهای صورتی دم دستش بود.غافل از دلشوره صبحگاهی ، اصلاً داروهایش را با خودش نیاورده بود.نمی دانست به یکی از آن قرصهای صورتی نیازپیدا خواهد کرد.

حس می کرد وجودش مچاله شده.از اضطراب،ترس و واهمه، هیجانهای بی مورد و دردی که از تمام اینها بربدنش می نشست.هرروز برایش بارگرانی بود کشیدن به دوش.

دلش شور می زد. نمی دانست می تواند ازعهده سرکردن امروز برآید یا نه . اتوبوس توقف کرد.آخر سفر بود.سفرکوتاه سرآمده بود.اما دلشوره اش نه.تمامی نداشت.دلش شور می زد. به سمت قطار به راه افتاد. از اتوبوس خارج شده بود؟ یادش نبود. یعنی نمی دانست . میان زمین و آسمان معلق بود. بازمعنای مکان را از دست داده بود.اضطراب فلجش کرده بود. دستهایش سست بود.دلش شور می زد.به سختی راه می رفت. مطمئن نبود راه را درست می رود یا نه . یادش نمی آمد کجا می خواست برود. این بار واقعاٌ هدفش روشن نبود. سرآسیمه و سرافکنده از آشفته بودنش ، تندتر و آرام تر راه می رفت و طول وعرض سکوی کنار محل توقف قطارها را طی می کرد. اینجا جایی بود که قطار از آن جا رد می شد.یک قطار رسید . مسافران هدفمندانه و مطلع ، سوار شدند. قطار بعدی که رسید، آدمها هدفمندتر شده بودند.مثل اینکه همه می دانستند که راهی کجا هستند. وقتی تصادفی شده بود و دو قطاربه هم برخورد  کرده بودند، آدمهایی که کشته شده بودند مقصد روشنی داشتند. زن اما ، نمی دانست مقصدش کجاست.

دلش شور می زد. خیلی شور می زد. مری اش به الکل آغشته بود و می سوخت.یک باره دریافت مقصدش کجاست. کافی بود قطار بعدی سربرسد.یک آن آرام شد. باورش نمی شد که دلش شور نمی زند. که معده اش حرکت نمی کند و به سمت مری اش نمی رود.معده اش سر جایش نشسته بود. محکم . قطاری که او را به مقصد می رساند ازراه رسید. حس کرد آنچه مدتها منتظرش بوده و به فکرش دلش شور می زده بالاخره ازراه رسیده تا او را به مقصد برساند.

قطار توقف کرد. حس کرد چنان آرام است که تاکنون هیچ وقت نبوده. لحظه ای صبر کرد. اما بعداز آن لحظه ، مصمم قدم برداشت. یک لحظه و بعد تمام...همیشه روی قطار بود و این بار زیر آن. اما هیچ وقت این قدر آرام و راحت نبوده . دلش شور نمی زد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

ازاین به بعد با داستانهای کوتاه این وب نوشت را روز آمد می کنم.فردا نخستین داستان کوتاه  را این جا منتشر خواهم کرد. امیدوارم خواننده این نوشته ها باشید. 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |