تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

بسیار می اندیشم که چگونه است که ما به دموکراسی نرسیده ایم واین که آیا روزی به آن خواهیم رسید؟

روشن است  که رسیدن به دموکراسی در فرهنگ فردی ریشه دارد.ما که هرکدام در جزیره منزوی نخوت خویش به سر می بریم خروج از لاک خود خواهی خویش و دیدن دیگران را دشوار می دانیم . نه دشوار، که گاه حتی ناممکن .

با حضور در محافلی که ایرانیان ساکن خارج از کشور درآن گردمی آیند؛ خصوصاً اگر خاستگاه یا ادعای تئوریک داشته باشد، این خلق و خوی به تمامه ایرانی را می توان کاملاًًً دریافت.آدمها؛ به ویژه اگر اندکی بدانند یا بخوانند یا بنویسند،هیچ کس را برسریر بودن خویش راه نمی دهند.

آنها که سبقه سیاسی چپ دارند با آنان که سلطنت خواهند مخالفند اما آنها که جمهوری خواهند به هم دشنام می دهند. آنها که سلطنت خواهند به هم دشنام می دهند وبه جمهوری خواهان . آنها که مدعی دموکراسی خواهی هستند به یکدیگر دشنام می دهند. بی دینان به دینداران دشنام می دهند و نومیدان به امیدواران . ملی گرایان به ضد ملیٍٍ ها دشنام می دهند و همه با هم و به هم دشنام می دهند. به بیان بهتر؛ تنها نقطه اشتراک میان تمامی تفکرها دشنام دادن است. صد البته هرکس باور دارد دیگران هیچ نمی دانند و نمی فهمند . صد البته سخنرانهایی هستند که می گویند:" من این طور می اندیشم. معلوم است، هر انسان فرهیخته ودموکراتی این طور می اندیشد!"

که یعنی صد البته من هم فرهیخته هستم و هم دموکرات. منی که من هستم!دنیا باید بداند که من منم ! یعنی هرکه نداند لابد عقلش نمی رسد!

درک این که رویدادی چون انقلاب پنجاه و هفت در ایران چگونه با این فرهنگ تفرقه عینی شده ( تنها با تمرکز بر دوران مدرن) برایم دشوار است. نفس این اتفاق جالب است که با این همه گونه گونی عقاید و آرا و با این منیتی که ما را چون بهمن در خود پیچانده ، بهمن پنجاه و هفت چه تفاوتی با اکنون داشت و دی و بهمن و فروردین اکنون ما ؟

و البته این پرسش همچنان - دست کم برای من - باقی است : با این خلق و خو و با اندیشه هایی که روشن فکر و تاریک فکرمان دارند و اتفاقا ً روشنفکرانمان بیشتر دارند تا تاریک فکرانمان، به کجا می رویم و چقدر با چشم انداز تحقق جامعه مدنی فاصله داریم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

هوای منطقه واشنگتن غریب است. یک روز تابستانی است و روز بعد زمستانی. نیمه یک فصل هوا جامه فصل دیگر بر تن می کند.این است که اوان خزان ممکن است حس بهار را منتقل کند. وقتی از حال و هوای آستانه سال نو دوری٬ بوی بهار چندان مشامت را تازه نمی کند.

امسال اما ٬ حس می کنم که بوی عید را می توان استشمام کرد.بوی بهار را و نو شدن را و امید را . و در این آن است که حس می کنم بهار را در کنه درون باید نفس کشید . و عشق به نو شدن را در سمفونی ماکیان باید یافت.

یکی از دلخوشیهای صبح های این روزهای من ٬ که انگیزه از بستر برخاستن را به رغم بی میلی یا خستگی احیا می کند٬ نوای این پرندگان است که از اوان بامدادان آوا سر می دهند.یک یک و دو دو ٬ ریتم یکنواختی را سر می دهند که طبیعت ٬ به تمامه ٬ نقش تنظیم کننده آن را داراست.

صبح پرنده ای پشت پنجره ام می خواند. یک گوشه سه نتی٬ یک وقفه کوتاه و یک گوشه دیگر . این روندی بود که بیش از نیم ساعت آن را بی وقفه تکرار کرد.

کاش راهی برای ترجمه این نتها بود تا می فهمیدیم که این موجودات چه می خواهند و چه می گویند. با این وصف روشن است که تاروپود این نوع موسیقی از چه جنسی است.اما در این راه باید سلفژ زندگی را فراگرفت که طبیعت به  شیوه ای بی بدیل  از بر است.این نتها از جنس زندگی اند و ارتعاش درون گوش ما هنوز  به تلنگر راستین زندگی خو نگرفته شاید.

بهار از درون می آید . بهار از دل برمی آید. بهار در دل آوای پرندگان است و درقلب اندیشه های تازه ٬ حس های نو و نگاههایی که از چشمان شسته می آیند.هوا پرسوز و باد وزان باشد یا آنکه خورشید بر بلندای کوهها قد برافرازد ٬ بهار را می توان بویید.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

گاهی حس می کنم ...نه...فکر می کنم که گرفتار همان پدیده ای هستم که به نام کج فهمی مشهور  است.من دیگران را کژ می فهمم و آنها مرا. راست است که راست وکژ نسبی است و به زاویه دید آدمیان وابسته است.اما گاهی حس ام آن است که آلبرت انشتین هم با نسبیت خود درمانده می شد اگر برخی مناسبات مرا ناظر می بود. برخی مکالماتم  را. برخی محاسباتم را . شاید هم ایراد از این جا باشد. من هیچ گاه محاسباتم خوب نبوده . حسابم به معنای ریاضی اش بد نبوده اما محاسبه ای که به نوعی سیاست منتج شود و آدمی را خوش اقبال و نیکنام کند فراتر از سطح ادراک و اِعمال من است. و این دردآور است. که تو بخواهی با نیک اندیشی و ازروی سلامت نفس به آدمیان حرفی بزنی و از این حرفها مدام برداشتهای ناروا بشود.

بعضی اوقات فکر می کنم کاش زبانی وجود می داشت برای  این گونه تقابل ها و تو می توانستی آن زبان را بیاموزی و مشکلاتت حل شود. یا دست کم یک دستور العمل ساده . با هر وسیله کوچکی که می خری راهنما همراه است اما برای حضور اجتماعی و برای تفهیم اندیشه های بی ریایت  راهنمای نوشته شده ای وجود ندارد تا بتوانی به آن اتکا کنی و خودت را از کژ فهمی و کژ فهمیده شدن برهانی . یا دست کم تا اندازه ای برهانی که کمتر آزار ببینی.

گاهی فکر می کنم زندگی با تمامی زیبایی که از آن دریافته ام و درمی یابم کوتاه تر ازآن است که بیش از نیم آن به تلاش برای تبیین اندیشه ها و احساسات بگذرد . گاهی تصمیم می گیرم دست از توضیح دادن بکشم و دست از کوشش برای آنکه ثابت کنم کنه کلامم چیست. چون هر کس و همه کس ممکن است کژم بفهمند هرچند بکوشم دنیای تیره ای  را که گاه  از من بنا می کنند دست کم اندکی و لختی رنگین کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |