تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

"تِنورهایی بوده اند. تِنورهایی هستند. پاواروتی هم تنوری بود در میان تنورها. پاواروتی اما، پاواروتی بود. پاوروتی تنها تنور نبود؛ پاواروتی، پارواروتی بود..."

p

 موزیسین ها می گویند بزرگترین کاستی اپراخوان پرآوازه مودنایی، کندی اش در نت خوانی بود. اما لوچیانو پاواروتی را هیچ کندی نمی تواند از آوای آسمانی گوش نوازش منفک کند؛

لوچیانو پاواروتی که با نزدیک به صد و شصت کیلوگرم وزن، زنان را تا اوان دهه هفتاد عمر به دنبال خود می کشاند، بی تردید، با سحر صدایش.

پاواروتی از شهر اتومبیل فراری می آمد و شیفته زن بود و شراب و ماکارونی. پارادوکسهای پاواروتی را بسیار می خوانند، اما هر پارادوکسی را پنهان می کند صدای سرکشی که از حنجره ای مخملین طنین انداز می شد و دنیا را می لرزاند. لوچیانو همواره یک شمالی اصیل باقی ماند؛ ایتالیایی که چون دیگر ایتالیایی های متعصب شمال آن کشور، برآن بود که هر چیز، جنوب فلورانس باشد؛ آفریقا تلقی می شود.

دهه شصت، دهه سیاست بازی ها وملاحظه کاری های کمتر، دوران آغاز کار لوچیانو پاواروتی در عرصه جهانی با شکفتن توانایی های او در انگلستان بود و همراه آن البته اوان خواندن دراپرای متروپولیتن نیویورک. در آن دوره، مطبوعات انگلیس او را لوچی خوش شانس می خواندند و لوچی تپله. سالها بعد، نویسندگان صفحه های هنری همین نشریات اعتراف کردند که هیچ لقبی هویت اپراخوانی را مخدوش نمی کند که "چ" بالا را با هنری ویژه ادا می کرد و مهارتی مثال زدنی در تلفظ آن داشت.

پاواروتی قابلمه و تابه خود را همه جا در پی خود می کشاند و خوراک دلخواهش را خود می پخت، ماکارونی و سیر و ریحان که همه را سرخ می کرد و همراه سسی مخصوص، با گوجه فرنگی و پنیر فراوان در می آمیخت. و البته چنانکه می گویند همین شرح حال دور کمرش بود.

اما اندازه دور کمر نتوانست صدایش را بلرزاند و بر آن ضعف افکند، هرچند که در سالهای پایانی خواندن،ایستادن به هنگام خواندن را برایش دشوار کرده بود.

لوچیانو پاواروتی محبوبترین هنرمند موسیقی کلاسیک جهان طی چهاردهه اخیر شناخته شده است. آمال بسیار او آموزش تنورهای جوان را در بر می گرفت و در آغوش کشیدن همسر دوم و کودک سه ساله اش را، آمالی که مرگ مهلت به کف آوردن آنها را از او ربود.

پاواروتی این همه را پس از برگزاری تور خداحافظی اش در سراسر جهان می خواست که آن هم نشد که کامل شود. به تعویق افتادن چند باره پاره هایی از آن به سبب بازگشت چنگالهای مهلک بیماری سرطان به بدن تنوربی نظیر عالم در نهایت‌٬ تکمیل آن را به ناکامی کشاند.

 سالی، شب سال نو مسیحی درنیویورک، پاوراوتی به رغم فروش بلیتها خلف وعده کرد و از برگزارکنندگان کنسرت که در پی آن بودند که توضیحی به مردم بدهند، خواست که به آنها بگویند که یک خبر خوب به آنها می دهند و یک خبر بد: خبر خوب آن است که آقای پاوراوتی سال نو را به آنها تبریک می گوید، و خبر بد آن که پیام شادباش اش را از ایتالیا می فرستد!

به زعم همکاران و دوستان نزدیک او، تحمل طولانی مدت پاواروتی کار دشواری بود. خودکامگی هایی داشته که کام بسیاری را تلخ می کرده...اما به نظر می رسد که  این، رسم زندگی بسیاری از هنرمندان،روشنفکران یا کسانی است که با استعداد بسیار درخشان زندگی می کنند،کسانی که همواره باید شخصیت و خلق و خوی فردی شان را از استعدادهای سرشار و زندگی حرفه ای شان منفک کرد.

b

بااین وصف، پاواروتی تا به شماره افتادن نفسهایش، جدا از شیفتگان صدایش، زنان بسیاری را مجذوب خود کرد.

با همه اینها، تنها می توان گفت که پاواروتی، پاواروتی بود.

نه! پاواروتی،پاواروتی است...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

در مملکت خودمان که بودم،دیدن کولی ها هرچند زیاد پیش نمی آمد، دور از انتظار نبود؛ آنها که کنار خیابان می نشستند و خواهان آن بودند که نگاهی به کف دست آدم ها بیاندازند و به قول خودشان فال شان ببینند.gk

خواهری دارم که نقاش است و در دانشگاه هم رشته نقاشی خوانده. از وقتی به اواخر دوران نوجوانی رسید، به گرفتن فال قهوه علاقمند شد. خانواده من که اصلاً سنخیتی با خرافه و فال و طالع بینی و از این دست پدیده ها ندارد، با این توجیه علاقه او را پذیرفت که نقاش است و دوست دارد تصویرهای داخل فنجان را کشف کند، که توجیهی بود که وجاهتی نسبی هم داشت. من همواره این موضوع را مسخره می کردم، این بود که من فقط قهوه را می نوشیدم و برای همین قهوه فنجان من معمولاً کف نداشت، چون کف دارها مخصوص طالبان فال بود.xc

 کودک که بودم، هر وقت به منزل دوست نزدیکی می رفتیم که خانواده ای  ارمنی بودند، خانم خانواده که این کار را خیلی جدی می گرفت، برای مادر و پدرم فال قهوه می گرفت. مادرم همیشه داوطلب نبود اما پدرم همیشه آماده شنیدن فالش بود.

فالهای خانم کناریک، مضمون و ادبیاتی کم و بیش ثابت داشت؛"یک مسافرت در پیش داری، نذر داری، پولی به دستت می رسه"،...

تصور من این بودکه درعصر پسامدرنیسم، طالع بینی و فال گرفتن و مواردی از این قبیل، بی معنا و خنده آور است. اما دریافتم که شمار زیادی از جوانان تحصیلکرده،البته عمدتاً دختران،کلی پول خرج می کنند تا به دیدن فالگیرهایی بروند که انواع و اقسام فال را در چنته دارند؛از قهوه و چای گرفته تاشمع و اقلام دیگر.

این شد که تصور کردم لابد این از پدیده هایی است که با محصولات مدرنیته منافات دارد.

شاهد از غیب رسید؛ طی چند سالی که برای چند روزنامه دوم خردادی نقد هنرهای تجسمی می نوشتم، باشماری از هنرمندان برخورد و آشنایی پیدا کردم که به رغم تصور من، اتفاقاً خیلی هم اهل فال و طالع بودند.

 

کیلومترها این سوتر از مرزبوم خودم، درمهد ترقی جهان، یکی از پدیده هایی که شگفتی ام را بسیار برانگیخته، رونق کسب و کار دکان های فال بینی بوده است. دو مورد از مسائل مربوط به این دکانها تعجب آور است:

نخست آنکه شمار آنها بسیار است. دیگر آنکه بسیار پرمشتری اند.

شگفتی ام بیشتر شد وقتی فهمیدم که بسیاری از آمریکاییان خرافی هستند؛ به شکلی که گروهی از آنها حتی برای قرار گذاشتن یا معامله کردن نکاتی را چون تقارن چنین قرارهایی با سیزدهم ماه و  روز جمعه ( که بعضاً آن را بد یمن می دانند)، درنظر دارند.

شمار کولی هایی که این جا طالع بینی می کنند(البته نه کنار خیابان،اما ماهیت قضیه یکی است)کم نیست.

در دیدن روزنامه های چاپ عموسام دریافتم که روزنامه هایی چون" ایران "که طالع روزانه را منتشر می کردند، قاعدتاً الگوبرداری کرده اند و  پیرو طبیعت جهان شمول آدمها شده اند که بسیاری از آنها از چنین ستونی استقبال می کنند و  بنابراین چاپ چنین ستونی، احتمالا ًتیراژ روزنامه را بالا می برد.

اما از هرچه بگذریم،سخن خلسه آور خواجه بزرگ شیراز خوشتر است:

"گفتم ای بخت، بخسبیدی و خورشید دمید

 گفت با این همه از سابقه نومید مشو"

هرچند هنوز درنیافته ام که با او که به کلام آهنگین و جادویی اش عشق می ورزم، درجبرگرایی اش هم صدا شوم یا نه.

"...گر تو نمی پسندی ،تغییر ده قضا را"

جهان بینی ام را در این خصوص نمی دانم، شاید چون واقعیت این بخش از زندگی را هم چون بیشتر ابعاد دیگر این پدیده پیچیده در نیافته ام...

 

باز هم از بخت و طالع خواهم نوشت... 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |