و ما دوره می کنیم اکنون را با امید به ارمغان فردایی که نهان است و دیروز ی که گاه در محاق. دروازه های خون آلود دوزخ است به تعبیر نوشته رابرت فیسک نویسنده و روزنامه نگار. دروازه های دوزخ اکنون به روی خیلی گشاده است.
به تعبیر منطقی و عقلایی دوست عزیزی :چراست که جهان چشم به فاجعه ای دوخته که یگانه فاجعه انسانی عالم نیست اما مرکز نگاه سیاست و شاید احساس آن است...
راست است. و راست است که وجه سیاسی این فاجعه انسانی از آنکه در گوشه های دیگر این کره که هرروز را برایمان دوره می کند ٬ قوی تر است. این نیز راست است که آنجا که چون دارفور سودان نسل کشی رایج است و قبیله ای سنگ را برجای زبان می نشاند٬ جهان خاموش تر است. آنجا که دختران را ختننه می کنند جهان خاموش است.آنجا که گرسنگی آفریقایی تباران در گوشه هایی مشهود و ملموس است جهان خاموش است .اما ابعاد جغرافیایی و سبقه تاریخی این رویداد که اکنون با گونه ای خاموشی رودرروست هرچند کنش بر می انگیزد و نه تنها واکنش٬ سوی دیگری از این جریان را بر می تابد که به نوعی تافته ای جدا بافته است.شاید از آن روی که تنها انفکاک قدرت را از درون دربردارد و این برابر با دیگر کشی خود انگیخته نیست...
بافتار جامعه شناختی منطقه ای چون دارفور کشتن قوم دیگر را هم دربردارد.در گوشه ای دیگر اما٬ این کشتن به دست " اجنبی" می افتد. از آن روی که اختلاف درونی برسرتصاحب قدرت٬ فرصت را برای ماهیگیری دیگران از برون از این آب گل آلود مغتنم می دارد و این گونه است که فاجعه به شکلی و سیاقی دیگر گون ٬ رخ می دهد٬ هرچند به هرروی فاجعه است.
شاید یکی از سببهایی که نورافکن وجدان جهان بر دارفور نیست یا هراز گاه هست و بیشتر نیست ٬ همین باشد...این که در جاهایی این چنین ٬ آدمها به هم کیش و هم مرز خود هم ترحم نمی ورزند و امکان ابقا را برای یکدیگر عرصه ای تنگ می کنند.
با این همه ٬ آسیبی که به مخلوقی زنده می آید٬ درخور نسیان و نرمش نیست.نه حتی در اندازه نرمشی که ما اکنون می بینیم...دردی که اکنون التیامی برایش متصور نیست از سوی حکمروایانی در فضاهایی چنان زخم می شود و با مبالغه نه دربیان درد ٬ که در کرنا و طمطراق بازیگران عرصه سیاست٬ جنان رنگ و لعاب کاذب می گیرد که نمکی را می سازد که بر زخم می پاشند گویی ٬ با بیزار کردن دیگر انسانها از شنیدن بیان واقعیت عریان وجه انسانی درد. و دیدن درد٬ صد البته ٬ دردآور است.
