تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

می گویند نخستین نشانٍ نسیانِ نامدنی بودن ٬کنار نهادن سنگ است و گشادن زبان. و ما البته در جهان امروز زندگی می کنیم. و ما در دهکده جهانی به سر می بریم. و ما داد سخن از جامعه مدنی سر می دهیم. و ما امروز را با آنچه مدنیت نام می نهیم برتر از دیروز می انگاریم. و ما البته سنگ را کنار نهاده ایم.چون سلاح گرم را برگزیده ایم. و ما البته زبان گشاده ایم . و البته از آن به شیوه ای بهینه برای دشنام و نکوهش بهره می بریم . و البته برای تهدید...که شیوه نوین برخی حکمروایی هاست.

و ما دوره می کنیم اکنون را با امید به ارمغان فردایی که نهان است و دیروز ی که گاه در محاق. دروازه های خون آلود دوزخ است به تعبیر نوشته رابرت فیسک نویسنده و روزنامه نگار. دروازه های دوزخ اکنون به روی خیلی گشاده است.

به تعبیر منطقی و عقلایی دوست عزیزی :چراست که جهان چشم به فاجعه ای دوخته که یگانه فاجعه انسانی عالم نیست اما مرکز نگاه سیاست و شاید احساس آن است...

راست است. و راست است که وجه سیاسی این فاجعه انسانی از آنکه در گوشه های دیگر این کره که هرروز را برایمان دوره می کند ٬ قوی تر است. این نیز راست است که آنجا که چون دارفور سودان نسل کشی رایج است و قبیله ای سنگ را برجای زبان می نشاند٬ جهان خاموش تر است. آنجا که دختران را ختننه می کنند جهان خاموش است.آنجا که  گرسنگی آفریقایی تباران در گوشه هایی مشهود و ملموس است جهان خاموش است .اما ابعاد جغرافیایی و سبقه تاریخی این رویداد که اکنون با گونه ای خاموشی رودرروست هرچند کنش بر می انگیزد و نه تنها واکنش٬ سوی دیگری از این جریان را بر می تابد که به نوعی تافته ای جدا بافته است.شاید از آن روی که تنها انفکاک قدرت را از درون دربردارد و این برابر با دیگر کشی خود انگیخته نیست...

بافتار جامعه شناختی منطقه ای چون دارفور کشتن قوم دیگر را هم دربردارد.در گوشه ای دیگر اما٬ این کشتن به دست " اجنبی" می افتد. از آن روی که اختلاف درونی برسرتصاحب قدرت٬ فرصت را برای ماهیگیری دیگران از برون از این آب گل آلود مغتنم می دارد و این گونه است که فاجعه به شکلی و سیاقی دیگر گون ٬ رخ می دهد٬ هرچند به هرروی فاجعه است.

شاید یکی از سببهایی که نورافکن وجدان جهان بر دارفور نیست یا هراز گاه هست و بیشتر نیست ٬ همین باشد...این که در جاهایی این چنین ٬ آدمها به هم کیش و هم مرز خود هم ترحم نمی ورزند و امکان ابقا را برای یکدیگر عرصه ای تنگ می کنند.

با این همه ٬ آسیبی که به مخلوقی زنده می آید٬ درخور نسیان و نرمش نیست.نه حتی در اندازه نرمشی که ما اکنون می بینیم...دردی که اکنون التیامی برایش متصور نیست از سوی حکمروایانی در فضاهایی چنان زخم می شود و با مبالغه نه دربیان درد ٬ که در کرنا و طمطراق بازیگران عرصه سیاست٬ جنان رنگ و لعاب کاذب می گیرد که نمکی را می سازد که بر زخم می پاشند گویی ٬ با بیزار کردن دیگر انسانها از شنیدن بیان واقعیت عریان وجه انسانی درد. و دیدن درد٬ صد البته ٬ دردآور است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

خاکسترعمر چنان برسبزی درختان نوئل سایه انداخته بود که طراوت آنها و شادی مناسبت این روزها را به تمامه می بلعید.گفتم:" تمام درختهای سبز عالم نمی تواند سبزی را به این ورطه خاموش بازگرداند."

به دیدار کسی رفته بودم که برایم محترم است و مغزش مثل ساعت کار می کند.اما بی کس است .تنهاست و این بار نه از تن ها، که از تنهایی ، بلا خاسته در بودنش . بیماراست و ضعیف و به ناگزیر ، روانه مرکز مراقبتی شده از آن دست که در این دیار مرسوم است سالمندان بیمار را که به گونه ای دوران نقاهت را می گذرانند،روانه آنها  کنند.

درد درک ادراک این مرد برای من که با دوستی به دیدارش رفتم، ورای وصف بود. درد دیدار آنها که در گورنخفته اند اما برای ماندنشان گوری حفر شده و آنها در قعر آنند.و درد آنکه این مرد درمیان آنها باشد . لابد هرکسی می تواند میان آنها باشد.درمیان آنها بودن خصیصه نمی طلبد.

اما بوی زوال بود که به مشام تلخ می آمد و جامه اندوه بود که برقامت بنایی دوخته بود که مأوای این کهنسالان بود . برخی همان جامه را برتن داشتند...

حافظ که صفتی براومترتب نیست جزآنکه اورا حافظ بخوانیم؛ که نفس بودن او که با غزلهایش درمیانمان نفس می کشد،تمامی صفات والای عالم را در بردارد،از چند حرف بهره می برد تا کوبه اندوه را دربعضی غزلهایش برجان همراه غزل فرود آرد.این بنای بیماران سالمند ، فی نفسه تمامی حروف اندوه را با همه توان کوبه آن بردل و جان آدمی می نشاند...

  
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |