تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

مرغ همسایه غاز است.یا به قول اینجایی ها چمن همسایه سبزتراست.ما مرده پرست و خصم جانیم.ما غریبه پرست هم هستیم .چنین است که خطا وقتی شناسنامه آمریکایی داشته باشد درست می شود و گناه هنگامی که ارتکاب به آن از سوی غربی ها باشد تطهیر.چنین است که این سوی دنیا هم آدم کشی و کودک آزاری و تجاوز و سرقت هست.البته نام خانوادگی این جرایم اجتماعی،  آمریکایی است؛ و خوداین، نیمی ازجرم را درهمان بدو امرمحو می کند.

بسیاری ( ازجمله نگارنده این بلاگ ) از پدیده ای به نام چند همسری ( که در کشورهایی ازجمله کشور ما مشروع هم هست و این تلخ ترش می کند) بیزاریم واحتمالاً برخی از ما نمی دانیم که به رغم این واقعیت تلخ،واقعیتی تلخ تر و شگفتی انگیزتردرهمین سوی متمدن و مترقی جهان وجود دارد که نه تنها چند همسری ، که چندین همسری است ودرنظامی استقرار یافته وکاملاً مقبول است که برپایه مذهب یا فرقه یا هرچه هست،و مورمونیسم نام دارد،مردی چندین همسر اختیار می کند، دخترها خیلی زود(دراوان نوجوانی ) به ازدواج واداشته می شوند و خیلی اتفاقهای دیگر هم دراین میان می افتد که نه عقلاً مشروع به نظر می رسد و نه منطقاً صحیح و نه ازوجه انسانی مقبول. مورمونها دریکی از ایالتهای آمریکا(یوتا)به راحتی طبق موازین غریب و باورنکردنی خود زندگی می کنند و هیچ غریبه ای را هم به محافل خود راه نمی دهند.چندی پیش سیستم قضایی آمریکا به دنبال شکایت یک دختر شانزده ساله مورمون که به گونه ای توانسته بود از آن حلقه تنگ و محدود به پلیس پناه آورد،شماری از این دختران معصوم قربانی را از اجتماع مورمونها ( خانواده هایشان ) جدا کرد و با کمک سازمان بهزیستی مدتی از آنها مراقبت کرد تا این که تحت فشار والدینشان، بالاخره به خانواده هایشان بازگردانده شدند؛هرچند برخی از آنها چنان مغزشویی شده بودند که نمی خواستند و نمی توانستند در محیطی دیگر به سر برند.

 

اگر جزئیات زندگی مورمونها را نمی دانید یا مایلید پست بعدی این بلاگ هم به همین مطلب تخصیص یابد لطفاَ مرا با خبرکنید.

اما محض مزید اطلاع:عجایب جهان به هفت ختم نمی شود!!(لابد شما هم می گویید از کرامات شیخ ما این است...(!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

اخیراً بسیار اندیشیده ام به اینکه چقدر خوب بود اگر در سده ای دیگرزاده شده بودم.توقع زیادی هم ندارم،مثلا ًاواخر سده نوزده یا اوایل بیست هم خوب بود. باورم این است که درسده های پیشین ارزشها با اکنون تفاوت فاحش داشت و شخصا با آن دست ارزشها خوانایی فکری و روانی بیشتری دارم.

زیستن درچنان دورانی برایم از جوانب بسیاری لذت بخش بود.دوران فن آوری پیشرفته امروزبا هستی ام بیگانه است.مشامم با بوی کاغذ و دستانم با حس کاغذ کاهی روزنامه قریب است و هنوز هم به رغم خواندن اخبار فراوان ازصفحه کامپیوتر،به گونه ای با این گونه سطور و صفحه ها غریب.

مادران وپدران هم مدرسه ای های نیکا برای ثبت لحظات از تازه ترین پدیده های شگفتی انگیزمدرنیته بهره می برند.همانها که به محض ثبت لحظه می توان بازخوانی اش کرد و قلمش زد و باردیگر خواندش اگر غلط املایی داشته باشد.همان نماد تازگی وپیشرفت به گونه ای که رمز و جادوی آن پارچه سیاه را ندارد که عکاس زیرآن نهان می شد و سوژه عکس باید انتظار می کشید تا راز سربه مهر لختی بعد اززیر پارچه سیاه رخ بنماید.

تندیس ها و تابلوهای نقاشی قرن هجده و نوزده اروپا نشان از تلقی هنرمندان و باور عام جوامع دارد  که فربهی معادل تندرستی است.زنها خود را قطعه قطعه نمی کردند تا به هربهایی باشد پوستی براستخوان بنشانند و تمامی ذرات گوشت و چربی بدنشان را نابود کنند.

دوران ؛ دوران تکنو و هوی متال و پاشیدن رنگ بربوم و اینستالیشن آرت نبود هنوز.دورانی نبود که با یک تلفن همراه یا حتی غایب سه هزار و یک کار بتوان انجام داد که البته گاه مفید است به سبب رسوایی هایی که به بار می آورد که لازم است به بار آید و به یمن این مظهرسده تازه به بار می نشیند.سده پیش ،دورانی نبودکه آدمیان نگران نقصان یا نابودی منابع طبیعی باشند و نگران حرارتی که آرام آرام گرمای دلپذیر و روح افزای آن، سوهان روح شده و مایه نگرانی از آنکه این گرمای مطبوع ،سیاره درتسخیر آدمیت را بسوزاند.

مخلص کلام آنکه ،به گمانم من به سهو به این عصرو دوره پای نهاده ام.شاید در زمانی دیگر آدم بهترو مفید تری  می شدم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

اندیشه ای نیک است.کاش هر آن می شد بر آن تمرکز کرد.وحتماً آدمهایی هستند که چنین می کنند.می گویند " دنیا ارزشی ندارد." این سوی دنیا می گویند:" زندگی کوتاه است."

نزدیک یک سال پیش بود که نیکا به من گفت:" تو کی می میری؛مهرناز؟"من که یک باره مورد پرسشی غریب و غامض قرارگرفته بودم،گفتم:"امیدوارم حالاحالاها زنده باشم." نیکا گفت:" اما بالاخره همه روزی می میرند." از یک کودک پنج ساله حرفهای فلسفی شنیدن قدری دشوار است .با او موافقت کردم و بعد او گفت که قصد دارد پس ازمرگ من عکس مرا به دیوار اتاقش بزند و افزود که هرگزمرا فراموش نخواهد کرد.مدتی به مقوله مرگ می اندیشید که خوش بختانه فکرش آن فاز را پشت سرنهاد.

وقتی می گویند مرگ همواره با زندگی است و با آدم عجین ،راست می گویند.اما درپی مرگ آدمها،آدم چند روز منقلب می شود یا درفکر می رود و بعد هم به سرعت در تندباد روزمرگی گم می شود.سروده اند که " پس از ما گو جهان را آب گیرد." و صد البته ضرورتی به این گفتار نیست از آن روی که پس از ما ؛ ما رفته ایم و لختی بعد هم از یاد رفته ایم.

تیم راسرت که خبرنگار حرفه ای توانایی بود و از مدیران شبکه ان بی سی آمریکا جمعه عصر در سلامت( دست کم ظاهرا") ودر سن پنجاه و هشت سالگی از دنیا رفت.در استودیوی صدا موقع ضبط برای برنامه یکشنبه اش.امروز یکشنبه بود.برنامه بی او و به یاد او،ویژه او اجرا شد.خوش اقبال بود که آدمی مطرح و حرفه ای بوده ودر ویژه برنامه ای که به یاد و به احترام او اجرا شد،صندلی او را خالی نگاه داشتند.اما به هرحال برنامه اجرا شد.هنوز آدم نرفته ،زندگی با تمام شورش جاری است.یعنی اصلاً ازجریان نمی افتد که بخواهد دوباره به جریان بیافتد.آدمهای بزرگ، مشهور،متمول یا منتفذ رفته اند و هنوز نرفته فراموش شده اند.مثل تیم راسرت که سال گذشته مجله تایم او را درفهرست صد نفری بانفوذترین آدمهای دنیا قرار داده بود.اینجاست که به اهمیت توجه نیکای آن زمان پنج ساله ام به زندگی ومرگ من و به یاد داشتن من درپی مرگم پی بردم و این که شاید بتوانم امیدوار باشم که پس از مرگم او به یادم باشد.هرچند اگر این یاد غصه دارش کند بهتر که از یادم ببرد. اما به هر حال من مادرش هستم و حضورم درزندگی اش طبعاٌ بارز و انکارناپذیر است.هرچه باشد به قول خودش من بهترین مادری هستم که تا حالا داشته!!!
 

آن قدر کوتاه است این زندگی که  اندیشیدن  به ماهیت و طول و فلسفه اش دردآور است.آن قدر بی ارزش است این دنیا که شگفتی آور است. و آنقدر غرقم من در آنچه به ظاهر زندگی است و درباطن بازی چند روزه ای که چون غبار است یاحبابی که می ترکد در یک آن ،از بیرون ابهت دارد و درونش تهی است،که اندوهباراست و ترس آور. بزرگان رفتند و می روند و همان است که بود.روشن است که چون منی که برود،چیزی تغییر نخواهد کرد؛هیچ چیز.اما همین من دوروز دیگر از یاد می برم این اندیشه ها را.راستی چه باید کرد؟چه می توان کرد؟ دوره کردن شب و روز و هر روز و هنوز،وامی داردم که قبای ژنده ناویخته ام را مکانی بیابم برای آرمیدن. برای آسودن.آرامش و آسایش درگرماگرم غوغای دنیا و خاکستر روزمرگی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

روزگار که از خوانندگانی است که به بلاگ من  لطف دارد ، چند روز پیش به یادم آورد که سوم خرداد یک سال از فعال شدن بلاگم می گذرد.معمولاً بلاگ نویسان برای نخستین سالگرد تولدفضای مجازی شان مطلبی ویژه می نویسند؛قاعدتاٌ مطلبی که بازتاب یک سال تجربه حضورشان دراین فضاست.

تصور کردم می توانم این پست را به تلفیقی از این موضوع اختصاص دهم با تجربه زندگی سومین سال اقامتم در ینگه دنیا که روزگار و یکی دوخواننده دیگر مروری برآن را خواستار بودند و من فرصت نکردم در این خصوص مطلبی بنویسم.

یک سال خواندن یا تورق بلاگهای گوناگون به ویژه آنها که نویسنده شان را می شناختم (یا می پنداشتم که می شناسم)،مرا به این باور رساند که انسانها تغییر می کنند و بسیاری ازآنها به مرور زمان دچارتفرعن و تبختر بیشتری می شوند و این درمحتوای نوشته های بلاگهایشان کاملاً مشهود است.

زندگی درینگه دنیا به من بسیار آموخته .اینکه می گویند "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"دربسیاری موارد درست است و واقعیت آن است که ویژگیهایی چون بادمجان دورقاب چینی،تملق و ریا،تمایل به عدم رعایت نوبت،بوق زدن بی مورد و بی دلیل ،فرهنگ ضعیف آپارتمان نشینی و عدم رعایت حال همسایگان،مواردی است که اینجا به شدت و وفورمشاهده می شود.

اما مواردی هست که اینجا ؛ دست کم در منطقه واشنگتن؛به گونه ای بدتر از ایران دیده می شود.

پزشکان عموماٌ کم هوشترند،برای انجام هرکاری باید بی دلیل و بیش از اندازه صبر کرد؛به گونه ای که دربیشتر موارد کلافه کننده می شود؛ازساده ترین تا پیچیده ترین کار.آدمها مثل ماشین عمل می کنند.

ایکس تنها کارهای مشخصی را بلد است و ایگرگ هم همینطور.ایکس و ایگرگ ممکن است سالها همکار بوده باشند و هرهفته هم به مدت چهل ساعت کنار یکدیگر کار کنند؛اما ظرفیت ذهنی هیچ کدامشان بیش ازاین نیست.

به سبب اشتباه اداری من دو سال تمام به جای یک ایالت که ساکن آن بودم ؛به دو ایالت مالیات می پرداختم.دوبارتقاضای اصلاح دادم آنهم رسماً. نتیجه اش این شد که تا فصل مالیات امسال هم مالیات دو ایالت را از من کم کرده اند.

یک همسایه طبقه بالا دارم که آقای جوان مجرد دائم الخمری است که ساعت یک و دو بامداد مست لایعقل به خانه برمی گردد و دررا به هم می کوبد و تلوتلوخوران ازپله ها بالا می رود و تازه بالا که می رسد سروصدا کردنش شروع می شود.یک آدم عصبی وحشتناکی است که آدم ازش می ترسد.

فکر می کنید راه چاره ای وجوددارد که آدم تذکری بدهد و درپی آن منتظر باشد که نتیجه ای بگیرد؟

نه.همان ضوابطی که درایران حاکم است،اینجا هم هست.من هم مثل برخی از شما شنیده بودم که اگر کسی بعداز ساعت نه یا ده شب حتی حمام برود؛مورد پی گرد قرار می گیرد.اما واقعاً و عملاً این طورنیست.

نمی دانم چرا ما در آن سوی دنیا مطالب مربوط به فرهنگ و تمدن و رفتار را به شکلی دیگر گون می شنویم.

 

به هرحال یک سال دیگر از عمرمان سپری شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

این متن را به انگلیسی خواندم .به دلم نشست و فکر کردم اگر ترجمه اش کنم پست لطیفی برای این بلاگ می شود.

متن را یک خانم آمریکایی نوشته .

 

ماه گذشته سگ چهارده ساله مان ؛ ایبی،جان داد.روز بعد از مرگش ،دختر چهارساله ام؛مری،مرتب اشک می ریخت و از دلتنگی برای ایبی می گفت.

مری گفت که می خواهد نامه ای به خدا بنویسد.دلش می خواست وقتی ایبی به بهشت می رسد،خدااو را بشناسد.بعد نامه را برایم دیکته کرد تا بنویسم .نوشتم:

 

خدای عزیز

می شه لطفاً مراقب سگ من باشی؟اون دیروز مرده و الآن پیش تو توی بهشته.دلم خیلی براش تنگ شده .خوش حالم که گذاشتی ایبی وقتی مریض شده بود پیش من بمونه .

خدا جون،می شه با ایبی بازی کنی؟اون توپ بازی رو دوست داره و ازشنا کردن هم خوشش می آد.یک عکسشو برات می فرستم تا وقتی می بینیش،بدونی اون سگ منه.دلم براش خیلی تنگ شده .

دوستت دارم،

مری

 

نامه را در پاکتی گذاشتیم و عکسی از مری و ایبی را هم ضمیمه اش کردیم.پشت پاکت نوشتم:

به :

بهشت

برسد به دست خدا

 

روی پاکت هم نشانی خودمان رانوشتم.مری گفت پاکت تمبرهای زیادی لازم دارد،چون راه بهشت خیلی دوراست.عصر همان روز مری پاکت را در صندوق پست انداخت.

چند روز بعد،مری از من پرسید:"فکر می کنی نامه ام به دست خدا رسیده؟"  گفتم :" آره فکر کنم."

 

همین دیروز بسته ای با پست به خانه مان رسید.با کاغذ کادوی طلایی بسته شده بود.پشت آن نوشته شده بود:" برسد به دست مری."

دستخط پاکت ناآشنا بود.مری بازش کرد.کتابی توی بسته بود،یک کتاب کودکان به نام " وقتی حیوانی می میرد".پاکت بازشده و نامه مری به خدا لای کتاب بود.

عکس مری و ایبی هم لای کتاب بود؛یادداشتی همراه آن:

 

مری جان

ایبی به سلامت به بهشت رسید.

خوب شد که عکسش را برایم فرستادی.از روی آن فوری شناختمش.

ایبی دیگه مریض نیست.روح اوتوی قلب توست و اینجا هم پیش منه .

ایبی از اینکه سگ تو بوده خیلی راضیه.ما توی بهشت فقط روح داریم.  جیبی ندارم که عکست رو توی اون نگه دارم ؛ برای همین عکس رو با این کتاب برات می فرستم تا یادگاری تو از ایبی باشه.

خیلی ممنون از نامه قشنگت.از مامانت تشکر کن که بهت کمک کرد اونو بنویسی و برای من بفرستی.چه مادر خوبی داری.من اونو مخصوص تو انتخاب کردم که تو مادر خوبی داشته باشی.

هر روز برات دعا می کنم.یادت باشه که خیلی دوستت دارم.

راستی،منو راحت می تونی پیدا کنی .هرجا که عشق هست من هم هستم.

دوستت دارم،

خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

روزگار- خواننده گرامی این بلاگ- ازمن خواسته بودکه پیرامون دومطلب بنویسم.من هم باخوشحالی این کاررا انجام می دهم.اولی جریان شکایت ودادگاه بازی وسوکردن بود.خسرو- خواننده خیلی عزیزدیگری- هم متعاقب پیشنهاد روزگارپیشنهاد کرده که من آقای هم محلی ام را که دو سگ گردن کلفت غول پیکر دارد سو کنم چون سگهایش راهراز گاه رها می کند و آنها هم ازخداخواسته پا به دومی گذارند و فرجام این دویدن یک بارازاین دفعات،می شود دویدن دنبال نیکا( دخترم) درحالی که از ماشین پیاده می شدو فرجام آن فرجام هم آن بودکه من نزدیک بود سکته کنم.(البته ضخامت پوست من بیش از این حرفهاست ودرشرایطی بدتر از این هم سکته که هیچ؛اصلاً طوری ام نشده.)

 

برای تبیین وتنویرافکارعموم خوانندگان بسیارارجمندعرض می کنم(در این حالت خوانندگان لابد می گویند:"اختیار دارید؛شما می فرمایید"! بعد هم مثل مجریان صداو سیما باید نان قرض بدهیم به هم،بلکه مشکل گرانی نان اندکی آسان شود.)

به هرحال؛باید بگویم که سوکردن به این سادگی ها نیست اما اگر کارتان بگیردو"سوگر" حرفه ای بشوید،نانتان برای عمری درروغن آغشته خواهدبود.اما برای شاکی شدن ازکسی،مدارک مکفی موردنیازاست وکشکی و کتره ای نمی شود ازآدمهاشکایت کرد.برنامه تلویزیونی محبوب من که متأسفانه کمترموفق می شوم آن را تماشاکنم چون ساعت شش عصرآغازمی شود،"جاج جودی"نام دارد.قاضی است با سابقه و مسن،به نام خانم جودیت شاینلند،که به نام قاضی جودی معروف است و سالهاست ستاره تلویزیونی شده.دستمزد دریافتی قاضی جودی که نوه های بزرگ دارد،به گواه آمار،ازهرچهره تلویزیونی دیگر بیشتراست.ایشان سالی بیست و پنج میلیون دلارحقوق می گیرد.برنامه نیم ساعته جاج جودی روایت تصویری جلسات دادگاه اوست که وی آنها را بامهارت،تسلط و تحکم کم نظیری اداره می کند که البته شامل پرونده های جنایی(جانی) نمی شود.دراین جلسات به وضوح درمی یابید که مردم در این مملکت گاه سرچنددلار ناقابل هم با هم به مجادله و دعوا و ماهها کشمکش می پردازندو دست آخر هم کارشان به دادگاه می کشد.ازاین عده،شماری خویشاوندند و تعدادی ازآنها خویشاوند نزدیک؛یعنی درجه یک.مثلاً مادرودختریادو خواهر واز این قبیل.

اما برای ادعای هریک سنت ناقابل( که همان پنی است وسکه ای بسیار ریزو خرد)،باید رسید داشت یا مدرکی که لازمه چنین ادعایی است.ازآنجا که اغلب آمریکاییان حتی رسیدهای خرید روزمره خوراک را نگاه می دارند؛این مسئله برایشان مشکل نمی آفریند.

چنان که گفتم؛اگرسوکردن را به شیوه حرفه ای یاد بگیرید و دروغگوی قابلی باشید،به راحتی می توانید درآمد زایی کنید؛به گونه ای که برخی آدمها به همین ترتیب ازکارکردن بی نیازمی شوند.عمده این هزینه های کلان هم البته( وقتی به مسائلی چون بیماری و تصادف مربوط شود)توسط بیمه پرداخته می شود.

ازآنجا که گهگاه به عنوان مترجم همزمان درجلسات دادگاه حاضرمی شوم؛این نمونه ها رادیده ام.راز توفیق هم آن است که شما هرمشکلی از بدو تولد واساساً به لحاظ ژنتیک هم داشته ایدبه تصادفی مربوط کنید که درمثلا شصت سالگی تان اتفاق افتاده و بعد هم بگویید به سبب شدت جراحات وارده و تألمات روحی نمی توانید کارکنید.اما چنانکه گفتم،مهارت لازم است.والبته فقدان فاکتور بی ارزش و کوچکی به نام وجدان.والبته نادیده انگاشتن مسئله قابل اغماضی به نام مدنیت و قانون مداری.وجدان کدام است؟وجدان کیلویی چنداست؟

خسروی عزیز؛چون اندکی با قانون اینجا آشنا شده ام می توانم بگویم که اگر بخواهم آقای هم محلی صاحب دو سگ بزرگ را به اتهام قانون شکنی که دائماً هم اتفاق می افتد سو کنم،بایدعکس یا فیلمی از سگهای رها شده اش داشته باشم وبا مدرک و دلیل محکمه پسند ثابت کنم که این امر بیش از یک بار اتفاق افتاده و هربار هم قلاده ها سالم بوده اند و این کار تعمداً انجام شده و  بعد هم وکیل بگیرم و بعد هم کلی وقت صرف کنم ودادگاه و هزینه آن و هزینه وکیل وکاغذبازی ماجرا هم به جای خود.تازه اگر حکمی به نفع من صادرشود،قاعدتاً مبلغ ناچیزی به من تعلق خواهد گرفت که شاید اصلاً ارزشش را نداشته باشد.تازه دشمنی اش با دروهمسایه راهم ازیاد نباید برد.

 

درواکنش به نوشته روزگار،باید بنویسم که سوکردن به این سرعت و سهولت اتفاق نمی افتد و تازه سو که کردی،برنده شدن آسان نیست،البته بازهم اگر خلاف نکنی.

آنچه پیرامون شکایت و مثلاً طرح مسائلی جزئی گفته می شود در بسیاری اوقات مبالغه آمیز است و گاه اساساً خیالبافانه. بسیاری از شکایتها به این دلیل که آنچه اتفاق می افتد یا انجام می گیرد درمحدوده ملک طلق شهروند است(به قول خودمان چهاردیواری اختیاری)اصلاً قابل طرح نیستند چون وجاهت قانونی ندارند.

 

به هیچ روی نمی خواهم بر"به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"کوچکترین صحه  ای بگذارم، چون به باور من چنین نیست ؛اما به استناد تجربه خودم می خواهم بگویم که آدمها آدمند؛با همه ویژگیهای انسانی ؛ کمابیش درهمه جای دنیا.یا دست کم در این دوجایی که من با زندگی درآنها خودارم. اما طبیعی است که ساختار مدنی،برفرهنگ فردی نیز اثر می گذارد و بخش مهمی از این ساختارهم مدیون جریمه های سنگین است که تاوان تخلف از قانونند.

این پست هم طولانی شد.اما چون دیر به دیربلاگ را روزآمد می کنم ،شاید خوانندگان عزیزبتوانند در چند نوبت بخوانند که خسته نشوند.موضوع پست آینده هم اگر زنده بودم پیشنهاد دوم روزگار گرامی خواهد بود.البته احتمالاً با یک پست پایان نخواهدیافت...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

امان از فصل مالیات...اول سالی نوی خورشیدی روحیه آدم رامی فرساید...آخر ما که عادت نداریم مالیات بپردازیم!یادم می آید که بسیاری از شهروندان محترم مام میهن با نواختن عزیزان ممیز،خود رااز بار ِ پرداختن ِ مالیات ،دست کم به اندازه قانونی، آسوده می کردند. یعنی لابد حق هم داشتند؛خوب آدم اگرآدم حسابی باشد،اگر بتواند مالیات ندهد؛مگر مریض است که خود را ناحسابی کند و مالیات بپردازد؟!به این می گویند جنون محض!

این سوی جهان چند ماهی که مهلت پرداختن مالیات است،هنگام هنگامه رستاخیزرا می ماند. البته نه برای بسیاری از هم میهنان عزیزمان.

آشنایی که مثل بیشتر هم وطنان کار مالیاتش را پیش حسابداری ایرانی انجام می دهد(اینجا اغلب آدمها کار محاسبه و پرداخت مالیاتشان رابه واسطه حسابدار انجام می دهند)،داشت به آشنای دیگری می گفت:"امسال دست کم مسافرت هم نرفته ام که بتوانم هزینه سفررااز میزان مالیاتم کم کنم!"من که شنونده این مکالمه بودم،برق از سرم پرید و فوراً فکر کردم:" من که طی سال اخیرچند مسافرت کرده ام،پس چطور حسابدار غیر ایرانی من چنین بندی را برای تخفیف مالیاتی برایم اعمال نکرد؟!"

حس کردم که در حقم جفا شده.اما هرچه عقل نسبتاً ناقصم را جوریدم،به نتیجه نرسیدم که چرا و چگونه ممکن است آدم بخشی ازپول تفریحش را از عمو سام بگیرد و آن عموی محترم او را بابت سرگرمی خودش مشمول تخفیف مالیات کند!

دست آخرتحقیقات و مطالعاتم به نتیجه ام رساندکه عقلم آنقدرها هم ناقص نیست و مسافرت تنها اگر سفرکاری باشد که خود کارآفرین کرده باشد یا کارفرما هزینه اش را پرداخت نکند شامل تخفیف می شود.وقتی با حسابدارم حرف زدم و قضیه را نقل کردم وتردید اولیه خود را هم با خنده ضمیمه حکایت کردم،حسابدارهم غش غش خندید و گفت:"اگر این طوری بود که مردم دوازده ماه سال را سفرمی کردند!!"


دیدید؟این هم ازکرامات هم میهنان ماست در این سوی دنیا!هنر نزد ایرانیان است و بس!چه درون مرز و چه درینگه دنیا!!به قول روستایی ها " این ور آب و آن ورآب" ندارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

فرارسیدن بهار و پای نهادن به سال هشتاد و هفت بر همه خوانندگان این بلاگ خجسته باد.گرمترین شادباش ها و صمیمانه ترین آرزوهای مرا بپذیرید.ممنون که می خوانید و امید که در سال نو نیز خواننده وفاداراین بلاگ باشید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

راستی زیباست.ارزشی انسانی است.شفاف است وروشن.درپاسخ تردید درنیکی و بدی صداقت ،راست است و روشن که راستی و صداقت پیشی می گیرد بر کژی و ناراستی.اما همان قدر که زندگی یک لقمه نان و عشق نیست،همواره و همه جا هم با صداقت قرابت ندارد.روزگاری"هرراست نشاید گفت" راست بوده و امروزگویی راست تراست.شگفتی آفرینی و گاه مکر، مخصوص سیاستمداران نیست؛بل باید خاص تمامی خواص باشد؛آنان که بخواهند گامی بیش ازروزمرگی خاکستری بردارند و به جایی و جلالی برسند.سیّاس بودن از نیازهای بارزهمه آنان است.

همواره از اعماق وجود حس کرده ام زیان صداقت،صمیمیت و صراحت را. تازیانه محبت را آنگاه  که بسیارمی شود وآدمها را تجسم توقع و طلب می کند.آنها را دراندک زمانی دیگرگون می کند.آری؛ما آدمیان – دست کم بیشترمان- تاب نمی آوریم و توان نداریم که تیمار شویم؛ یا لااقل بسیار تیمار شویم.اگر بی ریا وبی ادا تیمارمان کنند،طرد می کنیم و سرد می شویم.

صداقت را،هرچند که با وجودم عجین است و با خمیره ام سرشته،هیچ گاه باب خشنودی نیافته ام.اما اگر نخواهی صادق باشی و صریح آن گاه که وجودت راست است و راست می گوید وراست می خواهد ،باید نقش آفرینی را نیک بدانی و اگر ناتوان باشی از بازیگری،نقش روزگار چنانت رنگ آمیزی می کند که گم می شوی و مبهوت.

می نویسم از آنچه گفته اند.این نوشته رابه پایان می برم که خوانندگان عزیز را خسته نکند.ممنون که می خوانید.ممنون که می نویسید.ممنون که راست می نویسید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

اسکار وایلد در جایی نوشته است که روزی ،از بامداد،تلاش می کرده شعری را اصلاح کند.فرجام کارآن شده که یک کاما (ویرگول)را حذف کرده.بعدازظهر همان روز،کاما را سرجای خود گذارده.فارغ از قیاس خویش با وایلد،که قیاسی به کل نابجاست،گمان  می کنم حسش را می فهمم.پس ازکلنجار با خود برسرموضوع پستی تازه،به یاد این نوشته وایلد افتادم و به اندیشه آنکه پست تازه را به او تخصیص دهم و چندتا از

نوشته های او را که بسیار دوستشان می دارم ترجمه کنم:

 

"توهم،نخستین لذت است درمیان لذایذ."

 

"اگر می خواهی به مردم راست بگویی،باید آنها را بخندانی وگرنه ترا خواهند کشت."

 

"خود خواهی، نه  زیستن به میل خود،که انتظار آن است که دیگران به میل تو زندگی کنند."

 

"هرگاه دیگران با من همدلی می کنند،حس می کنم دراشتباهم."

 

"تجربه نامی است که برخطاهای خود می نهیم."

 

"فرزندان از کودکی به والدینشان عشق می ورزند،بزرگتر که می شوند درمورد آنها داوری می کنند و گاهی آنها را می بخشند."

 

"عوام به گونه ای شگفتی انگیز اهل تساهلند.همه چیز را می بخشایند مگر نبوغ را."

 

و...جمله محبوبم  از اسکار وایلد:"اندکی صداقت،خطرناک است و بسیارش،کاملاً مرگبار."

 

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |