تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

مرګ را هم به اندازه زندګی می توان بزرګ داشت. من اما  به زندګی می اندیشم و بزرګ داشتن آن. این دنیا هم آدمیان را نمی خواهد مګر آنکه بخرد باشند. ( بخوانید سیاس و زیرک ). من نیستم. ګاه می اندیشم صادقم اما صداقت برای بزرګداشت زندګی به کار نمی آيد. برای بزرګداشت مرګ چه؟ نمی دانم . نفس به نفس به مرګ نزدیک می شوم بی آڼکه بدانم ماهیت زندګی چیست و البته بی آڼکه بدانم ماهیت مرګ کدام است.

جګونه است که دردهای کهنه مرهم نمی یابند؟ چطور است که میان دو مرګ برای من زندګی ناشناخته ای است که در آڼ سردرګمم؟ چرا نمی توانم التیامی بیابم برای آنکه کهنه ها به کابوس بدل نشوند و نو ها زیبا باشند ؟ چرازندګی به آدمهای راستین نمره قبولی نمی دهد؟

سالها ‍قبل کسی به من ګفت که مثل آمیبم . آڼقدر ساده ام ( بخوانید بی تدبیر) که می شود مرا خواند و حدس زد . چرا نمی توانم دګر دیسی کنم ؟ چرا نمی توانم استتار کنم ؟ چرا نمی توانم مقبول باشم ؟ چرا نمی توانم مدبر باشم ؟ چرا نمی توانم درهر ګام نزدیک تر شدن به چشم فروبستن لب فروبندم تا خود را از سیل کابوسی برهانم که هم درخواب به سراغم می آيد و هم در بیداری ؟

آدمهای خاکستری . خوب است آدم خاکستری باشد. مثلا ْ آڼها که نبوده اند چه شده اند بجز دردسر برای خودشان و دیګران؟

باید به فرزندانمان تدبیر و تزویر بیاموزیم. دردسر آڼ است که اګر خودمان بلد نباشیم آنچا هم تهی دستیم.

 در هر آن  با دستان تهی و ذهن تهی روز را به شب نزدیک می کنم و شب را به روز وصل می کنم . کاش مدبر بودم . کاش درون ګرا ... نه اصلاْ درون ګرا هم نه . اندکی کمتر برون ګرا بودم. کاش کمتر ګذشته را برکوهان احساساتم حمل می کردم . کاش آدمی بودم که هیچ شباهتی به آمیب ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

نوروز برای بسیاری از ایرانیان مهم است. باید کدورت را پاک کرد. شیشه ها را هم . چشم و دل را نیز. باید خرید کرد. باید روبوسی کرد. باید بخشید. باید درخواست بخشایش کرد. باید سبزه سبز کرد. باید ماهی خرید.باید لباس زیبا برتن کرد. باید معاشرت کرد. باید شادباش گفت. باید عیدی داد.

عید همیشه برایم مهم بوده . پیشتر مهم تر بود.امسال کمتر. به خاطر تغییر حالات خودم. به خاطرآنکه شادی ام را در نوروز جستجو نمی کنم یا در بهاری که به ابری و بارشی شکوفه ها را نقش زمین می کند. دربهارطبیعتی که خزانش هم زیباست. بهار در دل آدمی است. تمام حسهای خوب هم. خوشبختی هم.نور نیز.

امسال که نوروز برایم فرخنده است اما نگذاشته ام گرامی داشتش چون هرسال مضطرب و آشفته ام کند،مجالی یافتم تا به گذشته بنگرم و سالهایی را نظاره کنم که شتاب نوروز ، آرامش درون آدمهایی را که خودم یکی از آنها بودم ، می ربود.

نوروز قرار است ارمغان شادی به همراه داشته باشد . اما گاه ما آدمها چنان در تلاش برای شادی و به کف آوردن آن غرق می شویم که نقض غرض می کنیم . در هیاهوی پیش از پای کوبی گم می شویم و اصلاً فرصت نمی یابیم یا ازیاد می بریم که پای بکوبیم.

چنین است که آدمها در همین روزهایی که باید کدورتها را پاک کنند ، مکدر می کنند و مکدر می شوند. هر چند شیشه ها را معمولاً پاک می کنند . چشم را می آرایند شاید، اما شستن آن به شیوه ای که سپهری توصیه کرده داستان دیگری دارد که به سهولت میسر نیست. دلپاک شدن هم همینطور. آدمها خرید می کنند البته . هرطور شده . روبوسی هم می کنند، اغلب با همانهایی که همیشه روبوسی می کنند. بابت کوتاهی های پیشین پوزش نمی خواهند اما. خیلی وقتها کوتاهی های دیگران راهم نمی بخشند.و میان همسران اختلاف پیش می آید گاهی،  برسرآنکه اول کجا بروند و دوم کجا. کجا بروند و کجا نروند. در عیددیدنی البته ممکن بحث پیش بیاید. گله های سال گذشته طرح شود. یا اختلاف نظرهای سیاسی ( بخوانید دعواهای سالهای آخر دهه پنجاه و ابتدای شصت).عده ای برای گریز از آمد و شد و امروز بازدیدن آنان که دیروز آنها رادیده اند یا فردا به بازدیدشان می روند، سفر می کنند. و درسفر البته ترافیک است و گرانی است و خطر تصادف است و ازدحام جمعیت.

نوروز نیکوست. من اما می اندیشم که نوروز در نیک سیرتی ماست و درنوری که دردل آدمیان است.نوروز پیروز .  
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |