تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

مدت زیادی بود که می خواستم پست تازه ای بنویسم.روزهای متلاطمی را از سرگذراندم؛مثل بیشتر آدمها روزی نومید بوده ام و روزی امیدوار،روزی شاد و روزی اندوهگین.یافتن روحیه ای که با آن بتوانم یک خط فکری را دنبال کنم و چیزکی بنویسم قدری دشوار بود...تا اینکه" روزگار" در بخش نظرها ترغیبم کرد که  بنویسم.

بعضی حرفها یاروایتها اثرغریبی درذهن یا روح دارند و حک می شوند و می مانند.

گویی در فرهنگ روشنفکری،خصوصاً فرهنگ روشنفکری ما،هنروخرد و باریک اندیشی با نومیدی و نوستالژی و تاریکی عجین و آمیخته است.گاه هم افسردگی و خودکشی و از درد گفتن یا نوشتن، باب می شود و مثل شلوار جین مد روز.

برخی "نو نویسنده ها " گمان می برند که براساس قاعده " وصف العیش،نصف العیش"،شیرگاز راکه بازکنند،درنیمه راه "هدایت" شدن قرار می گیرند.

اما بازگردیم به سخنانی که می مانند. چندین سال پیش در تهران درمکالمه ای با خسرو سینایی،از او خواستم که از شعرهایش برایم بخواند.او هم دفتر شعر چاپ شده اش را برایم آورد که عنوان عجیبی داشت؛"تاول های لجن". با هم به روحیه جداً نوستالژیک اوان جوانی او لبخند زدیم و او درمیان  حرفهایش گفت:"نمی دانم چرا چنین روحیه ای داشتم.دلیلی نداشت که این قدر تلخ و سیاه بیاندیشم و بنویسم. "

می دانستم که او نیز چون دوست بسیارحساسش سهراب شهید ثالث، در آن سالها،روحیه شکننده ای داشته و جهان بینی کافکایی.

واقعیت جاری زندگی آن است که گاه بر موج زندگی سواریم و گاه فرو می افتیم.شاید خیلی از کسانی که مثل من دردریا از ساحل خیلی دور شده اند و شناکنان و درمیان موج و تلاطم مسافتی را رفته اندو بازگشته اند،این واقعیت جاری را بهتر لمس کنند.اما بخشی از واقعیت هم آن است که وقتی زیرآبی،فکروذکرت بالا آمدن است و گاه فکر می کنی شاید نتوانی.وقتی هم به خوبی و روانی پیش می روی به فروافتادن نمی اندیشی.گاهی این به زیررفتنها و فروافتادنها کش می آید و نومید کننده می شود.لابد در آن لحظه ها باید اندیشید که به دوراز " تاول لجن" می توان دوام آوردو همین است که پشت کامیونها و روی دیوار زندان می نویسند:"این نیز بگذرد"...

چنان است که هر بار ازمیان تلاطم سربرمی آریم و به دور از آن تاول ادامه می دهیم این کوتاه زمانی را که نام زندگی دارد و طولانی ترین آن حتی؛آنی است و دمی و نه بیش ازآن؛ذره ای دربیکران ِکهکشان.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

 

بازگشتی که امید جاه درآن بود.امید بالا نشستن.امید رسیدن به میراث پدر.امید بازپس گرفتن آنچه در سی و پنج سالگی به کف آورده بود اما از دستش داد…

بی نظیر بوتو کشته شد.دیروز صبح که وارد اینترنت شدم و صفحه اصلی ام را که صفحه خبراست دیدم،از شگفتی میخ کوب شدم.درطلب مقام به مام میهن برگشت و در آغوش مام میهن جان داد…هم اویی که تصویرش از بر لب مالیدن رژخوش رنگی،پیش از سخنرانی اش ،هنوز تازه است،در پی اجل به پاکستان شتافت.

 از هواداران بی نظیر بوتو نبوده ام که به آن سبب از مرگش متاثر شوم.یعنی اصلاً موضع سیاسی دراین میان مطرح نیست؛که نه من تحلیل گر سیاسی ام و نه اساساً در این مورد موضعی دارم. وقتی خانم بوتو تازه به پاکستان بازگشته بود،ضمن صحبت با روزنامه نگارآگاه پاکستانی که درواشنگتن به سر می برد،ازاوپیرامون اوضاع سیاسی پاکستان پرسیدم واینکه آیا بازگشت او به پاکستان،با آشوبی که به راه افتاده و شماری از مردم که کشته یا زخمی شده اند، به زیان مردم تمام نشده،که آن روزنامه نگار پاسخ داد که بوتو درمیان مردم پاکستان هواخواهان فراوانی دارد و از پشتوانه مردمی نسبتاً قوی برخوردار است و بسیاری از بازگشت او خوشحالند.درست که هرفعال سیاسی و هر دولتمردی حبس و ترور و مرگ را درمیان گزینه های سرنوشت احتمالی خود می بیند،اما بی نظیر بوتو تنها از دید انسانی به دیده من به عنوان یک ناظر کنجکاو اما بی طرف، چنان از زندگی سرشار به نظر می رسید که تصویرکردنش دربستر مرگ دشوار است.لحظه ای زیبا و آراسته ، جذاب وجاه طلب، لحظه بعد بدنی بی جان؟

 

صبح دیروز با خواهرم در تهران تلفنی صحبت کردم.وقتی احوال پرسی می کرد،گفتم ازمرگ بوتو در حیرتم.که اوپاسخ داد:"اما ما اینجا ازمرگ دیگری حیرت زده ایم."

دلم هُری ریخت.پرسیدم: "کی؟"گفت:"نگران نباش،تواو را ندیده ای."

وبعد نام یکی از بستگان دور را برد که پزشک بود و شهره به آنکه مرد نیکوکاری است و خوش خلق و خوش ظاهر.

چگونه انسان فعالی،در اوان دهه پنجاه عمر،سالم و سرحال،یک باره

می میرد؟همان که تا آخرین روز زندگی اش برای مداوا آستین بالا زده بود،آیا بیمناک بود از دست مرگ که از آستین بیرون می آید؟اما اکنون دیگر تمام است.تمام…

 

باور مرگ؛در آنی آکنده از زندگی بودن و در آن بعد،نفس واپسین را بازدمیدن،تلخ است و گاه ناممکن به نظر می آید.همه اینها به رغم آن است که می دانیم مرگ هم حلقه ای از زنجیر زندگی است.می اندیشیم وازاندوه لبریز می شویم واز شوق ادامه راه روزمرّگی تهی،اما با این همه،با شتاب به آغوش زندگی باز می گردیم و دوره می کنیم هرروز را و هنوز را…این بارسوار برقطاری که مسافری کم تر دارد.باکمان نیست واز یاد می بریم و می تازیم تا آنکه قرعه به نام خودمان افتد…

دامان اندیشه را که باز می کنی واین افکاروحسها را به آن راه می دهی،نهیلیسم بروجودت چنگ می اندازد.

چه می توان گفت؟"…تفو برتوای چرخ گردون،تفو…"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

اما باقی ماجرا.خوش بختانه مثل اینکه حساس شده و مشتاقان زیادی پیدا کرده.

بله؛شهروندان محترمی که دردسترس بودند،با فیگوری که شرح آن رفت،با قضیه مواجه شدند.البته یک آقا بسیار لطف کرد و پیشنهادی کرد که خودم به فکرم نرسیده بود؛گفت:"نمی شود به شوهرت زنگ بزنی تا با کلیدهای یدک بیاید؟" که ازش تشکر کردم که این همه نبوغ به خرج داده.

از آنجا که یکشنبه شب بود و هوا هم بسیار سرد،فروشگاههای پیرامونمان یک یک تعطیل می شدند.چشمم به فروشگاه لوازم یدکی اتومبیل افتاد،فروشگاهی دراندشت که از شیرمرغ ماشین را می فروخت تا جان موتورشان را.با نیکا رفتیم به فروشگاه.فروشگاه را شماری اسپانیایی تبار اداره می کردند(اینجا به آنها می گویند "هیسپانیک" چون مهاجران آمریکای لاتین هستند.)همه شان شکل تبه کاران حرفه ای فیلمهای مافیایی سینمای ایتالیا بودند(البته دوراز جانشان).نایب مدیر فروشگاه(مدیررفته بود)مرد جوانی با لهجه غلیظ بود که به سیاق کولیان روسری خالداری بالای سرش گره زده بود.پیش خودم گفتم:"کارمان به کجا کشیده!!"

وضع را برایش توضیح دادم.نهایتاً گفت:"من می توانم کمک کنم،اما چون برایم مسئولیت دارد،این کار رانمی کنم."

یکی از مشتریان گفت:" به پلیس زنگ بزن.برای پسر من هم همین مشکل پیش آمده بوده که پلیس آمده و دررا باز کرده.زنگ بزن به 911."(صدوده خودمان).

به نظرم رسیدکه از آنجا که این یک مورد اضطراری نیست،درست نیست که شماره اورژانس را اشغال کنم.این بودکه فکر کردم به شماره غیراضطراری پلیس زنگ بزنم.از همان تبه کار نماها پرسیدم که شماره پلیس چیست(طبیعی است که همه فروشگاهها این شماره را دارند).به هرحال،آقا فرمودند که شماره را ندارند.این شدکه با نیکا آمدیم بیرون که ازروی تابلوهای پارکینگ شماره پلیس را برداریم و من زنگ بزنم،هرچند اصلاً امیدوارنبودم.آقای پلیسی که جواب تلفن را داد،گفت که برای چنین موردی کمکی نمی کنندچون پلیس قبلاً این کاررا می کرده اما مردم چندین بار مأموران پلیس را با شکایت به دادگاه کشانده اند،چون ادعا کرده اند که اتومبیلشان مشکلی پیداکرده یا مثلاً درش خراب شده است.

به بیمه ام زنگ زدم.خانم پاسخگو گفت که یکشنبه شب است و هوا هم خیلی سرد است(خوب شد که تذکر داد،چون مطمئن نبودم که کدام روز هفته است و درجه هوا چند است)،بنابراین تا دو ساعت طول می کشد که یکی بیاید این آپولو را به فضا بفرستد.

حالا یک مشکل بزرگ پیش آمده بود؛نیکا به استفاده از دستشویی نیاز پیدا  کرده بود.دستش را گرفتم و بردم توی یک فروشگاه غول آسای پوشاک که در حال تعطیل شدن بود.دم در،فروشنده ای پرسید:"چه کار دارید؟" توضیح دادم.گفت:" می دانید؛چون یکشنبه است،داریم تعطیل می کنیم.ازنظر امنیتی نمی توانیم اجازه دهیم کسی برود دستشویی."

می دانید، آخر یکشنبه بود.یکشنبه.یکشنبه.

پرسیدم:"کتاب زرد دارید؟"( "کتاب اول" وطنی).گفت:"برای چه؟"جواب دادم که برای پیدا کردن شماره یک قفل ساز.نکته جالب آن بود که مردم کمک نمی کردند اماشرح ماوقع طلب می کردند. البته اشکال کار این بود که دستمزد قفل ساز به گفته مردم دویست تا دویست و پنجاه دلار است.اما چاره ای نبود.

تا توضیح ماجرا تمام شد،یک آقای جوان خوش قیافه و تنومند از صف صندوق بیرون آمد و کاپشن اش را بازکردو نشان پلیس را نشان داد و پرسید:"چی شده؟من مأمور پلیس هستم."

شیوه ظاهر شدن و معرفی اش مرا به یاد رابین هود انداخت.یعنی می توانست منجی ماشود؟

اما اول باید نیکا را می بردم دستشویی.یک سوپرمارکت که در سوی مقابل محوطه بود و کلی پیاده روی داشت تا بهش برسی، داشت تعطیل می کرد.در واپسین لحظه رسیدیم.فروشنده تقاضایم را پذیرفت وراهمان داد.

بعد،رابین هود مارا تا ماشین روشن همراهی کرد.نگاهی به عقربه بنزین انداخت و گفت:"خوبه،حالا حالاها بنزین داری."

نیکا گفت:"تازه بنزین هم که تمام شود؛می ریم این فروشگاه لوازم یدکی و بنزین می خریم." که من رگ حس دانایی و تدریسم بالا زد و گفتم:" نه نیکا جون،بنزین را فقط پمپ بنزین می فروشد." اشکهای غلتان از نو سرازیر شدند روی پالتو .بعداً که برای پدرم ماجرا را پای تلفن تعریف کردم،گفت:"کاش بعداً برایش توضیح می دادی و آن موقع نگرانش نمی کردی." لابد نمی شده،خب!

فکر کردم از رابین هود خیلی کارها برمی آید.( چون اسمش را نمی دانم باید رابین هود صدایش کنم،تاآخرش هم ازش نپرسیدم اسمش چیست).

طفلک رابین هود انصافاً خیلی تلاش کرد.به مرکز پلیس و چندجای دیگر تلفن کرد.همه بی نتیجه.بعد با هم به فروشگاه لوازم یدکی رفتیم.رابین هود با آقای روسری به سر حرف زد.آن هم بی نتیجه.نه خیر،مثل اینکه تلاشهای  این منجی ما هم چندان کارا نبود.(حالا بیا و خوبی کن!مردمی مثل من طلبکار هم می شوند!)

سعی کردم رابین هودرا متقاعد کنم که برود و وقتش را تلف نکند.اما او معتقد بود که آن منطقه تا اندازه ای نا امن است و اضافه کرد:"امکان ندارد شماها را این موقع شب این جا تنها بگذارم و بروم."

داشتیم وسیله ای را برای شکستن شیشه پنجره ماشین در نظر می گرفتیم که رهگذری گفت:"بعضی تاکسیها وسیله بازکردن درماشین قفل شده را دارند."خود آن آقا شماره شرکت تاکسی را هم داشت.شماره را داد.حالا رابین نگران امنیت مردم در خیابانها شده بود:"فکر نمی کنم چیز خوبی باشد که بعضی رانندگان تاکسی با امکانات بازکردن درماشین در خیابانها تردد می کنند.تا اینجا نزدیک دو ساعت از زمان قفل شدن در گذشته بود.تاآمدم شماره شرکت تاکسیرانی را بگیرم،رابین هود گفت:" من شماره می گیرم." خلاصه زنگ زدو تلفنچی هم گفته بود که از آنجا یکشنبه بود( می دانید،آخر یکشنبه بود)و هوا سرد،شمار کمی از رانندگان کار می کنند.از این شمار کم، شمار کمتری وسایل لازم برای بازکردن درماشین آدمهای نابغه ای مثل من را دارند.مخلص کلام آنکه معطلی بسیار خواهدبود.در قیاس با دردسر و هزینه متعاقب شکستن شیشه ماشین،به نظر به صرفه می آمد که صبر کنم.بازهم به رابین اصرار کردم که برود و بازهم او امتناع کرد و به اجرای نقش قهرمان ادامه داد.

از آنجا که معلوم نبود تاکسی کی می آید و نشانی هم مقابل ماشین در خیابان بود و از سوی دیگر تقریباً تمام فروشگاهها تعطیل بود(آخر یکشنبه بود)،گریزی نبود جز ایستادن در خیابان که ساعت هشت شب سردتر شده بود.

ساکت ایستاده بودیم.بعد از مدتی به رابین هود گفتم :"نمی دانم چرااینجا بیشتر آدمهاروحیه کمک کردن ندارند."رابین جواب داد که این ویژگی مختص منطقه واشنگتن است و جاهای دیگر آمریکا مردم مهربانتر و مؤدب ترند.(این را از بسیاری دیگر هم شنیده ام).رابین هود اضافه کرد که اهل اوهایوست و می داند که اگر چنین اتفاقی در هرکجای آن ایالت برایم افتاده بود،تا حالا ده نفر برای کمک جمع شده بودند.(لازم شد یک بار بروم اوهایو و همین شیرین کاری را تکرار کنم تا ببینم راست می گویدیا نه.)

معطل تاکسی که بودیم،نیکا بازتأکید کرد که می داند می شود با ناخن بلند در قفل ماشین را بازکرد.بعد فهمیدم که قضیه این اصرار از کجا آّب می خورد؛در یکی از سریالهای کمدی کانال تلویزیونی مورد علاقه نیکا؛دیزنی،خاله قهرمان داستان ناخنهای بغایت بلندی داشته که هرگز کوتاهشان نمی کرده و ده سال بوده که اصلاً کلید حمل نمی کرده چون تمام درها را باناخن باز می کرده!خواستم بیراهی به مرحوم والت دیزنی بگویم با این شبکه و برنامه هایش،بعد فکر کردم آدم که پشت سر مرده حرف نمی زند.

سه ربع سپری شد و خبری از تاکسی نشد.صورت نیکا دچار سرما زدگی شده بود.قرمز و متورم شده بود و به خارش افتاده بود.داشت به شدت به سرما واکنش نشان می داد.این بار به رابین گفتم که به کمپانی دیگری تلفن می زنم.از 411(صدو هجده خودمان)شماره یک شرکت دیگر تاکسیرانی را گرفتم،به امید آنکه این یکی هم همان خدمت را ارائه دهد.که اپراتور گفت همینطور است.البته بعداً فهمیدم که هر دو شرکت تحت مدیریت و مالکیتی واحدند.به هرحال،آن خانم اپراتور هم کم و بیش همان پاسخی را داد که قبلی داده بود.آخر می دانید؛یکشنبه شب بود.(این را از حیث تأکید گفتم تا ملکه ذهنتان شود،نکند یادتان رفته باشد که کدام روز هفته بود!!!!)

حالا دیگر رابین هود هم از سرما به لرزه افتاده بود.همچنان هم مصر بودکه با ما بماند.بالاخره،پس از گذشت سه ساعت و سی و پنج دقیقه از قفل شدن در،تاکسی زرد آمد.فکر نمی کنم در عمرم از دیدن اتومبیلی به این اندازه خوشحال شده باشم.

آقای راننده به انواع وسایل بسیار تخصصی مجهز بود.هفت هشت دقیقه ای تلاش کرد.بالاخره هم با یک سیخ غول آسا که به انتهایش چیزی شبیه ابر وصل بود،بالابر شیشه را فشار داد.شیشه پایین آمد!!!!

آقای راننده پولش را گرفت و رفت.درتمام این سه ساعت و نیم،فرانک سیناترا در و اتاق ماشین را از قدرت سحرآمیز حنجره مخملینش منتفع کرده بود.پنجره که بازشد،رابین هود گفت:"فرانک سیناترا! خواننده محبوب من!"

گفتم من هم شیفته صدای سیناترا هستم.

وقتی از مأمور گمنام پلیس تشکر کردم،گفت:"این را به حساب هدیه ای از یک آمریکایی بگذار.با تأخیری دو ساله،از ایران به آمریکا خوش آمدی."

خداحافظی کردیم و سوار ماشینهایمان شدیم.یک ربع بعد که رسیدیم خانه نیکا نفس عمیقی کشید و گفت:"نزدیک بود هوم لس بشیم ها!" 

 

بعداز تحریر:سینمایی ها به پایان این حکایت می گویند "هپی اندینگ".موافقید؟ 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |