راستش قصد داشتم که بخش دوم پست سگها را بنویسم اما از سویی یک خواننده خواسته بود که به مسائل جدی تر بپردازم که به نظرش احترام می گذارم(از شما چه پنهان نمی خواهم همین چهار تا و نصفی خواننده را از دست بدهم!!)از سوی دیگر اتفاقی که چند روز پیش برایم افتاد اولویت پستی پیدا کرد و فکر کردم شاید بهتر باشد که درمورد آن بنویسم.چنین است که خلف وعده ای که شاهدش هستید،اتفاق افتاده است .
کلی خرید کرده بودیم.من و نیکا؛ دخترم.منبرآخرسوپرمارکت بود که چرخ خرید را کاملاً پرکرده بود.هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.فکر کردم که هوش سرشاری به کار گرفته ام که به فکرم رسیده که ماشین را روشن کنم تا بخاری اش گرم شود که وقتی کیسه های خرید راتوی صندوق عقب گذاشتم و خواستیم برویم توی ماشین بنشینیم،دیگر گرم شده باشد.آخرمعمولاً طول می کشد تابخاری اتومبیل های قدیمی تر گرم شود و فضای ماشین را گرم کند.همینطور که مشغول گذاشتن کیسه ها در صندوق عقب بودم،به نیکا گفتم که برود توی اتومبیل بنشیند که سردش نشود.نیکا که آمد در را بازکند،گفت:"در قفل شده!" بعله،قفل ،مرکزی بود وچهاردرماشین روشن،قفل شده بود!من که هنوز مشغول گذاشتن کیسه های آبی خرید در صندوق عقب بودم،تا ازنیکا شنیدم که در قفل شده،شمه ای دیگر از هوش سرشارم را به اثبات رساندم و اولین واکنشم این بودکه درصندوق عقب را بستم!!هیچی دیگر،به کل درمانده شدیم!من مانده بودم با نیکا و تلفن دستی ام!اولین کاری که بعد از بازکردن درماشین و روشن کردن موتور کرده بودم،این بود که کیفم را گذاشتم داخل ماشین.کیفم هم البته حاوی تمامی کلیدهای زندگی ام بود که شامل کلیدهای خانه و کلید یدک ماشین هم می شد!
به محض این که کاملاً هضم کرد که واقعاً در خیابان مانده ایم و درها بازنمی شود،نیکا گریه سرداد.اشکهای درشت از گونه هایش راه افتاده بود.به من نگاه کرد و همینطور که من به چکه کردن اشکها روی پالتویش خیره شده بودم،گفت:"مهرناز،حالا هوم لِس می شیم!" ( یعنی بی خانمان.درینگه دنیا به آدمهایی که به قول خودمان کارتن خوابند،می گویند هوم لس).این را که شنیدم،زدم زیرخنده که طبعاً سبب نگرانی بیشتر نیکا شد،چون لابد فکر کرد که جدا از آنکه بی خانمان شده،مادرش هم زده به شیرین عقلی.تا آمدم توضیح دهم که چرا هوم لس نشده ایم،فکری به ذهن نیکا خطور کرد.وقتی دیدم نگاهش به انگشتهایم است؛گفتم حتماً نگران یخ کردن دستهایم است.ولی نه خیر!برای ناخنهایم خواب دیده بود!گفت:"خوب با ناخن دررابازکن!" سعی کردم متقاعدش کنم که مشکل با این ناخنهای زبان بسته حل نمی شود،اما چنان گریه می کرد و پای می فشرد که گفتم آرامش کنم .راستش الآن دارم فکر می کنم که آن لحظه شاید خودم هم امیدی در این راهکار می دیدم!!چه شد؟حتماً حدس درستی زده اید:شکستن ناخن!
فکر کردم که دلم نمی خواهد شیشه را بشکنم؛حوصله دردسروخرجش را نداشتم.بنابراین آن را به عنوان گزینه آخر درنظر گرفتم.ازرخ دادن معجزه هم نومید شده بودم.پیرامون ام را برانداز کردم.در یک جهش تاریخی،سوار بر مرکب زمان،دوسال ونیم به عقب بازگشتم و خود را در خاک پاک وطن یافتم.قاعدتاً آنچه روی می داد،آن بود که چندین نفربرای کمک اعلام آمادگی می کردند؛گاه بدون آنکه از آنها خواسته باشی.این شد که حیا و خجالت را کنار گذاشتم و با تمامی دشواری که برایم داشت،شروع کردم به برانداز کردن آدمها.
فلش بک به سال هفتاد خورشیدی،تهران،نزدیک منزلمان.من و پدرم داشتیم برمی گشتیم خانه.درخیابان نیاوران یادم نیست چه مشکلی برای ماشین بابایم پیش آمد که تکان نمی خورد.بازهم به خاطر ندارم که چگونه نمی شد مثلاً با خلاص کردن ماشین را جابه جا کرد.فکر می کنید چه شد؟چند آقای زورمند ماشین را بلند کردند و گذاشتند توی پیاده رو!!!
فلش فوروارد به واشنگتن؛آذر سال 1386 خورشیدی:آقایان زورمند با قفل مرکزی چه می توانستند بکنند؟پرسش خوبی است.به هرحال،با کلی سختی خود را جمع و جور کردم وچند بارپیش رفتم و از چند رهگذرکمک خواستم.
اما یک بند معترضه:آمریکایی ها یک فیگور ویژه چهره دارند که هروقت آن را نشان می دهند،آدم از زندگی بیزار می شود.چون این فیگور یعنی نومیدی مطلق.ادایی که درمی آورند این است که آرواره های بالا و پایین را روی هم فشار می دهند،به شکلی که دندانهایشان هم دیده می شود.بعد هوا را با صدای زیاد به درون دهان می دمند.این درحالی است که همزمان،شانه هایشان را هم بالا می اندازند و دوطرف لبشان را به سمت پایین می کشند.(کاش یک استاد حرکات موزون دردسترس بود تا می توانست برایتان بهترتجسم عینی را عملی کند!)
تو خود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل...یا شاید هم حدیث مجمل از این مفصل،چون شرح ژست ازنتیجه ماجرا بیشتر طول کشید!
می دانم که استاندارد پستهای بلاگ بسیار کوتاه تر از این است.این است که بقیه اش را می گذارم در شماره بعد.اما این بار مصممم که ادامه دهم تا روایت ماجرا را تکمیل کنم؛حتی اگر دوستان خواننده از من بخواهند که به امورجدی تری بپردازم!چون شاید باورتان نشود که درآن لحظات،قضیه ای نمی توانست جدی تر از این باشد؛دست کم برای من و نیکا!


