ضرب المثلی می گوید برای هر چیزی بار اولی وجود دارد.
روز تولد نیکا ( دخترم ) بود. صبح اول وقت که بیدار شد گفت:"من امروز هفت ساله می شوم.امروز باید با روزهای دیگر فرق داشته باشه!" مرتب غر می زد که " همه طوری رفتار می کنند که انگار امروز هم مثل روزهای دیگر است." قرار براین بود که به محل بازی مورد علاقه اش برویم .به او گفتم که مهم تر،آن است که امسال، مادربزرگ و هردوخاله اش پیش او هستند و این مهمترین تحول و هدیه است.گفتم از سوی دیگر من هم امروز را مرخصی گرفته ام تا امروز،روز تو باشد.به هرحال تلقین مؤثر واقع شد. یعنی طفلک فرزند من از آنجا که با من به عنوان مادر روبه روست چاره ای ندارد جز آنکه قانع باشد.والحق که فرزند مطلقاً بی دردسری است و به قدری خوب است که گاه می اندیشم شاید شایسته مادری او نباشم. فرزندی او به مراتب بهتر از مادری من است.
بگذریم ؛همراه دو خواهرم راه افتادیم که با نیکا به " شهربازی " دلخواهش برویم که ازخانه ما هم دورنیست.درراه درپارکینگ داروخانه ای توقف کردم تا وزنه ای بخرم (به وزنه و اصولاً مقوله وزن علاقه ای ندارم اما چون خواهرم مسافر است و می خواهد مرتب چمدانهایش را وزن کند تا مطمئن شود که اضافه بار ندارد، لازم بود وزنه ای بخرم).از پارکینگ که بیرون آمدم و وارد خیابان اصلی شدم که خیابان پرتردد و شلوغی است به ویژه در ساعتهای اولیه روز، به ترافیک سنگین خیابان پیوستم.نزدیک چراغ راهنمایی بودم که یک باره شوکه شدم.لحظه ای درنگ و... دریافتم که نخستین تصادف اتومبیل زندگی ام روی داده است.اما چه تصادفی!!
آنچه همه ما سرنشینان "خودرو" را شوکه کرد،ضربه سخت یک تریلی هجده چرخ بود که تازه اصلاً شتابی نداشت وگرنه معلوم نبود چه برسرمان بیاورد.
پیاده شدیم.ناخودآگاه و به سرعت.راننده محترم تریلی، نامحترم ترین آدمی بود که درزندگی ام از نزدیک دیده ام.نه به سبب آنکه مقصر بود؛واقعاً ترسناک بود.
آقا بالاخره لطف فرمودند و تماس تلفنی شان را پایان دادند و از"خودروی" خود پیاده شدند. رنگ پوستش به سیاهی شب یلدا بود( نه دم سپیده اش؛ خود نیمه شبش).زنجیرهای طلا( یا طلایی) بی شمار بر گردنش آویزان بود.یک زیرپیراهنی رکابی سفید برتن داشت ویک شلوارک. تا چشم کار می کرد؛از بازو تا مچ دست واززانو تا مچ پایش خال کوبی های خطرناک.عینک آفتابی هم برچشم داشت. گویش و رفتارش هم به گونه ای بود که اگر ساکن ایران بود یقیناً دست کم یک آفتابه، حواله دورگردنش می شد.
می خواست برود.گفتم باید به روال مألوف این دیار، اطلاعات بیمه را مبادله کنیم بعد بروی.گفت نه.گفتم پس صبر می کنیم تا پلیس بیاید.
برای اولین باردرزندگی ام درآمریکا به پلیس تلفن کردم.درفاصله ای که در گرمای نزدیک به چهل درجه با هفتاد درصد رطوبت منتظر بودیم تا مأموران پلیس قدم رنجه فرمایند، راننده نامحترم مرتب دشنام می داد و سوت می زد و غر و لند می کرد.یک دوربین کداک یک بار مصرف هشت دلاری هم دردستش بود و زیر و بالای ماشین مرا معاینه می کرد و درهرنوبت معاینه عکس می گرفت.او که مقصر بود و طلب هم داشت دیگربرای چه دشنام می داد؟ برای آنکه راننده یک شرکت حمل ونقل دربالتیمور ٍ مریلند بود و نه صاحب "خودرو" بود و نه بیمه نامه به نام او بود و ظاهراً این قبیل راننده ها با تصادف بدسابقه می شوند و چند مورد این چنینی باعث می شود شغلشان به خطر بیافتد.
پلیس نیامد.دوباره تلفن کردم.تا ابد صبرکردیم.خواهرم به بخش تصادفات اداره راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ درود فرستاد وهمان جا قدرشان را شناخت.
ابدیت سررسید.ابد فرا رسید.پلیس آمد؛با دو مأمورٍاز شب یلدا تیره تر.بدخلق و قلدر.پروردگار در یک لحظه روح دکتر مارتین لوتر کینگ مرحوم را درجسم راننده بی آفتابه ومأمور پلیس قلدر و خانم پلیس بدخلق جاهل مسلک دمیده بود. راننده نا محترم مرتب فحش می داد.از لوترکینگٍ زنده شده از نوع قلدرش خواستم به او تذکری دهد.گفت فحش دادن خلاف قانون ویرجینیا نیست.جنگ مغلوبه شد.ازآن روز من مانده ام و " خودروی " مصدومی که صندوق عقبش هم باز نمی شود و تخمین کارشناس بیمه که باید تماس شرکت بیمه را به دنبال داشته باشد ؛ که نداشته.دست ما کوتاه و آفتابه در دستشویی ایرانی است.
بعدالتحریراول:بعد از تصادف از آشنایی پرسیدم آنچه کرده ام درست و کافی بوده یا نه ( بخوانید نوش داروی پس ازمرگ سهراب). .بین حرفهایش گفت:" راستش این است که بیشتر ما مردها نسبت به زنهایی که ضعف نشان ندهند و مستقل باشند،احساس خطر می کنیم..."
بعدالتحریر دوم: به نیکا گفتم:" دیدی دنبال رویداد خاص امروز بودی؟این هم رویدادی که امروز را خاص کرد! دیگر چه می خواهی؟!"
که احتمالاً سبب می شود دخترکم از این هم قانع تر و کم توقع تر شود!
