اندیشه ای نیک است.کاش هر آن می شد بر آن تمرکز کرد.وحتماً آدمهایی هستند که چنین می کنند.می گویند " دنیا ارزشی ندارد." این سوی دنیا می گویند:" زندگی کوتاه است."
نزدیک یک سال پیش بود که نیکا به من گفت:" تو کی می میری؛مهرناز؟"من که یک باره مورد پرسشی غریب و غامض قرارگرفته بودم،گفتم:"امیدوارم حالاحالاها زنده باشم." نیکا گفت:" اما بالاخره همه روزی می میرند." از یک کودک پنج ساله حرفهای فلسفی شنیدن قدری دشوار است .با او موافقت کردم و بعد او گفت که قصد دارد پس ازمرگ من عکس مرا به دیوار اتاقش بزند و افزود که هرگزمرا فراموش نخواهد کرد.مدتی به مقوله مرگ می اندیشید که خوش بختانه فکرش آن فاز را پشت سرنهاد.
وقتی می گویند مرگ همواره با زندگی است و با آدم عجین ،راست می گویند.اما درپی مرگ آدمها،آدم چند روز منقلب می شود یا درفکر می رود و بعد هم به سرعت در تندباد روزمرگی گم می شود.سروده اند که " پس از ما گو جهان را آب گیرد." و صد البته ضرورتی به این گفتار نیست از آن روی که پس از ما ؛ ما رفته ایم و لختی بعد هم از یاد رفته ایم.
تیم راسرت که خبرنگار حرفه ای توانایی بود و از مدیران شبکه ان بی سی آمریکا جمعه عصر در سلامت( دست کم ظاهرا") ودر سن پنجاه و هشت سالگی از دنیا رفت.در استودیوی صدا موقع ضبط برای برنامه یکشنبه اش.امروز یکشنبه بود.برنامه بی او و به یاد او،ویژه او اجرا شد.خوش اقبال بود که آدمی مطرح و حرفه ای بوده ودر ویژه برنامه ای که به یاد و به احترام او اجرا شد،صندلی او را خالی نگاه داشتند.اما به هرحال برنامه اجرا شد.هنوز آدم نرفته ،زندگی با تمام شورش جاری است.یعنی اصلاً ازجریان نمی افتد که بخواهد دوباره به جریان بیافتد.آدمهای بزرگ، مشهور،متمول یا منتفذ رفته اند و هنوز نرفته فراموش شده اند.مثل تیم راسرت که سال گذشته مجله تایم او را درفهرست صد نفری بانفوذترین آدمهای دنیا قرار داده بود.اینجاست که به اهمیت توجه نیکای آن زمان پنج ساله ام به زندگی ومرگ من و به یاد داشتن من درپی مرگم پی بردم و این که شاید بتوانم امیدوار باشم که پس از مرگم او به یادم باشد.هرچند اگر این یاد غصه دارش کند بهتر که از یادم ببرد. اما به هر حال من مادرش هستم و حضورم درزندگی اش طبعاٌ بارز و انکارناپذیر است.هرچه باشد به قول خودش من بهترین مادری هستم که تا حالا داشته!!!
آن قدر کوتاه است این زندگی که اندیشیدن به ماهیت و طول و فلسفه اش دردآور است.آن قدر بی ارزش است این دنیا که شگفتی آور است. و آنقدر غرقم من در آنچه به ظاهر زندگی است و درباطن بازی چند روزه ای که چون غبار است یاحبابی که می ترکد در یک آن ،از بیرون ابهت دارد و درونش تهی است،که اندوهباراست و ترس آور. بزرگان رفتند و می روند و همان است که بود.روشن است که چون منی که برود،چیزی تغییر نخواهد کرد؛هیچ چیز.اما همین من دوروز دیگر از یاد می برم این اندیشه ها را.راستی چه باید کرد؟چه می توان کرد؟ دوره کردن شب و روز و هر روز و هنوز،وامی داردم که قبای ژنده ناویخته ام را مکانی بیابم برای آرمیدن. برای آسودن.آرامش و آسایش درگرماگرم غوغای دنیا و خاکستر روزمرگی.
