جګونه است که دردهای کهنه مرهم نمی یابند؟ چطور است که میان دو مرګ برای من زندګی ناشناخته ای است که در آڼ سردرګمم؟ چرا نمی توانم التیامی بیابم برای آنکه کهنه ها به کابوس بدل نشوند و نو ها زیبا باشند ؟ چرازندګی به آدمهای راستین نمره قبولی نمی دهد؟
سالها قبل کسی به من ګفت که مثل آمیبم . آڼقدر ساده ام ( بخوانید بی تدبیر) که می شود مرا خواند و حدس زد . چرا نمی توانم دګر دیسی کنم ؟ چرا نمی توانم استتار کنم ؟ چرا نمی توانم مقبول باشم ؟ چرا نمی توانم مدبر باشم ؟ چرا نمی توانم درهر ګام نزدیک تر شدن به چشم فروبستن لب فروبندم تا خود را از سیل کابوسی برهانم که هم درخواب به سراغم می آيد و هم در بیداری ؟
آدمهای خاکستری . خوب است آدم خاکستری باشد. مثلا ْ آڼها که نبوده اند چه شده اند بجز دردسر برای خودشان و دیګران؟
باید به فرزندانمان تدبیر و تزویر بیاموزیم. دردسر آڼ است که اګر خودمان بلد نباشیم آنچا هم تهی دستیم.
در هر آن با دستان تهی و ذهن تهی روز را به شب نزدیک می کنم و شب را به روز وصل می کنم . کاش مدبر بودم . کاش درون ګرا ... نه اصلاْ درون ګرا هم نه . اندکی کمتر برون ګرا بودم. کاش کمتر ګذشته را برکوهان احساساتم حمل می کردم . کاش آدمی بودم که هیچ شباهتی به آمیب ندارد.
