تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

زنان رخشان همیشه برترند.زنانی که با حفظ تمامی ویژگیهای باورپذیریک انسان؛ یک زن،هم ذات پنداری را میسراما دشوار می سازند به واسطه خوبی بی حدشان و مهر بی انتهای مادریشان.

فیلم فوق العاده خون بازی را تازه دیده ام.با آنکه امضاهای دیگری پای فیلمنامه وکارگردانی فیلم هست،رد فکرو معرفت و هنر رخشان بنی اعتماد پررنگ تر و آشکارترازآن است که بتوان ذره ای از آن اغماض کرد.خون بازی برگ زرین دیگری است در کارنامه زنی که هم نامش می درخشدو هم اثرش،زنی که لطافت و فداکاری ودیگر خواهی زنانه و مادرانه را به تمامه درآثارشاخص و ماندگارش بازمی تاباند.با همه جنس انسانی زنان رخشان،گرما و سخاوت باطن آنها چنان است که به شخصه ،به عنوان یک زن و مادر،از خود بازجویی می کنم:اگرمن بودم می توانستم؟اگر من بودم این همه از خود می گذشتم؟ وراستش تردید دارم.امااین را

می دانم که زنان بسیاری هستند که نیکی ذات و سعه صدرشان دنیایی را سیراب محبت می کند.حس می کنم چون منی لابد و حتماً در این عرصهء عرضهء عاطفه،به غایت کمتر خواهد بود از آنچه این زنان هستند.

زنی که مادر است در بانوی اردی بهشت،یا زیرپوست شهر یا گیلانه وبه تازگی؛در خون بازی ، مادری دل گداخته اند و دردمند که با همه ناهنجاریها کلنجار می روند چون مادر است و عاشق.

باران کوثری هنرمادررا به ارث برده،بی شک.نقش آفرینی این دختر بی بدیل است.از اوچند کار دیده بودم؛اما روشن است که این،نقطه عطف طلایی نقش آفرینی اوست که دراوج هنر ارائه می شود.

درخون بازی،بی تا فرهی پس از سالها به زیبایی تمام نقش آفرینی می کند.بازی درخشان او در فیلم رخشان بنی اعتماد هنرش را باردیگر به یاد می آورد.

 

رخشان بنی اعتماد به دوراز هر برچسب و مسلکی،فارغ ازفتنه و شعار و هیاهو،هم جنسانش را به ظریف ترین سیاق، وامدار عمق بینش و لطافت هنرش می کند.دیرزیاد این فخرزنان و ایرانیان.

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

طی سالهای اخیردر ایران( یا دست کم درتهران که من زندگی می کردم)،مرسوم شده بود که روز ولنتاین قدیس گرامی داشته شودو به این بهانه،آنها که یکدیگر را دوست  می دارند به هم هدیه بدهند.به خاطر دارم که مستندسازی دراواخر دهه هفتاد خورشیدی روز پیش از این روز چهارده فوریه(بیست و پنجم بهمن)به چندین گل فروشی و اسباب بازی فروشی سرزده بود و دختران و پسران جوان را درآستانه این روز در حال خرید شکلات،گل،کارت و عروسک دیده بود و با آنها مصاحبه کرده بود.جالب آن است که بسیاری فلسفه این روز را نمی دانند و اینکه چطورچنین رسمی دهه هاست که مألوف فرهنگ غرب است.پیشتر تصور می کردم که از آنجا که این رسم در فرهنگ ما ریشه ندارد،گرامی داشتن آن هم بی معناست.اما به تدریج جهان بینی ام در این خصوص تغییر کرد و اکنون فکر می کنم که  بزرگ داشتن ِ بهانه ای برای ابراز محبت ؛ولو با شاخه ای گل یا یک کارت تبریک یا یک بسته کوچک شکلات،خوب است و دردنیای امروز دیگر کجا می توان دیوارکشید میان فرهنگها،وقتی که دیواربرلن هم فروریخته است؟اکنون دیگر بسیاری خرده فرهنگها هم جهان شمول شده اند.

اما دانستن تاریخچه و فلسفه این روز هم خوب است.درسده سوم پس از میلاد،کلاودیوس دوم،فرمانروای روم باستان،با تحمیل فرضیه خود نطفه این مناسبت را بارورکرد.وی معتقد بود که مردان مجرد بهترازمردان مزدوج می جنگند و بنابراین ازدواج را به سبب جنگهای مکررجاری،برای سربازان قدغن کرد.اما عشق  شماری از سربازان آنها را به ازدواج مصمم می ساخت.دراین میان،کشیشی به نام ولنتاین به احترام این عشق حاضرشد که این عشاق را مخفیانه به عقد محبوبانشان درآورد.او که خطر این کار را به جان خرید،با ازپرده برون افتادن این راز دستگیر و به اعدام محکوم شد.در مدتی که محبوس بود و در انتظار اجرای حکمی که برایش تعیین شده بود،عاشق دختر زندانبان شد و برای او نامه های عاشقانه می فرستاد.او همیشه نامه هایش را با عبارت"ولنتاین ِتو" به پایان می برد.این ولنتاین و سه روحانی مسیحی دیگر که همین نام را داشتند،قدیس و شهید شناخته شدند.روزکشته شدن ولنتاین حدود چهارده فوریه بوده است.نام این روز و عبارت مشهور" ولنتاین تو" که پایین نامه های عاشقانه و کارتهای تبریک ابراز علاقه چهاردهم فوریه می آید،ریشه دراین امضای آخرنامه دارد.اما بقایای کالبد ولنتاینهای قدیس شهید تا سده نوزده میلادی یافت نشد.درآن زمان و در سه شهر اروپایی رم،دوبلین و گلاسگوبازمانده این پیکرها پیدا شد. به همین بهانه نیزاز سال 2002 یعنی شش سال پیش،درگلاسگوجشنواره ای به نام و پاس عشق برگزار می شود.

بزرگداشت روزولنتاین قدیس(سن ولنتاین) از سال 1840رسماً رقم خورد و به نام روز ولنتاین شهرت یافت.تادهه گذشته کشورهایی که از آن زمان این روز را گرامی داشته اند،آمریکا،کانادا،مکزیک،استرالیا،فرانسه و انگلیس بوده اند.اما با دگردیسی جهان و درآمدن آن به شکل دهکده ای جهانی،مرزهای فرهنگی معنای خود راتا اندازه ای از دست داده اند.چنین است که دامنه نکوداشت عشق و دوستی گسترده تر شده است.دراین میان عربستان سعودی کشوری است که علناً به تحریم این نکوداشت همت گمارده و با خریدن وحمل گل و هدیه در این روز به شدت برخورد می کند.درآمریکا از آنجا که کاپیتالیسم،سایه سنگینی برکشور دارد،این رسم تعمیم یافته و به جای عشق صرف،به دوستی نیز نظر دارد و از این روی،تبادل گل و هدیه و شکلات فراترمی رود.برآوردهای رسمی حاکی از آن است که در سطح جهان اندکی بیش از یک میلیارد کارت تبریک در این روزخریداری و مبادله می شود.این آمار رسمی،روزعشق یا روز عشاق رابه لحاظ شمار کارتهای تبریکی که خریده می شود در جایگاه دومین مناسبت جهان قرار می دهد.نخستین البته،کریسمس است که طی روزهای حوالی آن بالغ بر دو میلیارد و ششصد میلیون کارت تبریک خریده و رد و بدل می شود.

پس از کارت البته،شکلات جایگاهی ویژه و مهم به عنوان هدیه روز ولنتاین دارد.از هنگامی که پژوهشهای پزشکی ثابت کرده است که مصرف متعادل شکلات تیره برای قلب و سیستم گردش خون بدن مفید است و از سوی دیگر،به لحاظ روانی براحساس علاقه و عشق تأثیرمثبت دارد،خرید وتبادل این نوع شکلات رواجی بیش از گذشته یافته است.

 

روح آدمی به عشق زنده است و به تپش دلی که آدمیان دوست داشتنی دیگررا دوست می دارد.ازاین روی،بهانه ای که این عُلقه و عاطفه را باز به یادآورد یا زنده تر کند،نکوست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 


چند روزپیش با خانمی حرف می زدم که درمحل کاربا اوآشنا شده ام؛خانم جوانی که سیاه پوست آمریکایی یا به قول سفیدپوستان آمریکایی ،آمریکایی ِ آفریقایی تبار است.عقاید جالبی دارد و خیلی خوش صحبت است.گرم صحبت در مورد کاندیدای مورد علاقه اش برای ریاست جمهوری بودیم واینکه به چه دلیلی چه کسی را ترجیح می دهد؛که گفت:"به یکی از مقامهای وزارت خارجه درمورد برتری زنها برمردها کلی توضیح دادم."

 دیدگاهش برایم جالب بود چون چند دقیقه پیش از آن گفته بود که ممکن نیست به هیلاری کلینتن رأی بدهد.توضیح دادکه:"مردها باید متوجه باشند که ما زنها ذاتاً مدیریم.زنهایی که شوهردارند وبه ویژه آنها که مادر هم هستند،چه خود بدانند یا نه،دائماً درحال تنظیم امورو مدیریت کردن هستند.غذا می پزند،خرید می کنند،بچه ترو خشک می کنند و تازه بعضی از آنها شاغل هم هستند."

دلایلی برای برنگزیدن خانم کلینتن داشت،اما رویکردش نسبت به مدیریت زنها جالب بود.به یاد مطلبی افتادم که سالها پیش نوشته بودم و درروزنامه همشهری چاپ شد؛مطلبی پیرامون شمار زیاد زنان گالری دار در تهران و اینکه نزدیک به همه صاحبان گالری های نقاشی(یا اصولاً هنرهای تجسمی)زن هستند.عنوان مطلب را به خوبی به خاطر دارم و این را هم به یاد دارم که خیلیها ازاین عنوان خوششان آمده بود:"زنده باد خانمها."

به هرحال؛تحلیل ریتا(خانم آمریکایی که از او نقل قول کردم)،مرا به یاد آن مطلب انداخت.هرچند که بدبختانه برخی از ما خانمها عملکرد قابل دفاع یا توجیه پذیری نداریم؛گروهی ازهم جنسان من چنان استوارو بااراده اما همزمان مهربان و لطیفند که احترام هردو جنس را برمی انگیزند.

 

سریال تلویزیونی عامه پسند بسیار پربیننده ای در شبکه های تلویزیونی آمریکا روی آنتن می رود که حکایت روزمرگی چهار زن در نیویورک است که شاغلند و یکی ازآنها که نویسنده ستونی در روزنامه است،راوی است و تلاش می کند روابط زن و مرد را تحلیل کند.شماری از اپیزودهای این مجموعه را دیده ام،عمدتاًمیان تهی و صرفاً سرگرم کننده اند.اما به ندرت حرفی هم برای گفتن درفیلمنامه هست.دریکی از اپیزودها براساس داستان،پرسشی که درانتها طرح شد،این بود:"آیا زنان همواره منتظرمنجی اند؟"

طرح این پرسش از آنجا ناشی شد که سخن از آن بود که زنان هرقدرهم قوی یا متنفذ باشند یا در اجتماع پیشتاز،عمدتاً به حمایت عاطفی مردی نیاز دارند.

آیا این واقعیت است؟درمورد بیشتر زنان مصداق دارد؟همه ما بی تردید مردانی را سراغ داریم که به زن به دیده مادر می نگرند و از او توقع حمایت دارند و باید تحت لوای او باشند.اما در بیشتر موارد،کدام کفه سنگینی می کند؟مردان تا چه اندازه مایلند که حامی زنان باشند و مراقب آنها؟

همکار جوانی داریم که مرد بسیار فعال و مقتدری است.به رغم سن کم،به نظرمی رسدگونه ای استبداد ارتشی با وجودش عجین است.همسرش هم دربخشی دیگر ازمحل کار ما شاغل است.به تجربه دیده ام که این مرد جوان با همه بدخلقی و تمایلش به زورگویی،به زنش که می رسد به قول مجارستانی ها" مثل کره نرم می شود." بسیار مراقب خانمش است و به او توجه دارد.

وقتی با همکاردیگری سخن از این مرد جوان به میان آمد،من گفتم:"خیلی از زنهاحتی برای رفتن به دندانپزشکی باید یادآوری شوند و گاه شوهرشان باید همراهی شان کند."

درمورد این همکار مستبد و همسرش که حرفی مطرح شد؛همکارم گفت:" این توجه را نشان می دهد چون مستبد است و می خواهد زنش را مهار کند." من پرسیدم:"پس کار کردن زنش چه می شود؟ آن موقع که دیگر او نیست که کنترلش کند!" که همکارم پاسخ داد:"خوب،کار کردن را می پذیرد چون ازنظر مالی به نفع اوست." من با عقیده این همکار موافق نیستم و نمی دانم چند درصد موافقند. اما به نظرم پرسشهایی که در این پست مطرح شد،دلمشغولی بسیاری اززنان و مردان است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

بعضی از ما به اندازه ای مستبدیم که هرکدام تجسم یک دیکتاتور کوچکیم و درروزمرگی زندگی ثابت می کنیم که اگر آب دراختیارمان باشد شناگران شایسته ای هستیم.می گوییم دموکراسی میوه محبوب ماست و اگر شما از آن خوشتان نیاید با همان میوه بر سرتان می کوبیم!

دریافت چند نظر(ازیک نفر)مرا به شدت شگفتی زده کرد،نظرهایی که انتقاد نبودند،تلفیقی بودند از دشنام و بدخواهی.بدخواهی به معنای اخص و کامل آن. تصور آنکه انسانی آرزوی آن را داشته باشد که هم نوعش بمیرد یا به بیماری درمان ناپذیری مبتلا شود یا تصادف کند،تصور هولناکی است.وقتی با شکلکی همراه می شود که چهره ای خندان رانشان می دهد،آدم احساس می کند که نویسنده چنین نظری واقعاً ازتمدن که هیچ؛از انسانیت بسیاردور افتاده است، یا به بیماری حادی دچار است.چند نظر از یک نفرکه درفضای این آخرین پست فرستاده شده بود،در اعتراض به پست " سلام" بود و " کوروش و معصومه".نظرهایی که سراسر فحش بودند و آرزوی آنکه من زودتر سرطان بگیرم یا تصادف کنم وبمیرم،چون اهریمنم.البته او تنها یک نفر بود،اما هتاکی و نفرین در فضای نظرهای یک بلاگ،حتی اگر از سوی یک نفر باشد،هتک حرمت خوانندگان آن است.

 دو خواننده بلاگ هم نظرهایی مثبت ازهمان پستها در واکنش به نظرهای این آقا نوشته بودند.وقتی رشته سر دراز یافت،تصمیم گرفتم همه را حذف کنم،چون من این فضای مجازی کوچک را بهانه ای قرار داده ام برای درددلهای روزمره و برای تبادل اندیشه و احساس و موافقت و مخالفت با یکدیگر.بنا نبوده که چنین فضایی به سمی بیالاید که مملو ازبه قول یوگی ها" انرژی منفی" است که تنها سبب می شود این فضا  سخیف شود.به رغم میل درونی،تصمیم گرفتم آن گونه عمل کنم که  شماری از بلاگ نویسان می کنند؛اول خواندن نظرها و بعد انعکاس موارد انتخاب شده از میان  آنها در فضای بلاگ.


 

مثل برخی دیگر ازهم میهنانم،گاه می اندیشم که چرا نتوانسته ایم به دموکراسی برسیم؟شاید چون همه آنچه در جامعه آشکار است از تاروپود فرهنگ فردی تنیده می شود و از نظر ما،دموکراسی میوه محبوب خودمان است.دموکراسی یعنی آنچه من می گویم.دموکراسی یعنی کسی که اندیشه ای جز من دارد (فارغ از آنکه رواست یا ناروا،یا اساساً می تواند تابع معیارمثبت و منفی ارزش گذاری شود یا نه)،محو شود.چنین است که به بار نشستن دموکراسی دردنیای ذهن ما،شاید بی شباهت به آن نباشد که بخواهی در برهوت لوت،درخت پرتقال بکاری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |