خودروی من اما؛ خودش که هیچ؛ با همکاری من هم نمی رفت.کمتر از سه ماه پیش نزدیک به پانصد دلارهزینه کردم برای این "خود نه رو".روشن نمی شد،گفتند استارتش باید عوض شود.شما تصور کرده اید تنها درایران بر سر زن تنهایی که هیچ از ماشین نداند کلاه می گذارند؟ابداً.اینجا هم همینطور است.خود آقایان سفید و سیاه آمریکایی هم همین کار را با پول زحمت کشیده من کردند.همان موقع تحقیق کردم و معلوم شد که دست کم سیصد دلار سرم کلاه رفته. برای اعتراض و " واکاوی" به تعمیرگاه رفتم ؛ که البته سفر بی ثمری بود.خلاصه تعمیرکارم را تغییردادم. اما آن استارت سه سال ضمانت همراه داشت.دیروز می خواستم نیکا را ببرم به کلاس تنیس .هردو در" خودرو" نشستیم و من استارت زدم.اصلاً به قول تعمیرکارها " استارت نمی خورد".
تلفن کردم به تعمیرکار آمریکایی که بابا این روشن نمی شود شما هم که نزدیکید، خوب بیایید واین هیکل را معاینه کنید و بوکسولش کنید.آقای آمریکایی پاسخ داد که نمی شود،" سیاست" تعمیرگاه ما اجازه نمی دهد.به تعمیرکار فعلی ام زنگ زدم .آن آقا بزرگ شده این جاست اما اصالتاً ارمنی و اهل سوریه است .او به من اطمینان خاطر داد که مشکل در استارت است و اینکه به من استارت بنجول انداخته اند.گفت اگر ماشین با روش " باتری به باتری" و از طریق کمک ماشین دیگری روشن شود، معلوم می شود که ایراد از استارت نیست ،اما درغیراینصورت روشن خواهد شد که اشکال ازاستارت است.نتیجه گرفتم که باید دست به دامان کسی شوم تا از کابل رابط بین دو موتوراستفاده کنیم و من بفهمم که بالاخره ایراد درکجای کار است.
چشمتان روز بد نبیند، زنگ درهرخانه ای را که زدم و از هر رهگذری که پرسیدم ، یا اصلاً جواب نگرفتم یا جواب مثبت نگرفتم.
یک ساعت و نیم در حال بدوبدو گذشت.کلاس تنیس نیکا هم که طبعاً منتفی شد.طفلک هیچ غری هم نزد.
بالاخره آقای خلبان میان سال و موقری را که چند خانه آنطرفتر زندگی می کند و من تا به حال او را ندیده بودم، برای نخستین بار دیدم و از او کمک خواستم .خلبان گفت که نگاهی به موتورمی اندازد که انداخت و بعد گفت احتمالاً ایراد از استارت است.بعد گفت که احتمالاً کابل لازم را ندارد اما به هر حال صندوق عقب "خودرو"یش را می گردد ؛ شاید کابل آنجا باشد .البته تأکید کرد که احتمالش ضعیف است.اما...کابل در صندوق عقب بود!هیجان زده ، امیدوار شدم.به دو رفتم تا از همسایه محترم دیگری بخواهم " خودرو" یش را جابه جا کند تا دو " خودرو" کنار هم قرار گیرند.خوشبختانه می دانستم صاحب چیپ سیاه مدل بالا، ساکنان واحد روبه وریم هستند؛ زن و شوهرجوان بسیاربی خیر و بغایت عصاقورت داده ای که با کودک کوچکشان درآن زندگی می کنند.
خانم جوان "خودرو" ی خودش را جا به جا کرد.لختی بعد و پس از تلاش برای روشن کردن ماشین، معلوم شد خودروی من تحت هیچ شرایطی نمی خواهد " خودش برود".
با پیچیدگیهای بسیار، "خوردو"ی بیچاره ام را که به جنازه سنگین حیوانی پیر شبیه شده بود،به تعمیرگاه بردم .بله، قطعه ای از استارت جدا شده بود که به گفته آقای تعمیرکار" نباید" جدا می شد( اما شده بود).ضمناً آ ن آقای متقلب را هم اخراج کرده بودند.تمام.به همین سادگی.بنده هم که دیگر حق اعتراض نداشتم چون آن آقای متقلب اخراج شده بود. سه ساعت بعد " خودرو" را تحویل گرفتم. تاببینیم باز کی " دیگررو " می شود.
بعدالتحریر:دوست خوبی که لطف کرده و این پست را خوانده می گوید داستان زنها و مکانیکها و اینکه این گروه دومی سر آن گروه اولی کلاه می گذارند ازلی و جهانی است و مختص ایران و آمریکا نیست ( امید آنکه ابدی نباشد)!
