تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

اندیشه ای نیک است.کاش هر آن می شد بر آن تمرکز کرد.وحتماً آدمهایی هستند که چنین می کنند.می گویند " دنیا ارزشی ندارد." این سوی دنیا می گویند:" زندگی کوتاه است."

نزدیک یک سال پیش بود که نیکا به من گفت:" تو کی می میری؛مهرناز؟"من که یک باره مورد پرسشی غریب و غامض قرارگرفته بودم،گفتم:"امیدوارم حالاحالاها زنده باشم." نیکا گفت:" اما بالاخره همه روزی می میرند." از یک کودک پنج ساله حرفهای فلسفی شنیدن قدری دشوار است .با او موافقت کردم و بعد او گفت که قصد دارد پس ازمرگ من عکس مرا به دیوار اتاقش بزند و افزود که هرگزمرا فراموش نخواهد کرد.مدتی به مقوله مرگ می اندیشید که خوش بختانه فکرش آن فاز را پشت سرنهاد.

وقتی می گویند مرگ همواره با زندگی است و با آدم عجین ،راست می گویند.اما درپی مرگ آدمها،آدم چند روز منقلب می شود یا درفکر می رود و بعد هم به سرعت در تندباد روزمرگی گم می شود.سروده اند که " پس از ما گو جهان را آب گیرد." و صد البته ضرورتی به این گفتار نیست از آن روی که پس از ما ؛ ما رفته ایم و لختی بعد هم از یاد رفته ایم.

تیم راسرت که خبرنگار حرفه ای توانایی بود و از مدیران شبکه ان بی سی آمریکا جمعه عصر در سلامت( دست کم ظاهرا") ودر سن پنجاه و هشت سالگی از دنیا رفت.در استودیوی صدا موقع ضبط برای برنامه یکشنبه اش.امروز یکشنبه بود.برنامه بی او و به یاد او،ویژه او اجرا شد.خوش اقبال بود که آدمی مطرح و حرفه ای بوده ودر ویژه برنامه ای که به یاد و به احترام او اجرا شد،صندلی او را خالی نگاه داشتند.اما به هرحال برنامه اجرا شد.هنوز آدم نرفته ،زندگی با تمام شورش جاری است.یعنی اصلاً ازجریان نمی افتد که بخواهد دوباره به جریان بیافتد.آدمهای بزرگ، مشهور،متمول یا منتفذ رفته اند و هنوز نرفته فراموش شده اند.مثل تیم راسرت که سال گذشته مجله تایم او را درفهرست صد نفری بانفوذترین آدمهای دنیا قرار داده بود.اینجاست که به اهمیت توجه نیکای آن زمان پنج ساله ام به زندگی ومرگ من و به یاد داشتن من درپی مرگم پی بردم و این که شاید بتوانم امیدوار باشم که پس از مرگم او به یادم باشد.هرچند اگر این یاد غصه دارش کند بهتر که از یادم ببرد. اما به هر حال من مادرش هستم و حضورم درزندگی اش طبعاٌ بارز و انکارناپذیر است.هرچه باشد به قول خودش من بهترین مادری هستم که تا حالا داشته!!!
 

آن قدر کوتاه است این زندگی که  اندیشیدن  به ماهیت و طول و فلسفه اش دردآور است.آن قدر بی ارزش است این دنیا که شگفتی آور است. و آنقدر غرقم من در آنچه به ظاهر زندگی است و درباطن بازی چند روزه ای که چون غبار است یاحبابی که می ترکد در یک آن ،از بیرون ابهت دارد و درونش تهی است،که اندوهباراست و ترس آور. بزرگان رفتند و می روند و همان است که بود.روشن است که چون منی که برود،چیزی تغییر نخواهد کرد؛هیچ چیز.اما همین من دوروز دیگر از یاد می برم این اندیشه ها را.راستی چه باید کرد؟چه می توان کرد؟ دوره کردن شب و روز و هر روز و هنوز،وامی داردم که قبای ژنده ناویخته ام را مکانی بیابم برای آرمیدن. برای آسودن.آرامش و آسایش درگرماگرم غوغای دنیا و خاکستر روزمرگی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

روزگار که از خوانندگانی است که به بلاگ من  لطف دارد ، چند روز پیش به یادم آورد که سوم خرداد یک سال از فعال شدن بلاگم می گذرد.معمولاً بلاگ نویسان برای نخستین سالگرد تولدفضای مجازی شان مطلبی ویژه می نویسند؛قاعدتاٌ مطلبی که بازتاب یک سال تجربه حضورشان دراین فضاست.

تصور کردم می توانم این پست را به تلفیقی از این موضوع اختصاص دهم با تجربه زندگی سومین سال اقامتم در ینگه دنیا که روزگار و یکی دوخواننده دیگر مروری برآن را خواستار بودند و من فرصت نکردم در این خصوص مطلبی بنویسم.

یک سال خواندن یا تورق بلاگهای گوناگون به ویژه آنها که نویسنده شان را می شناختم (یا می پنداشتم که می شناسم)،مرا به این باور رساند که انسانها تغییر می کنند و بسیاری ازآنها به مرور زمان دچارتفرعن و تبختر بیشتری می شوند و این درمحتوای نوشته های بلاگهایشان کاملاً مشهود است.

زندگی درینگه دنیا به من بسیار آموخته .اینکه می گویند "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"دربسیاری موارد درست است و واقعیت آن است که ویژگیهایی چون بادمجان دورقاب چینی،تملق و ریا،تمایل به عدم رعایت نوبت،بوق زدن بی مورد و بی دلیل ،فرهنگ ضعیف آپارتمان نشینی و عدم رعایت حال همسایگان،مواردی است که اینجا به شدت و وفورمشاهده می شود.

اما مواردی هست که اینجا ؛ دست کم در منطقه واشنگتن؛به گونه ای بدتر از ایران دیده می شود.

پزشکان عموماٌ کم هوشترند،برای انجام هرکاری باید بی دلیل و بیش از اندازه صبر کرد؛به گونه ای که دربیشتر موارد کلافه کننده می شود؛ازساده ترین تا پیچیده ترین کار.آدمها مثل ماشین عمل می کنند.

ایکس تنها کارهای مشخصی را بلد است و ایگرگ هم همینطور.ایکس و ایگرگ ممکن است سالها همکار بوده باشند و هرهفته هم به مدت چهل ساعت کنار یکدیگر کار کنند؛اما ظرفیت ذهنی هیچ کدامشان بیش ازاین نیست.

به سبب اشتباه اداری من دو سال تمام به جای یک ایالت که ساکن آن بودم ؛به دو ایالت مالیات می پرداختم.دوبارتقاضای اصلاح دادم آنهم رسماً. نتیجه اش این شد که تا فصل مالیات امسال هم مالیات دو ایالت را از من کم کرده اند.

یک همسایه طبقه بالا دارم که آقای جوان مجرد دائم الخمری است که ساعت یک و دو بامداد مست لایعقل به خانه برمی گردد و دررا به هم می کوبد و تلوتلوخوران ازپله ها بالا می رود و تازه بالا که می رسد سروصدا کردنش شروع می شود.یک آدم عصبی وحشتناکی است که آدم ازش می ترسد.

فکر می کنید راه چاره ای وجوددارد که آدم تذکری بدهد و درپی آن منتظر باشد که نتیجه ای بگیرد؟

نه.همان ضوابطی که درایران حاکم است،اینجا هم هست.من هم مثل برخی از شما شنیده بودم که اگر کسی بعداز ساعت نه یا ده شب حتی حمام برود؛مورد پی گرد قرار می گیرد.اما واقعاً و عملاً این طورنیست.

نمی دانم چرا ما در آن سوی دنیا مطالب مربوط به فرهنگ و تمدن و رفتار را به شکلی دیگر گون می شنویم.

 

به هرحال یک سال دیگر از عمرمان سپری شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |