راستی زیباست.ارزشی انسانی است.شفاف است وروشن.درپاسخ تردید درنیکی و بدی صداقت ،راست است و روشن که راستی و صداقت پیشی می گیرد بر کژی و ناراستی.اما همان قدر که زندگی یک لقمه نان و عشق نیست،همواره و همه جا هم با صداقت قرابت ندارد.روزگاری"هرراست نشاید گفت" راست بوده و امروزگویی راست تراست.شگفتی آفرینی و گاه مکر، مخصوص سیاستمداران نیست؛بل باید خاص تمامی خواص باشد؛آنان که بخواهند گامی بیش ازروزمرگی خاکستری بردارند و به جایی و جلالی برسند.سیّاس بودن از نیازهای بارزهمه آنان است.
همواره از اعماق وجود حس کرده ام زیان صداقت،صمیمیت و صراحت را. تازیانه محبت را آنگاه که بسیارمی شود وآدمها را تجسم توقع و طلب می کند.آنها را دراندک زمانی دیگرگون می کند.آری؛ما آدمیان – دست کم بیشترمان- تاب نمی آوریم و توان نداریم که تیمار شویم؛ یا لااقل بسیار تیمار شویم.اگر بی ریا وبی ادا تیمارمان کنند،طرد می کنیم و سرد می شویم.
صداقت را،هرچند که با وجودم عجین است و با خمیره ام سرشته،هیچ گاه باب خشنودی نیافته ام.اما اگر نخواهی صادق باشی و صریح آن گاه که وجودت راست است و راست می گوید وراست می خواهد ،باید نقش آفرینی را نیک بدانی و اگر ناتوان باشی از بازیگری،نقش روزگار چنانت رنگ آمیزی می کند که گم می شوی و مبهوت.
می نویسم از آنچه گفته اند.این نوشته رابه پایان می برم که خوانندگان عزیز را خسته نکند.ممنون که می خوانید.ممنون که می نویسید.ممنون که راست می نویسید.
اسکار وایلد در جایی نوشته است که روزی ،از بامداد،تلاش می کرده شعری را اصلاح کند.فرجام کارآن شده که یک کاما (ویرگول)را حذف کرده.بعدازظهر همان روز،کاما را سرجای خود گذارده.فارغ از قیاس خویش با وایلد،که قیاسی به کل نابجاست،گمان می کنم حسش را می فهمم.پس ازکلنجار با خود برسرموضوع پستی تازه،به یاد این نوشته وایلد افتادم و به اندیشه آنکه پست تازه را به او تخصیص دهم و چندتا از
نوشته های او را که بسیار دوستشان می دارم ترجمه کنم:
"توهم،نخستین لذت است درمیان لذایذ."
"اگر می خواهی به مردم راست بگویی،باید آنها را بخندانی وگرنه ترا خواهند کشت."
"خود خواهی، نه زیستن به میل خود،که انتظار آن است که دیگران به میل تو زندگی کنند."
"هرگاه دیگران با من همدلی می کنند،حس می کنم دراشتباهم."
"تجربه نامی است که برخطاهای خود می نهیم."
"فرزندان از کودکی به والدینشان عشق می ورزند،بزرگتر که می شوند درمورد آنها داوری می کنند و گاهی آنها را می بخشند."
"عوام به گونه ای شگفتی انگیز اهل تساهلند.همه چیز را می بخشایند مگر نبوغ را."
و...جمله محبوبم از اسکار وایلد:"اندکی صداقت،خطرناک است و بسیارش،کاملاً مرگبار."
دیشب با نیکا رفتیم فرودگاه به استقبال مادرم که از تهران آمده اند پیش ما.دو ساعتی معطل شدیم که طی آن مدت نیکا آشفته و شتابزده منتظر مامان جون بود (مادرم را مامان جون صدا می کند)و به سویی دیده دوخته بودکه مسافران پروازهای خارجی از آن راه وارد سالن اصلی می شدند.درمدت انتظار،ناخودآگاه توجهم به واکنش متقابل مسافران واستقبال کنندگان جلب شد.(این،محدوده مخصوص ورود مسافران بود و بنابراین هرکه آمده بود،برای استقبال آمده بود ونه بدرقه.)
تقریباً هر که می رسید،منتظری می یافت.گروه بزرگی هم با دوربین و بادکنک و پلاکارد خوش آمد منتظر" جان" بودند.فهمیدم که جان هم سرنشین پرواز مادر من است.بعد از چند دقیقه،ازخانمی که درمیان استقبال کنندگان از جان بود،پرسیدم:"جان سرباز است؟" که گفت:"آره. از عراق می آید."و من به حدس درستم درود فرستادم،باآنکه تا دیشب شاهد استقبال از سربازی نبودم.
چندین مورد دیداردیدم که با ابرازعلاقه و شعف یک طرف (مسافریا منتظر)همراه بود و ظاهراً سردی طرف دیگر.که صد البته قابل داوری نیست چون آدم از فحوای حس ها واندیشه ها ناآگاه است.بعضی ها هم اساساً درنشان دادن احساسشان ناتوانند.
حس کردم این دیدارها نمادی کوچک از زندگی است و رابطه هایش؛علاقه های یک سویه،دلسوزی هایی که بی پاسخ می مانند،و صد البته محبت دوجانبه که شاید کمیابتر است.
فکر کردم ترمینال فرودگاه شاید سمبلی از گذر و گذار آدمها باشد وتلاقی شان با یکدیگر.
ازنیکا پرسیدم:"ازآمدن مامان جون خوشحالی؟" گفت:" باید واژه تازه ای اختراع کنم که حسم را با آن بگویم.خوشحال، کافی نیست."
وقتی مامان جون را دید،اشکهایش سرازیرشد و گفت:" مهرناز،نمی دانم چرا دارم گریه می کنم.از مامان جون خجالت می کشم." که نگاهی به مادرم کردم و گفتم:"عیبی ندارد؛مامان جون هم دارد گریه می کند."
و من درمیان شادی به واژه ای ورای شادی اندیشیدم و به آنکه به دخترم می بالم که ازاکنون در اندیشه واژه آفرینی است.