تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

نمی دانم چرا نام این وسیله را خودرو گذارده اند.یعنی می دانم یا فکر می کنم می دانم ؛ چون برگردان واژه ماشین است و ماشین هم به گونه ای در خودکار بودن ریشه دارد و بنابراین لابد نتیجه گرفته اند که اتومبیل یا همان ماشین؛ خودروست.

خودروی من اما؛ خودش که هیچ؛ با همکاری من هم نمی رفت.کمتر از سه ماه پیش نزدیک به پانصد دلارهزینه کردم برای این "خود نه رو".روشن نمی شد،گفتند استارتش باید عوض شود.شما تصور کرده اید تنها درایران بر سر زن تنهایی  که هیچ از ماشین نداند کلاه می گذارند؟ابداً.اینجا هم همینطور است.خود آقایان سفید و سیاه آمریکایی هم همین کار را با پول زحمت کشیده من کردند.همان موقع تحقیق کردم و معلوم شد که دست کم سیصد دلار سرم کلاه رفته. برای اعتراض و " واکاوی" به تعمیرگاه رفتم ؛ که البته سفر بی ثمری بود.خلاصه تعمیرکارم را تغییردادم. اما آن استارت سه سال ضمانت همراه داشت.دیروز می خواستم نیکا را ببرم به کلاس تنیس .هردو در" خودرو" نشستیم و من استارت زدم.اصلاً به قول تعمیرکارها " استارت نمی خورد".

تلفن کردم به تعمیرکار آمریکایی که بابا این روشن نمی شود شما هم که نزدیکید، خوب بیایید واین هیکل را معاینه کنید و بوکسولش کنید.آقای آمریکایی پاسخ داد که نمی شود،" سیاست" تعمیرگاه ما اجازه نمی دهد.به تعمیرکار فعلی ام زنگ زدم .آن آقا بزرگ شده این جاست اما اصالتاً ارمنی و اهل سوریه است .او به من اطمینان خاطر داد که مشکل در استارت است و اینکه به من استارت بنجول انداخته اند.گفت اگر ماشین با روش " باتری به باتری" و از طریق کمک ماشین دیگری روشن شود، معلوم می شود که ایراد از استارت نیست ،اما درغیراینصورت روشن خواهد شد که اشکال ازاستارت است.نتیجه گرفتم که باید دست به دامان کسی شوم تا از کابل رابط بین دو موتوراستفاده کنیم و من بفهمم که بالاخره ایراد درکجای کار است.

چشمتان روز بد نبیند، زنگ درهرخانه ای را که زدم و از هر رهگذری که پرسیدم ، یا اصلاً جواب نگرفتم یا جواب مثبت نگرفتم.

یک ساعت و نیم در حال بدوبدو گذشت.کلاس تنیس نیکا هم که طبعاً منتفی شد.طفلک هیچ غری هم نزد.

بالاخره آقای خلبان میان سال و موقری را که چند خانه آنطرفتر زندگی می کند و من تا به حال او را ندیده بودم، برای نخستین بار دیدم و از او کمک خواستم .خلبان گفت که نگاهی به موتورمی اندازد که انداخت و بعد گفت احتمالاً ایراد از استارت است.بعد گفت که احتمالاً کابل لازم را ندارد اما به هر حال صندوق عقب  "خودرو"یش را می گردد ؛ شاید کابل آنجا باشد .البته تأکید کرد که احتمالش ضعیف است.اما...کابل در صندوق عقب بود!هیجان زده ، امیدوار شدم.به دو رفتم تا از همسایه محترم دیگری بخواهم " خودرو" یش را جابه جا کند تا دو " خودرو" کنار هم قرار گیرند.خوشبختانه می دانستم صاحب چیپ سیاه مدل بالا، ساکنان واحد روبه وریم هستند؛ زن و شوهرجوان بسیاربی خیر و بغایت عصاقورت داده ای که با کودک کوچکشان درآن زندگی می کنند.

خانم جوان "خودرو" ی خودش را جا به جا کرد.لختی بعد و پس از تلاش برای روشن کردن ماشین، معلوم شد خودروی من تحت هیچ شرایطی نمی خواهد " خودش برود".

با پیچیدگیهای بسیار، "خوردو"ی بیچاره ام را که به جنازه سنگین حیوانی پیر شبیه شده بود،به تعمیرگاه بردم .بله، قطعه ای از استارت جدا شده بود که به گفته آقای تعمیرکار" نباید" جدا می شد( اما شده بود).ضمناً آ ن آقای متقلب را هم اخراج کرده بودند.تمام.به همین سادگی.بنده هم که دیگر حق اعتراض نداشتم چون آن آقای متقلب اخراج شده بود. سه ساعت بعد " خودرو" را تحویل گرفتم. تاببینیم باز کی " دیگررو " می شود. 

بعدالتحریر:دوست خوبی که لطف کرده و این پست را خوانده می گوید داستان زنها و مکانیکها و اینکه این گروه دومی سر آن گروه اولی کلاه می گذارند ازلی و جهانی است و مختص ایران و آمریکا نیست ( امید آنکه ابدی نباشد)! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

تجربه سی و پنج ساله ام از زندگی به این باورم رسانده که مخربترین مایه آزار روح و قوی ترین سوهان آن ؛ عذاب وجدان است. عذاب وجدان بابت تمامی آنچه کرده ام  و اکنون به نظرم نادرست می رسد اما قابل جبران نیست چون مدتها از آن گذشته یا اصولاً موضوعیت مسئله از میان رفته. وجدان معذب اگر مجال جبران مافات نداشته باشد معذب تر می شود  والبته روشن است که روشنایی که از آسمان رخت برمی بندد و دیرگاه فرا می رسد همه چیز تیره تر می شود و پوشه های سیاه دردسترس قرار می گیرند.خبطها و کوتاهی ها گردن می افرازند و مرتب خود را به ذهن آدم تحمیل می کنند.

طبیعی است که چگونگی رویارویی آدمها با وجدان فرق می کند.کسانی هستند که حتی اگر کس دیگری را به مرز کلافگی برسانند ومقصرهم باشند،ککشان نمی گزد و خیلی راحت و عادی به زندگی ادامه می دهند وشب سربربالین آرامش می نهند.

هرروز از بامداد تا شامگاه ؛خبطهایم را می شمارم و بعضی روزها به ساعت دوو سه بعدازظهرکه می رسم،ازشمارش خسته می شوم و ازخودم نومید.

شب که می رسد اما،درروزی پراشتباه،سربربالین گذاردن برایم دشوار می شود و آرمیدن برایم دشوارتر...همواره غبطه خورده ام به آنان که به رغم توطئه یا دو به هم اندازی یا به کارگیری سیاستهای مخرب راحت و آسوده اند.

بعد التحریر: دوست عزیزی تذکر داده که من وارد سی و شش سالگی شده ام و اکنون دیگر رسماْ - جه بخواهم چه نخواهم- سی و شش ساله هستم و طفره رفتن هم فایده ای ندارد.راست می گوید.آه که عجب راست می گوید!!...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

 

خاطره حضور درشیکاگو در تاریخ سازترین شب و روز آن مسلما از یادم نخواهد رفت تا دمی که دم برمی آید ازبدنم .شب و روزی که بی بدیل بود و پولادین اما لطیف و رؤیایی.لحظاتی را شاهد بوده ام که بارامید داشت و آماج آرزو بود و مالامال از شگفتی.

اما آنچه برایم حیرت آور است ؛ حضورپدرم بود همراهم در تمامی لحظات این خاطره شگرف و شیرین.در امتداد رود زیبای میشیگان،دربلندای برج بی نظیر سیرز،درخیابانهای مرکز شهر؛ در " شانزه لیزه آمریکایی " شهر؛خیابان زیبایی با بوتیکهای گران قیمت و جذاب ،اما مهمتر ازهمه،درتمام مدت حضوردرگرنت پارک شیکاگو،هنگام سخنرانی اوباما،درهواپیمایی که سوار برآن به خانه ام بازگشتم ...

(راستی خانه ام کجاست؟فرسنگها و دریاها دوراز خانه ام؟!)

 

پدرم درتهران است و اکنون بیش از دو سال است که او را ندیده ام .دلم برایش بسیار تنگ است .نمی دانم کی او را خواهم دید.اما با فرسنگها فاصله،او با من زندگی می کند.روزی نیست که به یاد او جمله یا مثل یا شعری را نقل نکنم. روزی نیست که بی یاد کردن از سخنان ادیبانه و اصطلاحاتی که ویژه خود اوست ، نگذرانم.روزی نیست که نگویم " به قول بابایم ".

از این فاصله بیزارم.از دوری بیزارم.از جایگزین کردن دیدار و دیده بوسی با مکالمه گراهام بلی بیزارم.

 

آنچه ازعشق خواندن و نوشتن و ترجمه کردن دارم، از پدرم دارم.از یاد نمی برم دفترچه ای را که باید محتوایش را از برمی کردم ؛ دفترچه ای پرازواژه های دشوار.از یاد نمی برم سختگیریهای عجیب و غریبی دردرس و یادگیری و مطالعه و دیکته ؛ که آرام آرام وجود و اندیشه ام با آنها عجین شد...سختگیری درشنا ؛هرروز تابستانی  باید شنا می کردم و پدرم هر" دور" استخر خانه را که شنا می کردم،می شمرد و تا صد دور نمی شد رهایم نمی کرد.

 

خیلی باید بنویسم تا آنچه را درذهن و دل دارم به قلم درآورم.بسنده می کنم تا این پست طولانی ترنشود...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |