تبليغاتX
مهرناز صمیمی

مهرناز صمیمی

روزنگار

سخن از عدالت بود و اینکه عدالت گونه ای مفهوم انتزاعی است که تحقق آن عملاْ ناممکن است.

اما سخن از نسبیت هم هست دراین باب  چون درخصوص تمامی اجزای این عالم . عقیده فیلسوفی که اندیشه اش جایگاه بلندی در ذهنم دارد ( هرچند این ایده اش ضرورتاْ به فلسفه منوط نیست)آن است که یکی از راههای تداعی عادل بودن آدمیان احترام آنهاست به جایگاه اقلیتها در جوامع . اقلیت از هرگونه ای . به این اندیشه اندیشیدم و اسنتتاجم این شد که واقعاْ چند درصد از ما نه اقلیت دوست - که اقلیت اندیشیم؟ خیلی دردناک است که آنچه لازم بود از دیرباز به قول امروزینها " نهادینه " شود هنوز و در بزرگسالی حس نمی کنیم و نمی دانیم و درنمی یابیم و نمی خواهیم دریابیم . که این آخری از درنیافتن مهم تر است و دردناک تر.

از رفتارمان با افغانهایی که به ما پناه آورده بودند گرفته تا رفتاری که ازدور و دیر رایج بوده کدام قابل توجیه است؟

اکنون و امروز باب روز است که برخی روشنفکران یا روشنفکرنمایان بگویند به حقوق اقلیتها احترام می نهند. اما آیا عملاْ هم این امر محقق می شود ؟آیا  دیروز و پریروزاز این حقوق آگاه بوده ایم؟

به خاطر دارم کودکی ام را که  شنیدن جمله ای از پدرم به شدت تحت تاثیرم قرار می داد . پدرم می گفت:"ما که کودک بودیم مراسم " عمرسوزان " بود" . بعد اندکی از این مراسم می گفت و می افزود:" تاریک فکری تا این اندازه بود."

نمی دانم امروز تا چه اندازه روشنفکر شده ایم و پس از سالها آزار دادن و آزاردیدن تا چه حد توانسته ایم حافظه تاریخی نسبتاْ ضعیفمان را به کار گیریم تا ازدیروز خودمان بیاموزیم و از دیروز پدرانمان.

اما این را می دانم که بسیاری از ما  غریبه پرستیم و برخی دیگرمان اگر اقلیت ستیز نباشیم اقلیت خو و اقلیت باور هم نیستیم .

براساس اصل بیگانه پرستی  خیلی از ما موی بور و چشم آبی و سبز را دوست می داریم. اروپاییان را . افاغنه و هندویان و پاکستانیان که ازدید بسیاری از ما  اصلاً خارجی نیستند بنابراین آنقدرها ارج و قرب ندارند.

ارامنه در کشور ما  اقلیتهای دوست داشتنی هستند و در گذشته شماری آواره لهستانی نیز محبوب بوده اند . لهستانیان البته " خارجی" بوده اند . ارامنه به " زبان خارجی " سخن می گویند. اسامی فرنگی دارند . برای همین بعضی از ما گاه آنها را از اکثریت مردم خودمان که هم سلک خودمانند بیشتر دوست می داریم بی آنکه به درستی در این باره داوری کرده باشیم .

اما دیگر اقلیتها آنقدر ارج و قرب ندارند.اگر ایرانی تر باشند و تیره چشم ترو تیره روی تر باشند و عربی در دینشان جای داشته باشد و...

  سرخ پوست خوب کیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

به خاطر سرعت غیرمجاز جربمه سنگینی باید بپردازم. این نخستین جربمه ای است که بابت سرعت می پردازم . اما دنیا بی رحم است و هرازگاه بیرحمی آن نصیب کسی می شود. شاید بعضی هم اصلاْ مورد بی رحمی قرار نگیرند. از استرحام بیزارم و مقصودم آن نیست که پیمودن راه با سرعت غیرمجاز مجاز است. اما بهتر بود بگویم گاه انسانهایی کم اقبال ترند ِ دربرخی موقعیتها. همین .

قطار زندگی با شتاب پیش می رود . من از قطار جا مانده ام . اما هنوز سوارم برآن. عنان از کفم رفته . قطار به سرعت جلو می رود. من از این شتاب بیمناکم. می هراسم از آنکه ریزعلی خواجوی نباشد که ما را - مرا - نجات دهد. زندگی واقعی ریزعلی داشت...مگر نه؟شاید پیر شده . یا شاید به قول فرنگی ها "دٍمُده" شده.اما مرهمی باید این سواری را که گاه چنان است که از دیدن مناظر پیرامون بازمی مانی . چگونه می شود قطار را ایستاند یا کاری کرد که " با دنده سنگین "حرکت کند ؟

چرا محکومیم به فرجام محتوم محتوای اندیشه ها و حسهای خود؟ برخی از ما نیالوده ایم به تزویر و دیگرگونی اندیشه و سخن یا عمل. حس و رفتار . اما همین نیالوده ها آلوده ترینند با معیارهای آدمیان امروزین . یا شایددیروزین نیز.

خسته ام...به شدت...سرعت قطار برایم بسیار است و من از هضم آن عاجز.از تاب آوردن سرعت آن نیز...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

باورهای ما شاید با نوعی از بایستن عجین است که سنتمان را باز می تاباند. باور آنکه مرز میان شعر نو و کهن باید روشن باشد. باورآنکه میان سیاهی و سفیدی هیچ نیست. باورآنکه میان زن و مرد آدم بودن مایه تفکیک نیست ؛ جنسیت مایه تفکیک است . این باورها با شعر علی اسفندیاری مخدوش شدند وخدشه ای فرخنده را تاب آوردند .تأثیر موسیقی مدرن ایرانی از جاز و همنوا شدن با غرب در سیرشتابان جهانی شدن موزیک نمونه ای ازهمین خدشه های مبارک بود.اما به باور من وجهی که این فرخنده بودن را باورکردنی می کند و زیبا ؛ آن است که هنرمندانی که این قدمها را برداشتند آنها بودند که روش دیرین را از بربودند ، شعر کهن را به خوبی می سرودند و برخی ازآنها با موسیقی سنتی به خوبی آشنا بودند .

اما شکسته شدن مرزهای ژانر موسیقی سنتی و موسیقی مدرن عملا تا همین اخیراً اتفاق نیافتاده بود . به باور من محسن نامجو این مرز را درهم شکسته است و این تهور را به لطافت درآمیخته : درهم ریختن ساختار راسخ شعر کلاسیک با درآمیختن ابیات و سطور هم وندی که با تمامی تقارن ؛ ظاهری نامتناجس را به رخ می کشند که البته ارتباط برقرار کردن با آنها اندیشه می طلبد ولطافت طبع.عجین کردن بافت سنتی موسیقی با سازی که همخوان باشد اما ریشه غربی داشته باشد ووارد کردن واژه هایی که به استقبال یا بدرقه واژه های کهنسال می روند در حالی که طراوت جوانی دارند. هم نوایی سازهای ایرانی با سازهای غربی ، و موج زدن استعاره های واقعی و تلفیق جامعه شناختی ازنوعی متفاوت و جذاب ، زبانی تازه به آوای نامجو می بخشد.

در آمیختن چند شما از یک سبک یا به خدمت درآوردن بیش از یک سبک برای بیان شعر و نوای موسیقاری آن ، تمایز شاخص کار محسن نامجو را یادآوری می کند.

آنچه اهمیت فعالیت هنرمندی چون نامجو را تشخص می بخشد ، به باور من هنر خلاق و متفاوت او وتقلای اوست برای یافتن راهی میان سنت و مدرنیته شاید. در این حال بازی با مفاهیم عمیق با به کارکشیدن واژه های ساده و ملموس که ساختار شکنی قداست دیرین کلماتی را دربردارند که برای انتقال این مفاهیم درخدمت هنرآوایی ما بوده اند، وجه روشنی از شخصیت کار نامجو را به رخ می کشد.به خدمت آوردن واژه ای چون پونز برای توصیف رنج و استعاره رسوایی برای سندل و پناه آوردن به سشوار برای سامان دادن طره آشفته تنها از نمونه های یک کار اویند که درک و حس من به عنوان مخاطب کار این هنرمند براین خصیصه ها تأکید می ورزد...

این نوع موسیقی شاید قابلیت آن را داشته باشد که آغاز راهی نوین در این وجه هنر امروز جامعه ایران باشد . به نظر می رسد این رویکرد نه تنها تابوشکن، که پدیده ای قابل بررسی است.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

چندی است به این می اندیشم : چراست که چشممان که به زیبایی می افتد٬ نیاز می بینیم آن را به چیزی دیگر شبیه کنیم؟

... دشت زیبایی که مثل بهشت است( بهشتی که ندیده ایم) ...آدمی که فرشته آساست( فرشته ای که نمی شناسیم)...چشم اندازی که مثل تابلوی نقاشی است ( کدام تابلو؟کدام سبک؟ کدام نقاش؟)...شبیه کردن آنچه ملموس است به ملموسی دیگر قابل درک و حس است. چنان است که زیبایی یا خوبی پدیده یا جایی عمق و اهمیت که می یابد شبیه جا یا چیز دیگری می شود.اما شق دیگر آن از کجا منشإ می گیرد؟

گاه فکر می کنم این دردناک است که لحظه ها را به اندیشه آن می گذرانم که کدام زیبایی شبیه چیست و از درک درونی و راستین لحظه ای که درآن به سر می برم که می تواند لحظه باشکوهی باشد درمی مانم. این ناراحت کننده است.همواره رشک برده ام که نمی توانم درلحظه اکنون زندگی کنم و از آن بهره برم. دراندیشه فردا و نگران از بازمانده امروز و درحسرت دیروز لحظه ها را سر می کنم که یعنی کشتن آنِ اکنون...

همواره وقتی به آینده خوش بین بوده ام خوشحال زیسته ام. لحظه های شادی و سبکی لحظه هایی هستند که وقتی عمیق می شوم می فهمم به آینده می اندیشم : آینده ای خوب و روشن . چرا نمی توانم فکر آینده را به دریا بیافکنم و در جریان سیال اکنون به سربرم؟ بی دغدغه یا امیدبستن یا نومیدی نسبت به آینده.کدام آینده وقتی کمترین شناختی از بود و نبود و جنس و شکلش ندارم؟ کدام حال وقتی از آن خرسند نیستم؟ کدام گذشته وقتی بازتاب ندامت دارد؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

مرګ را هم به اندازه زندګی می توان بزرګ داشت. من اما  به زندګی می اندیشم و بزرګ داشتن آن. این دنیا هم آدمیان را نمی خواهد مګر آنکه بخرد باشند. ( بخوانید سیاس و زیرک ). من نیستم. ګاه می اندیشم صادقم اما صداقت برای بزرګداشت زندګی به کار نمی آيد. برای بزرګداشت مرګ چه؟ نمی دانم . نفس به نفس به مرګ نزدیک می شوم بی آڼکه بدانم ماهیت زندګی چیست و البته بی آڼکه بدانم ماهیت مرګ کدام است.

جګونه است که دردهای کهنه مرهم نمی یابند؟ چطور است که میان دو مرګ برای من زندګی ناشناخته ای است که در آڼ سردرګمم؟ چرا نمی توانم التیامی بیابم برای آنکه کهنه ها به کابوس بدل نشوند و نو ها زیبا باشند ؟ چرازندګی به آدمهای راستین نمره قبولی نمی دهد؟

سالها ‍قبل کسی به من ګفت که مثل آمیبم . آڼقدر ساده ام ( بخوانید بی تدبیر) که می شود مرا خواند و حدس زد . چرا نمی توانم دګر دیسی کنم ؟ چرا نمی توانم استتار کنم ؟ چرا نمی توانم مقبول باشم ؟ چرا نمی توانم مدبر باشم ؟ چرا نمی توانم درهر ګام نزدیک تر شدن به چشم فروبستن لب فروبندم تا خود را از سیل کابوسی برهانم که هم درخواب به سراغم می آيد و هم در بیداری ؟

آدمهای خاکستری . خوب است آدم خاکستری باشد. مثلا ْ آڼها که نبوده اند چه شده اند بجز دردسر برای خودشان و دیګران؟

باید به فرزندانمان تدبیر و تزویر بیاموزیم. دردسر آڼ است که اګر خودمان بلد نباشیم آنچا هم تهی دستیم.

 در هر آن  با دستان تهی و ذهن تهی روز را به شب نزدیک می کنم و شب را به روز وصل می کنم . کاش مدبر بودم . کاش درون ګرا ... نه اصلاْ درون ګرا هم نه . اندکی کمتر برون ګرا بودم. کاش کمتر ګذشته را برکوهان احساساتم حمل می کردم . کاش آدمی بودم که هیچ شباهتی به آمیب ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

نوروز برای بسیاری از ایرانیان مهم است. باید کدورت را پاک کرد. شیشه ها را هم . چشم و دل را نیز. باید خرید کرد. باید روبوسی کرد. باید بخشید. باید درخواست بخشایش کرد. باید سبزه سبز کرد. باید ماهی خرید.باید لباس زیبا برتن کرد. باید معاشرت کرد. باید شادباش گفت. باید عیدی داد.

عید همیشه برایم مهم بوده . پیشتر مهم تر بود.امسال کمتر. به خاطر تغییر حالات خودم. به خاطرآنکه شادی ام را در نوروز جستجو نمی کنم یا در بهاری که به ابری و بارشی شکوفه ها را نقش زمین می کند. دربهارطبیعتی که خزانش هم زیباست. بهار در دل آدمی است. تمام حسهای خوب هم. خوشبختی هم.نور نیز.

امسال که نوروز برایم فرخنده است اما نگذاشته ام گرامی داشتش چون هرسال مضطرب و آشفته ام کند،مجالی یافتم تا به گذشته بنگرم و سالهایی را نظاره کنم که شتاب نوروز ، آرامش درون آدمهایی را که خودم یکی از آنها بودم ، می ربود.

نوروز قرار است ارمغان شادی به همراه داشته باشد . اما گاه ما آدمها چنان در تلاش برای شادی و به کف آوردن آن غرق می شویم که نقض غرض می کنیم . در هیاهوی پیش از پای کوبی گم می شویم و اصلاً فرصت نمی یابیم یا ازیاد می بریم که پای بکوبیم.

چنین است که آدمها در همین روزهایی که باید کدورتها را پاک کنند ، مکدر می کنند و مکدر می شوند. هر چند شیشه ها را معمولاً پاک می کنند . چشم را می آرایند شاید، اما شستن آن به شیوه ای که سپهری توصیه کرده داستان دیگری دارد که به سهولت میسر نیست. دلپاک شدن هم همینطور. آدمها خرید می کنند البته . هرطور شده . روبوسی هم می کنند، اغلب با همانهایی که همیشه روبوسی می کنند. بابت کوتاهی های پیشین پوزش نمی خواهند اما. خیلی وقتها کوتاهی های دیگران راهم نمی بخشند.و میان همسران اختلاف پیش می آید گاهی،  برسرآنکه اول کجا بروند و دوم کجا. کجا بروند و کجا نروند. در عیددیدنی البته ممکن بحث پیش بیاید. گله های سال گذشته طرح شود. یا اختلاف نظرهای سیاسی ( بخوانید دعواهای سالهای آخر دهه پنجاه و ابتدای شصت).عده ای برای گریز از آمد و شد و امروز بازدیدن آنان که دیروز آنها رادیده اند یا فردا به بازدیدشان می روند، سفر می کنند. و درسفر البته ترافیک است و گرانی است و خطر تصادف است و ازدحام جمعیت.

نوروز نیکوست. من اما می اندیشم که نوروز در نیک سیرتی ماست و درنوری که دردل آدمیان است.نوروز پیروز .  
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

بسیار می اندیشم که چگونه است که ما به دموکراسی نرسیده ایم واین که آیا روزی به آن خواهیم رسید؟

روشن است  که رسیدن به دموکراسی در فرهنگ فردی ریشه دارد.ما که هرکدام در جزیره منزوی نخوت خویش به سر می بریم خروج از لاک خود خواهی خویش و دیدن دیگران را دشوار می دانیم . نه دشوار، که گاه حتی ناممکن .

با حضور در محافلی که ایرانیان ساکن خارج از کشور درآن گردمی آیند؛ خصوصاً اگر خاستگاه یا ادعای تئوریک داشته باشد، این خلق و خوی به تمامه ایرانی را می توان کاملاًًً دریافت.آدمها؛ به ویژه اگر اندکی بدانند یا بخوانند یا بنویسند،هیچ کس را برسریر بودن خویش راه نمی دهند.

آنها که سبقه سیاسی چپ دارند با آنان که سلطنت خواهند مخالفند اما آنها که جمهوری خواهند به هم دشنام می دهند. آنها که سلطنت خواهند به هم دشنام می دهند وبه جمهوری خواهان . آنها که مدعی دموکراسی خواهی هستند به یکدیگر دشنام می دهند. بی دینان به دینداران دشنام می دهند و نومیدان به امیدواران . ملی گرایان به ضد ملیٍٍ ها دشنام می دهند و همه با هم و به هم دشنام می دهند. به بیان بهتر؛ تنها نقطه اشتراک میان تمامی تفکرها دشنام دادن است. صد البته هرکس باور دارد دیگران هیچ نمی دانند و نمی فهمند . صد البته سخنرانهایی هستند که می گویند:" من این طور می اندیشم. معلوم است، هر انسان فرهیخته ودموکراتی این طور می اندیشد!"

که یعنی صد البته من هم فرهیخته هستم و هم دموکرات. منی که من هستم!دنیا باید بداند که من منم ! یعنی هرکه نداند لابد عقلش نمی رسد!

درک این که رویدادی چون انقلاب پنجاه و هفت در ایران چگونه با این فرهنگ تفرقه عینی شده ( تنها با تمرکز بر دوران مدرن) برایم دشوار است. نفس این اتفاق جالب است که با این همه گونه گونی عقاید و آرا و با این منیتی که ما را چون بهمن در خود پیچانده ، بهمن پنجاه و هفت چه تفاوتی با اکنون داشت و دی و بهمن و فروردین اکنون ما ؟

و البته این پرسش همچنان - دست کم برای من - باقی است : با این خلق و خو و با اندیشه هایی که روشن فکر و تاریک فکرمان دارند و اتفاقا ً روشنفکرانمان بیشتر دارند تا تاریک فکرانمان، به کجا می رویم و چقدر با چشم انداز تحقق جامعه مدنی فاصله داریم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

هوای منطقه واشنگتن غریب است. یک روز تابستانی است و روز بعد زمستانی. نیمه یک فصل هوا جامه فصل دیگر بر تن می کند.این است که اوان خزان ممکن است حس بهار را منتقل کند. وقتی از حال و هوای آستانه سال نو دوری٬ بوی بهار چندان مشامت را تازه نمی کند.

امسال اما ٬ حس می کنم که بوی عید را می توان استشمام کرد.بوی بهار را و نو شدن را و امید را . و در این آن است که حس می کنم بهار را در کنه درون باید نفس کشید . و عشق به نو شدن را در سمفونی ماکیان باید یافت.

یکی از دلخوشیهای صبح های این روزهای من ٬ که انگیزه از بستر برخاستن را به رغم بی میلی یا خستگی احیا می کند٬ نوای این پرندگان است که از اوان بامدادان آوا سر می دهند.یک یک و دو دو ٬ ریتم یکنواختی را سر می دهند که طبیعت ٬ به تمامه ٬ نقش تنظیم کننده آن را داراست.

صبح پرنده ای پشت پنجره ام می خواند. یک گوشه سه نتی٬ یک وقفه کوتاه و یک گوشه دیگر . این روندی بود که بیش از نیم ساعت آن را بی وقفه تکرار کرد.

کاش راهی برای ترجمه این نتها بود تا می فهمیدیم که این موجودات چه می خواهند و چه می گویند. با این وصف روشن است که تاروپود این نوع موسیقی از چه جنسی است.اما در این راه باید سلفژ زندگی را فراگرفت که طبیعت به  شیوه ای بی بدیل  از بر است.این نتها از جنس زندگی اند و ارتعاش درون گوش ما هنوز  به تلنگر راستین زندگی خو نگرفته شاید.

بهار از درون می آید . بهار از دل برمی آید. بهار در دل آوای پرندگان است و درقلب اندیشه های تازه ٬ حس های نو و نگاههایی که از چشمان شسته می آیند.هوا پرسوز و باد وزان باشد یا آنکه خورشید بر بلندای کوهها قد برافرازد ٬ بهار را می توان بویید.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

گاهی حس می کنم ...نه...فکر می کنم که گرفتار همان پدیده ای هستم که به نام کج فهمی مشهور  است.من دیگران را کژ می فهمم و آنها مرا. راست است که راست وکژ نسبی است و به زاویه دید آدمیان وابسته است.اما گاهی حس ام آن است که آلبرت انشتین هم با نسبیت خود درمانده می شد اگر برخی مناسبات مرا ناظر می بود. برخی مکالماتم  را. برخی محاسباتم را . شاید هم ایراد از این جا باشد. من هیچ گاه محاسباتم خوب نبوده . حسابم به معنای ریاضی اش بد نبوده اما محاسبه ای که به نوعی سیاست منتج شود و آدمی را خوش اقبال و نیکنام کند فراتر از سطح ادراک و اِعمال من است. و این دردآور است. که تو بخواهی با نیک اندیشی و ازروی سلامت نفس به آدمیان حرفی بزنی و از این حرفها مدام برداشتهای ناروا بشود.

بعضی اوقات فکر می کنم کاش زبانی وجود می داشت برای  این گونه تقابل ها و تو می توانستی آن زبان را بیاموزی و مشکلاتت حل شود. یا دست کم یک دستور العمل ساده . با هر وسیله کوچکی که می خری راهنما همراه است اما برای حضور اجتماعی و برای تفهیم اندیشه های بی ریایت  راهنمای نوشته شده ای وجود ندارد تا بتوانی به آن اتکا کنی و خودت را از کژ فهمی و کژ فهمیده شدن برهانی . یا دست کم تا اندازه ای برهانی که کمتر آزار ببینی.

گاهی فکر می کنم زندگی با تمامی زیبایی که از آن دریافته ام و درمی یابم کوتاه تر ازآن است که بیش از نیم آن به تلاش برای تبیین اندیشه ها و احساسات بگذرد . گاهی تصمیم می گیرم دست از توضیح دادن بکشم و دست از کوشش برای آنکه ثابت کنم کنه کلامم چیست. چون هر کس و همه کس ممکن است کژم بفهمند هرچند بکوشم دنیای تیره ای  را که گاه  از من بنا می کنند دست کم اندکی و لختی رنگین کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   | 

آمریکاییان اصطلاحی دارند: " روا نیست." بسیاری از روان شناسان می گویند این را بهتر است از کودکی به فرزندانمان بیاموزیم: که دنیا محل انصاف نیست و اصولاْ زندگی منصفانه نیست.  روان شناسی می نویسد این که از مسافران هواپیما خواسته می شود که در شرایط اضطرار ماسک اکسیژن را اول برصورت خود و بعد صورت دیگری قرار دهند نشانی از بی عدالتی روند زندگی است. که البته به شخصه با این رویکرد موافق نیستم . اما شاید به تعبیر برخی روان شناسان بتوان از آن به عنوان نمونه ای نام برد که از ناروا بودن زندگی حکایت دارد.

زندگی نارواست. آدمیانی بد طینتند. کسانی بدخواهند. بد می کنند. تو خشمگین می شوی . خشم تو را می بینند. طینت آنها را نمی بینند. تو را ملامت می کنند. پیرامون تو را ملامت نمی کنند. تو نیک رفتار می کنی مگر با تو بد رفتاری شود. آن وقت تو بدرفتاری می کنی. رفتار نیک تو و رفتار بد آنها دیده نمی شود. اما رفتار بد تو سرزنش می شود. رفتار تو مخرب خوانده می شود. و تو به خستگی فرساینده ای گرفتار می آیی. و خود را سرزنش می کنی . و ساعتها از پی هم می گذرند . و تو از خود خشمگینی. و تو از واکنشهایی بیمناکی . و تو خسته ای . و روزت مثل یلدا تیره می شود. و روحت خسته است . و ماهیچه هایت خسته اند . و مغزت خسته است . و خود را سرزنش می کنی . و دچار خود زنی فلسفی می شوی . و به بودنت تردید داری . و احساست نسبت به خود تلخ  است . و دوستی را می بینی که پدرش را از دست داده . و تو به دیدار ش می روی و او را در آغوش می گیری و تسکین می دهی . و خسته ای . و دوستی را می بینی که دخترش سرطان مغز دارد . همان که با دردسر در مراسم تحلیف اوباما شرکت کرد. همان که رنگ پوست و شاید رنگ بختش یکسان است. همان که هر روز سطلهای زباله را خالی می کند . و دختر او باید در سی و سه سالگی به سرطان مغز گرفتار شود و اکنون پس از پنج سال تازه حقوق از کار افتادگی بگیرد . و تو از دست خودت عصبانی هستی . و تو خسته ای . و می فهمی که همسر آشنایی که طبقه بالای محل کار تو و درهمان اداره کار می کند زیر دستگاه بزرگ صنعتی محل کارش مانده واز کار افتاده شده و این زن است که باید همه جور مشکلی را به جان خود و دو فرزندش بخرد. و زندگی روا نیست.و تو از سرشت بد و نیات بد و بدجنسی آدمها خشمگینی و کلافه . دوستی می گوید عدالت قابل اجرا نیست و نمی تواند تحقق پذیر باشد. اما به هر حال زندگی نارواست. و من نمی فهمم این حد از خستگی و کلافگی برای چیست...  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت   توسط مهرناز صمیمی   |