تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

راستش قصد داشتم که بخش دوم پست سگها را بنویسم اما از سویی یک خواننده خواسته بود که به مسائل جدی تر بپردازم که به نظرش احترام می گذارم(از شما چه پنهان نمی خواهم همین چهار تا و نصفی خواننده را از دست بدهم!!)از سوی دیگر اتفاقی که چند روز پیش برایم افتاد اولویت پستی پیدا کرد و فکر کردم شاید بهتر باشد که درمورد آن بنویسم.چنین است که خلف وعده ای که شاهدش هستید،اتفاق افتاده است .

 

کلی خرید کرده بودیم.من و نیکا؛ دخترم.منبرآخرسوپرمارکت بود که چرخ خرید را کاملاً پرکرده بود.هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.فکر کردم که هوش سرشاری به کار گرفته ام که به فکرم رسیده که ماشین را روشن کنم تا بخاری اش گرم شود که وقتی کیسه های خرید راتوی صندوق عقب گذاشتم و خواستیم برویم توی ماشین بنشینیم،دیگر گرم شده باشد.آخرمعمولاً طول می کشد تابخاری اتومبیل های قدیمی تر گرم شود و فضای ماشین را گرم کند.همینطور که مشغول گذاشتن کیسه ها در صندوق عقب بودم،به نیکا گفتم که برود توی اتومبیل بنشیند که سردش نشود.نیکا که آمد در را بازکند،گفت:"در قفل شده!" بعله،قفل ،مرکزی بود وچهاردرماشین روشن،قفل شده بود!من که هنوز مشغول گذاشتن کیسه های آبی خرید در صندوق عقب بودم،تا ازنیکا شنیدم که در قفل شده،شمه ای دیگر از هوش سرشارم را به اثبات رساندم و اولین واکنشم این بودکه درصندوق عقب را بستم!!هیچی دیگر،به کل درمانده شدیم!من مانده بودم با نیکا و تلفن دستی ام!اولین کاری که بعد از بازکردن درماشین و روشن کردن موتور کرده بودم،این بود که کیفم را گذاشتم داخل ماشین.کیفم هم البته حاوی تمامی کلیدهای زندگی ام بود که شامل کلیدهای خانه و کلید یدک ماشین هم می شد!

به محض این که کاملاً هضم کرد که واقعاً در خیابان مانده ایم و درها بازنمی شود،نیکا گریه سرداد.اشکهای درشت از گونه هایش راه افتاده بود.به من نگاه کرد و  همینطور که من به چکه کردن اشکها روی پالتویش خیره شده بودم،گفت:"مهرناز،حالا هوم لِس می شیم!" ( یعنی بی خانمان.درینگه دنیا به آدمهایی که به قول خودمان کارتن خوابند،می گویند هوم لس).این را که شنیدم،زدم زیرخنده که طبعاً سبب نگرانی بیشتر نیکا شد،چون لابد فکر کرد که جدا از آنکه بی خانمان شده،مادرش هم زده به شیرین عقلی.تا آمدم توضیح دهم که چرا هوم لس نشده ایم،فکری به ذهن نیکا خطور کرد.وقتی دیدم نگاهش به انگشتهایم است؛گفتم حتماً نگران یخ کردن دستهایم است.ولی نه خیر!برای ناخنهایم خواب دیده بود!گفت:"خوب با ناخن دررابازکن!" سعی کردم متقاعدش کنم که مشکل با این ناخنهای زبان بسته حل نمی شود،اما چنان گریه می کرد و پای می فشرد که گفتم آرامش کنم .راستش الآن دارم فکر می کنم که آن لحظه شاید خودم هم امیدی در این راهکار می دیدم!!چه شد؟حتماً حدس درستی زده اید:شکستن ناخن!

فکر کردم که دلم نمی خواهد شیشه را بشکنم؛حوصله دردسروخرجش را نداشتم.بنابراین آن  را به عنوان گزینه آخر درنظر گرفتم.ازرخ دادن معجزه هم نومید شده بودم.پیرامون ام را برانداز کردم.در یک جهش تاریخی،سوار بر مرکب زمان،دوسال ونیم به عقب بازگشتم و خود را در خاک پاک وطن یافتم.قاعدتاً آنچه روی می داد،آن بود که چندین نفربرای کمک اعلام آمادگی می کردند؛گاه بدون آنکه از آنها خواسته باشی.این شد که حیا و خجالت را کنار گذاشتم و با تمامی دشواری که برایم داشت،شروع کردم به برانداز کردن آدمها.

فلش بک به سال هفتاد خورشیدی،تهران،نزدیک منزلمان.من و پدرم داشتیم برمی گشتیم خانه.درخیابان نیاوران یادم نیست چه مشکلی برای ماشین بابایم پیش آمد که تکان نمی خورد.بازهم به خاطر ندارم که چگونه نمی شد مثلاً با خلاص کردن ماشین را جابه جا کرد.فکر می کنید چه شد؟چند آقای زورمند ماشین را بلند کردند و گذاشتند توی پیاده رو!!!

فلش فوروارد به واشنگتن؛آذر سال 1386 خورشیدی:آقایان زورمند با قفل مرکزی چه می توانستند بکنند؟پرسش خوبی است.به هرحال،با کلی سختی خود را جمع و جور کردم وچند بارپیش رفتم و از چند رهگذرکمک خواستم.

اما یک بند معترضه:آمریکایی ها یک فیگور ویژه چهره دارند که هروقت آن را نشان می دهند،آدم از زندگی بیزار می شود.چون این فیگور یعنی نومیدی مطلق.ادایی که درمی آورند این است که آرواره های بالا و پایین را روی هم فشار می دهند،به شکلی که دندانهایشان هم دیده می شود.بعد هوا را با صدای زیاد به درون دهان می دمند.این درحالی است که همزمان،شانه هایشان را هم بالا می اندازند و دوطرف لبشان را به سمت پایین می کشند.(کاش یک استاد حرکات موزون دردسترس بود تا می توانست برایتان بهترتجسم عینی را عملی کند!)

تو خود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل...یا شاید هم حدیث مجمل از این مفصل،چون شرح ژست ازنتیجه ماجرا بیشتر طول کشید!

 

می دانم که استاندارد پستهای بلاگ بسیار کوتاه تر از این است.این است که بقیه اش را می گذارم در شماره بعد.اما این بار مصممم که ادامه دهم تا روایت ماجرا را تکمیل کنم؛حتی اگر دوستان خواننده از من بخواهند که به امورجدی تری بپردازم!چون شاید باورتان نشود که درآن لحظات،قضیه ای نمی توانست جدی تر از این باشد؛دست کم برای من و نیکا!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

حالا برای رفع تنهایی است یا هر بهانه دیگری. این موجودات بی گناه واقعاً مایه دردسر خودشان و آدم‌ها هستند. مشکل آن است که آدم‌ها خودشان می خواهند خود را به دردسر بیاندازند، وگرنه آن زبان بستگان که نمی توانند از حقوق خود فعالانه دفاع کنند.از زمان تشکیل نشست اناپولیس همه اش در این اندیشه ام که این طایفه آبرومند هم باید به این فکر بیافتند که برای خودشان نشستی ترتیب دهند؛ حالا این واقعیت را که نمی توانند بنشینند می توان نادیده گرفت و به همان فیگور لمیده بسنده کرد. این چهارپایان که به اسارت دو پایان جهان خوار در آمده اند، در ینگه دنیا به شدت مورد توجه و مورد بی مهری اند.



این پارادوکس از آنجا پراگماتیک شده که از سویی این جانوران را با طمطراق و ساز و دهل صاحب سجل و سمت می کنند و بعد که صاحب‌شان می شوند جانور بینوا را ساعتها در فضای تنهایی‌اش رها می کنند. حتم دارم که اگر این چهارپایان آبرودار زبان ما را بلد بودند تاکنون دست کم هزارجلد کتاب طریق طاقت و بردباری نگاشته بودند. این زبان بسته ها از بس در چاردیواری ها می مانند و ریاضت می کشند، سزاست که تعلیم تزکیه بدهند!


از این بدترآن است که شماری حیوان نجیب با شخصیت را با لباسهای سوسولی در هوای سرد راه می برند.امان از روزسردی که به حیوان بینوا خوراک مسهل خورانده باشند! آن وقت باید هربار این رخت جلف را به تن کند که برود بیرون برای قضای حاجت...حالا کو گوش شنوا که به دوپایان مالک بفهماند که این حیوان فی نفسه عریان است و ذاتش ملبس بودن برنمی تابد!!
نه خیر،شرح این حکایت با یک پست پایان نمی یابد.بقیه در شماره بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

در کانون زبان ایران در خیابان وصال تهران درس می دادم.تدریس را از سن بسیارکمآغاز کرده بودم و از آن خیلی لذت می بردم.درر کمضمن برای فهماندن ماده درسی به زبان آموزان خیلی نیرو می گذاشتم.طبیعی است که تدریس زبان به سی چهل زبان آموز بزرگسال اساساً کاری است که نیروی فراوانی می طلبد.منتهی من با نیرویی چه بسا دو چندان به قول مادرم"نفس می زدم".حالا با تمامی این تفاصیل،آنچه کلافه ام می کرد و بعضی اوقات به هوسم می انداخت که به قول هوشنگ گلمکانی " کله مبارک را به دیوار بکوبم"،این بود که وقتی درکلاس می پرسیدم :"فهمیدید؟" یا "مشکلی نیست؟" یا پرسشی از این قبیل،تقریباً تمام شاگردان کلاس فقط نگاهم می کردند.ای بابا،پدرت خوب ، مادرت خوب،آن زبان را به کار بینداز، این که دیگر کاری ندارد و انرژی نمی برد،بگو آره یا نه. نه خیر!نمی رفت میخ آهنین در سنگ!

این دشواری در تمام این سالها همراهم بوده،معضل جواب ندادن آدمها به حرف آدم.نمی دانم؛شاید این هم بخشی از این فرهنگ معروف دو هزار ساله یا بیست هزار ساله ماست که این همه هم به آن می نازیم .

طی این سالها همواره کارم به گونه ای بوده که به مخاطب ارائه شده و همواره با همین موضوع روبه رو بوده ام که سبب آزردگی ام می شود و حس فریاد درخلأ را برمی انگیزد.کاری که ارائه می شود و خوب بودن یا بد بودنش را مخاطب ابراز نمی کند.عقیده ای اظهار نمی کند.با قطع کار هم واکنشی نشان نمی دهد.

یکی از نمونه ها  بلاگ نویسی است که اساساً بر محور تبادل اندیشه استوار است.برایم جالب است که آدمها این گونه عمل می کنند.شماری از کسانی که نظرمی دهند این کار را تنها برای این انجام می دهند که بگویند فلان مطلب را در بلاگ خودشان گذاشته اند یا مثلاً بلاگی تازه بنا کرده اند.نمی دانم،شاید این وضع به این دلیل پیش آمده که مطالب آنقدر جذاب نیست،چون طبعاً بسیاری از بلاگ ها این گونه نیستند.از سویی دیگر آدم رفتار برخی انسانهایی را که صفت روشنفکریا مطبوعاتی یا هنرمند برخود می نهند، می بیند که حتی ایی میلها را هم بی پاسخ می گذارند.شاید هم این بخشی ازژست انتلکتوئلهای ماست.

هرچه هست کلافه کننده است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |